<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آگالیلیان</title>
<link>http://agalilian.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 23 Nov 2009 02:43:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>چندپارگی</title>
<link>http://agalilian.blogfa.com/post-189.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در آغاز بگم این‌جوری یهو نوشتنِ فکری که توی ذهن آدم می‌آد، بدون بررسی مجدد قطعاً خیلی پایه‌ی استدلالی محکم نداره اما به‌هرحال:&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;« از کسی چیزی نخواه، اجازه نده کسی از تو چیزی بخواد و با مردم هم مهربون باش.» این جمله هرچه‌قدر هم احمقانه به‌نظر برسه، سال‌‌ها پیش به‌نوعی باعث شد به رنج زیادی که از چیزی می‌کشیدم پایان بدم. این جمله رو من نساختم، حداقل آگاهانه نساختم؛ در حالی که چمباتمه زده بودم و داشتم به‌ همه‌ی اون‌چه رنجم می‌داد فکر می‌کردم، ناگهان خودش اومد توی مغزم، اهل فرمول سازی هم نیستم اما یه لحظه احساس کردم تمامِ رنجی که می‌کشم مربوط به این خواستن می‌شه، انتظاری که من از دیگران دارم و برآورده نمی‌شه و انتظاری که دیگران از من دارن، سعی می‌کنن به‌زور برآورده‌ش کنن. درباره‌ی این انتظارها و تقابل و تعامل‌شون می‌شه ساعت‌‌ها حرف زد و همین‌طور درباره‌ی علت این‌که رجحانِ مهربون بودن با آدم‌‌ها چیه یا این‌که کجاها می‌شه بی‌تفاوت یا خشن بود. اون جمله علی‌رغم دستوری بودنش مثل هر جمله‌ی دیگه برای اجرا کردن نیست بلکه برایِ فهمیدن چیزی بود که از تهِ ذهنم بیرون پریده بود و بعداً فهمیدم بودا هم چیزی شبیه همین یا پیشرفته‌تر از این رو محتوایِ آموزه‌هاش قرار داده و دچار این توهم شده که مشکلات کلِ دنیا رو حل کرده؛ حالا شاید شما بگید حل کرده، اون‌وقت من می‌گم آدمی که به نیروانا رسیده باشه ندیدم، بعد شاید دوباره شما بگید هر چیزی که ندیدی دلیل نمی‌شه وجود نداشته باشه، من می‌گم اون چیزی که می‌بینم برام وجود داره و اون‌چه که به‌فکرم می‌رسه اینه که این‌جوری حل نمی‌شه، بعد شما شاید بازهم بگید خُب شاید تو خوب آموزه‌های بودا رو نفهمیدی یا دیگران درست به‌ش عمل نکردن، اون‌وقت من بازی رو این‌جوری تموم می‌کنم که می‌گم این حرف رو در مورد هر چیزی می‌شه زد که «تو خوب اون رو نفهمیدی یا درست به‌ش عمل نکردی» و این‌که به‌هرحال هر آدمی همون اندازه که درک می‌کنه، می‌فهمه و همون اندازه که می‌تونه، عمل می‌کنه؛ این رو دیگه نمی‌شه کاریش کرد، نمی‌تونید به یه آدم بگید این‌جوری بفهم یا این توانایی‌ها رو داشته باش، درنهایت همه چیز درمورد درک و توانایی به خودِ شخص مربوط می‌شه، نه به دیگران.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اما چیزی که خواستم بیشتر درباره‌ش حرف بزنم، نوع خاصی از ارتباط آدم‌هاست با دیگران و محیط‌شون، آدم‌هایی که به هر علتی فکر می‌کنن برای ارتباط باید دیگران توی قالب‌های فکری‌شون جا بگیرن، منظورم هم‌سلیقگی یا علاقه‌ی مشترک داشتن نیست که شاید لازمه‌ی ارتباطه. منظورم دقیقاً آدم‌هایی هست که مدام یه چیز‌هایی تویِ ذهن‌شون حمل می‌کنند که براشون به‌صورت ارزش‌های ثابت در اومده؛ چیزهایی که هیچ‌وقت درباره‌شون این دوتا سوال رو مطرح نکردن: این ارزش‌ها کی و از کجا اومدن؟ عمل کردن به‌شون به من چی می‌ده؟ حالا اجازه بدید با جواب دادن به همین دوتا سوال، کیفیت رفتاری سنخ آدم‌هایی که منظورمه باز کنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;سوال اول: این ارزش‌ها کی و از کجا اومدن؟ جوابش خیلی ساده‌ست، درست مثل همون مقدمه‌یی که در مورد خودم نوشتم، رنجِ زیاد از چیزی، باعث شده ذهنِ شخص به نتیجه‌گیری خاصی برسه که در وهله‌ی اول حداقل براش حکمِ مُسکن رو داشته؛ اما بعد از این نتیجه‌گیری می‌تونسته دوتا مسیر رو طی کنه: یکی اون رو به‌عنوان یه فرمول قبول کنه و انجام بده و البته از تکرارش یه‌ عادت بسازه. یا مسیر دوم این‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌که ازش استفاده کنه و بعد در طی زمان چندبار برگرده به‌ش فکر کنه تا هم علت به‌وجود اومدنش رو بفهمه و هم بررسی کنه هنوز کارآیی داره یا نه؟ حالا فرض کنید آدم موردِ نظر ما بنا بر شرایط محیطی خودش تویِ کودکی به همچین نتیجه‌گیری یا راه‌حلی برایِ خلاصی از رنجش دست‌پیدا کرده باشه. فکر می‌کنم توی این حالت تبدیلِ این نتیجه‌گیری به عادت و ارزش راحت‌تر، و امکانِ برگشتن و بررسی‌یِ مجدد برایِ هر آدمی کمتر باشه. برای مثال به همین سادگی: کسی رو می‌شناسم که بنا به شرایط خاصش زمانِ کودکی نتیجه‌ گرفته برای این‌که توی مدرسه راحت‌تر باشه باید بهترین نمره‌ها رو بگیره، تا امروز این عادتش رو ترک نکرده و دوست داره همه‌جا، هرطور شده اول باشه، بدون این‌که کیفیتِ عملش که منتهی به تایید دیگران می‌شه، براش اهمیت داشته باشه، الآن هم اگر ازش بپرسی نمی‌دونه چرا این‌قدر شرایط مدرسه براش سخت بوده و اتفاقاً به‌چشم من که از بیرون نگاه می‌کنم هنوز همون شرایطِ خاص رو حمل می‌کنه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;حالا فکر کنید وقتی یه جامعه نابسامانه و مدام داره برای بچه‌هایی که تولید می‌کنه، شرایط تحمیلی و رنج‌آور می‌سازه، بازده تولید نسلی با این ساختار چه‌قدر توش زیاده!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سوال دوم: عمل کردن به‌شون به من چی می‌ده؟ جوابِ این یکی رو می‌خوام مفصل‌تر بدم چون فکر می‌کنم مهم‌تره: تنهایی و دلزدگی از آدم‌ها و رو اُوردن به رفتارهای نمایشی و استفاده از نقاب‌ها و شخصیت‌های غیر واقعی مختلف (در یک کلام ریاکاری) برای جبران همون تنهایی و کمبود لذت. لذت به‌نظرم چیزی جز دادن و گرفتن نیست، حالا وقتی کیفیت این تبادل با آدم‌ها واقعی نباشه، قاعدتاً خود لذت هم واقعی نمی‌شه و حتماً این جملات رو شنیدید « هیچوقت &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;واقعاً خوشحال نمی‌شم یا هیچ وقت خنده‌م واقعی نیست». اما در عمل چه اتفاقی می‌افته که اون‌چیزی که من اسمش رو گذاشتم ارتباط واقعی قطع می‌شه؟ این آدم‌ها ارزش‌هاشون رو مطلق قبول کردن و ناگزیر سعی می‌کنن دیگران رو توش بگنجونند که البته چنین کاری ممکن نیست. یا در حالت دوم اگر کسی در کنارشون وجود داره، مدام سعی می‌کنن با ارزش‌‌هاشون طرف مقابل رو به‌صورتِ قالبی که دارن تراش بدند که البته این منتهی می‌شه به یه رفتار سادیسمی با آدم‌ دیگه ( مثلِ همون اتفاقی که الآن داره بین حکومت و مردم می‌افته) که البته آدم مقابل یا فاصله می‌گیره یا نفی می‌کنه یا اون هم شرایط سادیسمی مازوخیسمی رو قبول می‌کنه؛ پس راه‌حل سوم با این‌که واقعی نیست از همه کارآمدتر می‌شه یا در واقع چاره‌یی غیر از این نمی‌مونه که شخص نقش‌های مختلف بازی کنه تا ارتباطش رو با آدم‌های دیگه از دست نده و شما اگر کسی باشید که بتونید در شرایط مختلف اون رو ببینید و اون‌قدر درکش هم بکنید که نگید ریاکاری می‌کنه، می‌فهمید که برای فرار از تنهایی، سرما، کمبودِ لذت هست که چندتا شخصیت مختلف یا حتا متضاد ارائه می‌ده ( به‌نظرم خیلی وقت‌ها تعدد روابط جنسی دلیلی غیر از این نداره). اما در این موقعیت برای این‌‌که بتونه با خودش کنار بیاد باید هربار که تویِ یکی از نقش‌هاش قرار می‌گیره، نقش دیگه رو فراموش کنه و این‌جوری شما با آدمی مواجه می‌شید که مدام می‌خواد خاطرات، گذشته و اون‌چه بوده و هست رو فراموش کنه، یه آدم چند‌پاره، خب توی این شرایط واقعاً لذت بردن واقعی حتا به‌مقدار کم از زندگی چه‌طور می‌تونه امکان پذیر بشه! خاطرات و زمانِ گذشته انکار می‌شه، چون باید فراموش بشه و پر از تضاده و شخص مدام در شتابه که از این گذشته فرار کنه. زمانِ حال هزینه‌ی بازی‌ کردنِ نقشی می‌شه که خودِ شخص می‌دونه واقعی نیست، پس لذتی واقعی هم توش اتفاق نمی‌اُفته. پس این آدم برای ارتباط و لذت تنها آینده براش می‌مونه ولی بدون ساختار محکمِ احساسی پیشین، به قول میلان کوندرا «ترس ریشه در آینده دارد و کسی که از آینده رهاست، لازم نیست از چیزی بترسد.»