در جستجویِ شرافتی گمگشته، در لباسی بهرنگِ لجن
مردی فرو خورده، که من نمینامماش جز هموطن!
به رنجِ زخمِ تحقیرِ سالیانی دور
نبودِ عشق، محبت، مهر و نور
ز بیرحمیِ روزگار، فرمانِ بند و گیر
گشته سوداگری در این ظلمتِ ناگزیر
های، بشنو، تو بشنو ای هموطن!
ز درد او هم بشنو تو ز من:
همه هستیِاش بفروخته او، همه
در این بازیِ احمقانه، داوِ جنون
که دستش نباشد تهی حتا ز خون!
بر این ذرّهی بیدادگر هم باید گریست
که سهمی نبُرد او، زین ستیز
خشکی خونِ من، خونِ تو
بر این دستِ آلوده
جُرمِ من، جُرمِ تو
که فریاد این خون بمانَد بر گُردهاش
بنالد سالها این دَم، بر کردهاش
که زخمی فرو خورده، در لباسی بهرنگِ لجن
که مردی گمگشته
او هم نامش هموطن!
+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 5:17  توسط آگالیلیان
|
