تبليغاتX
هـرچی ‌دلـم می‌خواد - سهمِ سلاخ

هـرچی ‌دلـم می‌خواد

๑۩๑ خواستن چون بودن تنها یک اتفاق نیست ๑۩๑

کاسه‌ی آب رو برداشت، طناب پلاستیکیِ سبز رنگ رو باز کرد و حیوون رو کنار باغچه به‌پهلو خوابوند، دوباره طناب رو محکم دور دست و پاش گره زد و شروع کرد به مالیدنِ کارد به سنگ‌ساو. گوسفند درحالی‌که پوزه‌ش رویِ لبه‌ی باغچه بود، راحت لمیده بود و سعی می‌کرد علف‌های هرزی که تا ارتفاعِ دهنش می‌رسید، بخوره!

گفت: « این‌جا کسی اعتراض نداره! فقط تویی که معترضی! » برگشتم پشتِ سرم رو نگاه کردم، 50 نفری می‌شدند، بلند گفتم: « شماها اعتراض نداریــد؟! » انگار چیزِ عجیبی گفته باشم همه باقیافه‌های بهت‌زده و گردن‌های کج در سکوتِ کامل نگاهم کردند. رو کردم به‌ش گفتم: « خب آره کسی اعتراض نداره، اما من دارم! »

یک‌ساعت بعد درحالی‌که نتونسته بود از ذخیره‌ی نشخوارِ آخرین غذاش لذت ببره، وارونه، بدونِ پوست از چنگک تاب می‌خورد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 21:9  توسط آگالیلیان  |