&lt;SUP&gt;*&lt;/SUP&gt; اما بدون دریافتِ لذتی واقعی از زمان حال هم نمی‌تونه لحظه‌یی از آینده رها باشه، پس زندگیش پر می‌شه از ترس و اضطراب که مهار کردن خودِ این ترس و اضطراب چیز رنج‌آوری‌یه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تمام این روده‌درازی که کردم هم می‌تونه نمایی باشه از خودمون و هم جامعه‌ی فعلی‌مون که این‌جوری درگیر گسیختگی و استبداد شده و افسردگی توش بیداد می‌کنه.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;* &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.fileden.com/files/2008/8/5/2036331/Books/Ahestegi.pdf&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;این ترجمه&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=2&gt; از آهستگیِ «میلان کوندرا» &lt;FONT color=#000000&gt;بدون سانسوره و فکر می‌کنم از اون‌چه الآن تو بازار موجوده، بهتره.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 02:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agalilian&amp;postid=189</comments>
<dc:creator>agalilian</dc:creator>
<guid>http://agalilian.blogfa.com/post-189.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>‌ ‌پـدر بـزرگ</title>
<link>http://agalilian.blogfa.com/post-188.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 144px; HEIGHT: 176px&quot; border=0 hspace=5 alt=&quot;&quot; align=right src=&quot;http://www.fileden.com/files/2008/8/5/2036331/Images/Grandpa.JPG&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;6 یا 7 سال بیشتر نداشتم، صبحِ خیلی زود بود که پیرمرد بیدارم کرده بود. هوا، مه‌آلودی صبحگاهی‌اش را از دست نداده بود، من هم مثلِ هوا هنوز در گنگیِ بیداریِ دم‌صبح بودم که همراهش رفتم. تصویری که به‌یاد دارم باغ متروک و وسیعی بود، محصور شده‌ با دیوار‌‌هایی گِلی و دوغاب مالیده که درونشان پنجره‌های در دار چوبی تعبیه شده بود، روبرو عمارتی رهاشده و زیر پایمان زمین گلی و ناهموار. صدایِ کلاغ‌ها از بالا با صدایِ غژ‌غژ ترسناک و موهومی پیچیده در باد که از هر جهت می‌آمد، ترکیب می‌شد. دستم در دستِ زبر، گرم و بزرگش جا خوش کرده بود و او با صدایِ بم و خش‌دار از سیگار و خاکِ سالیانِ دور، برایم توضیح می‌داد که خوب نگاه کن این جا بزرگ است، باد بین درخت‌ها و عمارت می‌پیچد و تمام این صداها، صدایِ باد و درهاست که از هر طرف رویِ لولاهای چوبی‌شان می‌چرخند؛ و آخر این‌که مردم وقتی علت را ندانند، می‌ترسند و رو به‌خرافه می‌آورند و من این را شاید یاد گرفتم.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سال‌‌ها بعد جمعه‌ روزی، پرگار به‌دست، درسِ رسمِ مدرسه‌ام را مشق می‌کردم، از دقّتم در کار به‌ذوق آمد، پرگار را گرفت و شروع کرد به کشیدنِ دوایر تو در تو، هربار روی کاغذ طرحی می‌انداخت که اسمی داشت، از همان گل یاسِ شش‌‌پَر تا بسیاری که ندیده بودم. برایم &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;جادویی بود دیدنِ این‌همه نقش‌زدن با یک پرگار ساده. بعدها پدرم جایی از رواق حَرَم را نشانم ‌داد که می‌گفت کاشی‌کاری‌هایش کار او بوده، خودش هم برایم توضیح داده بود از ساختِ لعاب و طرح و پخت کوره که من هیچ یاد نگرفتم. دو، سه‌باری که مرا حرم ‌برد، تنها هنگام رفتن شاید دستی ‌کشید به ضریح وگرنه مدام دیوارها و گنبد و ستون‌ها را نشانم ‌داد و یک‌بار ‌نشاندم به شنیدن مداحی که به‌گوشش خوش‌آوا بود، که بود چون من مست شدم. سال‌‌هاست که دلم نخواسته آن‌‌جا برگردم اما به یاد دارم در بلندی، در قابی شیشه‌یی، شمشیری مرصع نشانم ‌داد که می‌گفت «شمشیر نـادر» است. پرسیدم، گفتند بوده، نمی‌دانم هنوز آن‌جا هست یا نه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;از ساختِ مقبره‌ی خیام می‌گفت و روزی که رضا شاه برای افتتاح آمده بود، زمستان بوده و به‌دستور مقامی چاپلوس باغبانان گل‌‌های شمعدانی در باغ کاشته بودند؛ و این‌که از این ظاهرسازی ابلهانه، خشمِ شاه برانگیخته می‌شود که چشم داشته و نادان نبوده. می‌گفت یک‌بار آن پایین‌تر، کارگر گماشته تا امام‌زاده محروق را برای مرمت بکنند، هیچ اثری از قبر و جسد ندیده و این را دلیلی می‌دانست برای دروغین بودنِ همه‌ی امام‌زاده‌ها، می‌گفت که من هم بدانم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بزرگتر که شدم و او بسیار پیرتر، یکی از آخرین‌بارها که دیدمش، درباره ساخت حوض‌هایِ چندضلعی صحبت می‌کرد (اگر درست به‌خاطر داشته باشم، شاید ساخت یا مرمت حوضی در کاخ گلستان)، و من گوش می‌دادم از روی احترام و هم کنجکاوی، لابلایِ گفته‌هایش به هندسه‌ی عجیبی برخوردم که ابزارش خط بود و ریسمان که درنهایت به منحنی می‌رسید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;شعر حافظ از بر می‌خواند که من نمی‌فهمیدم اما یادم هست که می‌گفت چای را باید پر رنگ نوشید چون غلظتش گرما را در خود نگه می‌دارد و هم نمی‌سوزاند و از این همه، این‌یکی را هنوز از او دارم.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; dir=ltr&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 21:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agalilian&amp;postid=188</comments>
<dc:creator>agalilian</dc:creator>
<guid>http://agalilian.blogfa.com/post-188.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کیفیت عشق</title>
<link>http://agalilian.blogfa.com/post-187.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;... می‌دونی مثلِ تفاوتِ سعدی و حافظ می‌مونه، سعدی می‌نوشت که بمونه، زیاد و زیبا هم نوشت و موند؛ حافظ «بـود»، خاصیتِ بودنش این بود که با این کم جاودان بمونه!&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;صبح است و ژاله می‌چکد از ابر بهمنی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;برگِ صبوح ساز و بده جام یک منی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;در بحرِ مایی و منی افتاده‌ام، بیـار&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;می تا خلاص بخشدم از مایی و منی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;خونِ پیاله خور که حلال است خون او&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;در کارِ یـار باش که کاری‌ست کردنی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;ساقی به‌دست باش که غم در کمین ماست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;مطرب نگاه‌دار همین ره که می‌زنی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;می ده که سر به‌گوش من آورد چنگ و گفت:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;خوش بگذران و بشنو از این پیـرِ منحنی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;ساقی به بی‌نیازیِ رندان که می بده&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;تا بشنوی ز صوتِ مغنی هوالـغـنـی&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#0033ff size=2&gt;&lt;EM&gt;&gt; &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.fileden.com/files/2008/8/5/2036331/479.mp3&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0033ff size=2&gt;&lt;EM&gt;بشنوید&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 08:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agalilian&amp;postid=187</comments>
<dc:creator>agalilian</dc:creator>
<guid>http://agalilian.blogfa.com/post-187.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جستجوی زمان ازدست رفته‌ -2</title>
<link>http://agalilian.blogfa.com/post-186.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;_ احساس‌ِ پاک اغلب چیزی جز حالتی درونی نیست که احساسات خودخواهانه‌ی ما زمانی به‌خود می‌گیرند که هنوز نامی به آن‌ها نداده و دسته‌بندی‌شان نکرده‌ایم.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; dir=ltr&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ــ دگرگونیِ روشنایی به‌همان اندازه جهتِ یک مکان را تغییر می‌دهد و به‌همان اندازه هدف‌های تازه‌یی در برابر ما می‌افرازد و آرزوی رسیدن به آن‌ها را در دل‌مان می‌اندازد، که راه سفری که به‌گونه‌یی طولانی و عملی پیموده باشیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ــ بیماران عصبی شاید، بر‌خلاف آن‌چه رواج دارد، کسانی‌اند که کم‌تر از همه «به‌خود گوش می‌دهند»؛ در درونِ خود آن‌قدر چیزها می‌شنوند که بعد به بیهودگی‌شان درباره‌ی آن‌‌ها پی می‌برند، که سرانجام دیگر به‌هیچ‌کدام از آن‌‌ها اعتنایی نمی‌کنند. دستگاه اعصابشان آن‌قدر فریاد « کمک! کمک! » سر داده است (مانند زمانی که پنداری بیماری وخیمی در میان بوده است حال آن‌که تنها می‌خواسته برف ببارد یا تغییر خانه مطرح بوده است) که به همان‌گونه به بی‌اعتنایی به این هشدارها عادت می‌کنند که سربازی که در گرماگرم کارزار، هشدارها را چنان کم در‌می‌یابد که می‌تواند، در حالت رو‌ به مرگی هنوز چند روزی چون آدمی سالم زندگی کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ــ تنها کسانی‌که نمی‌توانند، در ادراک خود، آن‌چه را که در آغاز بخش‌ناپذیر می‌نماید تجزیه کنند، بر این باورند که وضعیت یک آدم با خود او یکی است. موجود یگانه‌یی در دوره‌هایِ پیاپیِ زندگی‌اش، به درجاتِ گوناگونی از مقیاسِ اجتماعی در محیط‌هایی به‌سر می‌برد که الزماً یکی بالاتر از دیگری نیستند؛ و هربار که در یکی از دوره‌های زندگی‌مان با محیطی پیوند، یا پیوند دوباره، می‌یابیم که در آن خود را ناز کرده حس کنیم، به‌گونه‌یی بس طبیعی به آن دل می‌بندیم و در آن ریشه‌ی انسانی می‌دوانیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;_ همه‌ی نویسندگان بزرگ چنین‌اند، زیبایی جمله‌هایشان به‌همان‌گونه گمانه نزدنی است که زیبایی زنی که هنوز نمی‌شناسیم؛ این زیبایی آفرینش است چون چیزی بیرونی را در بر می‌گیرد که آنان به آن _ و نه به ‌خودشان ــ می‌اندیشند اما هنوز بیانش نکرده‌اند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;EM&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;مارسل پروست (درجستجوی زمان ازدست رفته ـ در سایه دوشیزگان شکوفا، ترجمه‌ی مهدی سحابی)&lt;/SPAN&gt;&lt;/EM&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; dir=ltr&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 23:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agalilian&amp;postid=186</comments>
<dc:creator>agalilian</dc:creator>
<guid>http://agalilian.blogfa.com/post-186.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من‌ هم ایرانی‌ام</title>
<link>http://agalilian.blogfa.com/post-185.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;بعدازظهر پنجشنبه بیست‌وپنجم شهریور پشتِ فرمون‌ نشسته‌ام و دارم تویِ اتوبان رانندگی می‌کنم، کیلومترشمار 120 رو نشون می‌ده. از صبح مسافتِ طولانی‌یی رو از اصفهان طی کردم، دلم می‌خواد زودتر به تهران برسم. دفعه‌ی چهارمه که آهنگِ «مولی جانسون» از سی‌دی‌پلیر پخش می‌شه (&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; dir=ltr&gt;&lt;A href=&quot;http://www.fileden.com/files/2008/8/5/2036331/Melody.mp3&quot;&gt;You&apos;r like a melody that follows me …&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;)، یادِ آخرین سفری که با هم رفتیم می‌اُفتم، چه‌قدر این آهنگ رو دوست داشت، حتا اون روز که خواست رابطه‌مون رو قطع کنیم وقتی ‌رسوندمش گفت دوباره پخشش کن و زد زیر گریه. خاموشش می‌کنم. فقط صدایِ یکنواختِ چرخیدن لاستیک‌‌ها و هوایی که ماشین می‌شکافه شنیده می‌شه. دورتادورِ اتوبان، زمین یکسره خشک و مسطحه. انگار دارم سرابی که مُدام رویِ سطحِ اسفالت تشکیل می‌شه دنبال می‌کنم. خسته‌تر از اونی‌ام که به‌چیزی فکر ‌کنم اما خاطراتِ گذشته و افکار پشت‌شون ناخواسته خودشون رو تحمیل می‌کنند، همین‌طور که این‌ فکرها دارند توی‌ِ ذهنم می‌لولند، چشمم به چیزِ قرمز رنگی چندصد متر جلوتر می‌افته، سرعتم رو کم می‌کنم، یهو متوجه می‌شم اون چیز، وسطِ اتوبان، یه دختر‌بچه‌یِ کوچیکه! توی صندلی جمع شدم، پام بی‌اختیار از رویِ گاز برداشته شد، دستم روی فرمون خشک شده، به سرعت از کنارش رد می‌شم، رویِ لاینِ کناری‌‌ بود. مو به تنم سیخ شده، تصویرِ عجیبِ یه دختربچه‌ی ‌5ـ‌6‌ ساله که آروم اون‌جا نشسته تویِ ذهنم ثابت شده. چیزی تویِ وجودم از همه‌یِ دنیا جدا شده، احساس می‌کنم کله‌م خالیه. ماشینی بوق‌زنان دور می‌شه، تویِ آینه نگاه می‌کنم. ماشین رو نگه می‌دارم، یه‌لحظه سرِ خودم داد می‌زنم: بـدو! پیاده شدم، نگاه کردم، اون‌‌جا بود، یه ماشین از جلوم گذشت، دستام رو توی هوا تکون دادم و دویدم، رسیدم بغلش کردم، صدای بوقِ ممتد، و حالا خودم رو به‌کنار ماشین ‌رسوندم، اون آروم و گرم توی بغلمه و من نفس‌نفس می‌زنم. حرکتی نمی‌کنه، حتا به من نگاه هم نمی‌کنه، موقع برداشتنش از رویِ زمین هم عکس‌العملی نشون نداد. خدایِ من طفلک چه‌قدر قشنگه، جدا از همه‌ی دنیا!&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;... از خواب بیدار شدم، چیزی که دیده بودم نوشتم، بعد خواستم برای تمرین هم شده تبدیل به‌ چیزی شبیهِ داستانش کنم که این‌جوری شد، یه طرحِ چهارپاره که زمان رو دور می‌زنه اومد تویِ ذهنم، قسمت دومش هم نوشتم، اما این‌جا کودتا شد، گفتند شما کودتا کردید، دروغ می‌گفتند بی‌پدرها، من فقط رأی داده بودم، اون هم روز آخر تصمیم گرفتم! دیگه ننوشتم، بعداً هم نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم که ادامه‌ش بدم، اما رأی‌م رو پس می‌گیرم، این رو دیگه وا نمی‌دم، سی‌ساله که خیلی‌ها پشت‌سرمون وا دادن، فکر می‌کنم ظرفیت همه‌مون پُر شده باشه. این هم بگم، از شعار «میر حسین، یاحسین» اصلاً خوشم نمیاد، نمی‌دونم شاید خودش هم خیلی خوشش نیاد! ببینم مگه هر کسی ایرانی‌یه و رأی داده باید مسلمون باشه یا اگر مسلمونه شیعه باشه که بعضی‌هاتون شعار‌های این‌جوری می‌دید، مگه اصلاً این یه مراسم مذهبی‌یه، چه ربطی داره آخه که همه‌چیز رو با دینِ خودتون قاتی می‌کنید؟ من‌ هم ایرانی‌ام؛ راهِ من نه از خط امام، توپخونه، کربلا، قدس ... یا هیچ جایی شبیهِ این‌ها نمی‌گذره، صاف از وسطِ ایران می‌گذره!&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; dir=ltr&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 12:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agalilian&amp;postid=185</comments>
<dc:creator>agalilian</dc:creator>
<guid>http://agalilian.blogfa.com/post-185.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لحن</title>
<link>http://agalilian.blogfa.com/post-184.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;چند وقت پیش توی سایت &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.short-stories.co.uk/&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: black; TEXT-DECORATION: none; text-underline: none&quot; dir=ltr&gt;www.short-stories.co.uk&lt;/SPAN&gt;&lt;/A&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; یه داستانِ آماتوری کوتاه خوندم با نام &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; dir=ltr&gt;Tone&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; به‌نظرم رسید که نویسنده‌ش (&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; dir=ltr&gt;YZ Chin&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;) درعین سادگی، اصول اولیه نگارش داستان کوتاه رو خوب رعایت کرده، تشخیص من درست یا غلط گذاشتمش گوشه‌ی کامپیوتر و برای یادگیری کم کم برگردوندمش؛ نثر فارسی چون برای دل خودم بوده شاید زیادی عامیانه و پر ایراد‌ در اومده اما به‌هرحال گفتم شاید شما هم از خوندنش خوش‌تون بیاد، روی ادمه‌ی مطلب کلیک کنید:&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 23:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agalilian&amp;postid=184</comments>
<dc:creator>agalilian</dc:creator>
<guid>http://agalilian.blogfa.com/post-184.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیدگاه</title>
<link>http://agalilian.blogfa.com/post-183.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ــ عجیب است، چون چشمان‌تان در سرتان قرار دارد همیشه اسافل‌تان را از بالا نگاه می‌کنید؟ شاید کمی خودتان را از پایین بنگرید بهتر باشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ــ تفاوت عظیمی هست بین این که بخواهی خودت را در خدا غرق کنی یا خدا را در خودت حل کنی.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 00:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agalilian&amp;postid=183</comments>
<dc:creator>agalilian</dc:creator>
<guid>http://agalilian.blogfa.com/post-183.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حکايت شرحه شرحه شدن</title>
<link>http://agalilian.blogfa.com/post-182.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;متنی بود با عنوان « حکايت شرحه شرحه شدن، تأملی بر چند پاره نقل و روايت از دو متن» که دو روز پیش در سایت گویا خواندم از آقای نسیم خاکسار، تأملی در ابیات پایانی منطق الطیر عطار، به نظرم بسیار موشکافانه و زیبا آمد، در خوانش چهارم کمی تایپ‌ش را مناسب‌تر و به فرمتِ پی‌دی‌اف تبدیل کردم. حیفم آمد خواندنش را با شما شریک نشوم و هم از آن‌جا که سایتی که این مقاله در آن است پشتِ سانسورِ حاکمان جهل قرار دارد، &lt;A href=&quot;http://www.fileden.com/files/2008/8/5/2036331/Books/Nassim.pdf&quot; target=_blank&gt;این‌جا&lt;/A&gt; قرارش دادم.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; dir=ltr&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 19:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agalilian&amp;postid=182</comments>
<dc:creator>agalilian</dc:creator>
<guid>http://agalilian.blogfa.com/post-182.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جستجوی زمان ازدست رفته‌ -1</title>
<link>http://agalilian.blogfa.com/post-181.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;ــ اگر در درون و در پیرامونِ ما خاطره‌های بسیاری هستند که به‌یاد نمی‌آوریم، این فراموشی می‌تواند زندگی‌یی را هم دربر بگیرد که شاید در تن انسان دیگری، حتا در سیاره‌ی دیگری گذرانیده‌ایم.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;ــ نبوغ نخستین رمان‌نویس در درک این نکته بوده است که چون در دستگاهِ عواطفِ ما تصویر تنها عنصر اساسی است، می‌توان خیلی ساده و آسان شخصیت‌های واقعی را حذف کرد و با این ساده‌سازی به کمالی بسیار مهم رسید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;ــ واقعیت‌ها به دنیای اعتقاداتِ ما راهی ندارند، پدید‌آورنده‌ی آن‌ها نبوده‌اند پس نمی‌توانند خرابشان کنند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;ــ عشق تنها به حکمِ خود ما پدید می‌آید، اندوخته‌یی از تخیل است که ما آن را رویِ آدمی با چهره‌ی معینی سرمایه‌گذاری می‌کنیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=2&gt;مارسل پروست (درجستجوی زمان ازدست رفته ـ طرف خانه‌ی سوان، ترجمه‌ی مهدی سحابی)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;پی نوشت: دو احتمال نزدیک برای قطعه‌یی که در «طرف خانه‌ی سوان» می‌تونه الهام‌بخشِ سونات ونتوی &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 8pt&quot; dir=ltr&gt;Vinteuil&apos;s Sonata&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; که «پروست» در کتاب عنوان کرده، باشه:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;اول &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;I&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 8pt&quot; dir=ltr&gt;Sonata in D-Minor for Violin and Piano Op.75&lt;/SPAN&gt;&lt;/I&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; اثر &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 8pt; mso-ansi-language: EN&quot; lang=EN&gt;&lt;A href=&quot;http://cocoa.fbk.eu:8282/composers/104-camille-saint-saens&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: black; TEXT-DECORATION: none; text-underline: none&quot; dir=ltr&gt;Camille Saint-Saens&lt;/SPAN&gt;&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; که از این سونات آداجیو اون رو می‌تونید &lt;A href=&quot;http://www.fileden.com/files/2008/8/5/2036331/Op75-Adagio.mp3&quot;&gt;این‌جا&lt;/A&gt; گوش کنید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;دوم &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 8pt&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.allmusic.com/cg/amg.dll?p=amg&amp;sql=42:46848&quot; target=_blank&gt;&lt;EM&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; TEXT-DECORATION: none; text-underline: none&quot; dir=ltr&gt;Violin Sonata No.1 in A major Op.13&lt;/SPAN&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/A&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; اثر &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 8pt&quot; dir=ltr&gt;Gabriel Fauré&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; بخصوص قطعه‌ی آندانته‌یِ اون که می‌تونید &lt;A href=&quot;http://www.fileden.com/files/2008/8/5/2036331/Op13-%20Andante.mp3&quot;&gt;این‌جا&lt;/A&gt; گوش کنید. (تا جایی که به‌خاطر دارم سوان از آندانته و مکالمه‌ی بین پیانو و ویولن یاد کرده بود که این شبیه‌تره اما متأسفانه نتونستم کیفیت صوتی خوبی ازش پیدا کنم.)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;&lt;A href=&quot;http://www.fileden.com/files/2008/8/5/2036331/BWW%20971.mp3&quot;&gt;قطعه‌یی&lt;/A&gt; هم که الآن روی متن می‌شنوید، آندانته‌ی &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 8pt&quot; dir=ltr&gt;BWV 971&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; اثر باخ.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 07:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agalilian&amp;postid=181</comments>
<dc:creator>agalilian</dc:creator>
<guid>http://agalilian.blogfa.com/post-181.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کمی از همین بودن</title>
<link>http://agalilian.blogfa.com/post-180.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;زمانِ خاصی که نه رنگی از شب داره، نه چیزی از روز و نه حتا حالتی میانه‌، نور قسمتی از محیطِ بیرون و پشتِ چشم‌هات رو با هم، آن‌چنان روشن کرده که احساس می‌کنی بُعدِ زمان نسبت به این محیطِ ‌به‌هم پیوسته، عمودی حرکت می‌کنه.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; dir=ltr&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;حس می‌کنی قسمتی از رؤیایِ خودت هستی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چشم‌هات رو باز می‌کنی، احساس می‌کنی تمام دنیایِ اطرافت برساخته‌ی خیالِ خودته و تنها در خلاء قرار داری، ذهنِ مطلقی که نیستی‌ی‌ِ جسمش رو در بی‌کران اداره می‌کنه و این تو هستی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چشم‌هات رو می‌بندی، احساس می‌کنی دنیای اطراف واقعیته و تو، یعنی «من» ِ تو ساخته‌ی تخیلِ محیطِ بیرون و دیگرانه‌ــ ساخته‌ی همه‌ی اون‌ چیزی که تویِ حافظه‌ت ثبت شده، و تو شکل ِحفره‌یی هستی درون این محیط.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 140%; TEXT-INDENT: 14.15pt; MARGIN: 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: black; FONT-SIZE: 10.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;هردو کمی از همین که هستی و تنها نظم‌ِ عادت، نمی‌ذاره گاهی کمی این افق ِعمودی رو بتابونی.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 06:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agalilian&amp;postid=180</comments>
<dc:creator>agalilian</dc:creator>
<guid>http://agalilian.blogfa.com/post-180.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
