تبليغاتX
هـرچی ‌دلـم می‌خواد - فراموشی‌ِ فرهنگی

هـرچی ‌دلـم می‌خواد

๑۩๑ خواستن چون بودن تنها یک اتفاق نیست ๑۩๑

قرن‌هاست که جامعه‌ی ایرانیِ ما، هر از چندگاهی با روشی ملی یا دینی یا ترکیبی از هردو، سعی می‌کند هویتی موجود در اجتماع را دست‌آویز قرار ‌دهد تا بر این پایه بتواند به سازوکارِ مناسبی برای رشد اجتماعی (فرهنگی، اقتصادی، سیاسی) برسد، اما بر خلاف انتظار باز هم قرن‌هاست که سخت درجا می‌زنیم و درنهایت شاهد حکومت‌هایی مستبد با عمر حداکثر بین 30 تا 50 سال هستیم که با جهت‌گیری‌هایِ متفاوت، جایِ هم می‌نشینند. میزانِ رشدی هم که معمولاً نصیب‌مان شده، سهم اندکی بوده از رشد کل جامعه جهانی. به‌نظر من مشکل این‌جاست که چیزی در همان هویت ملی، دینی یا هر چیزِ دیگر که رفتار اجتماعی ما را ساخت می‌دهد، نادیده گرفته شده؛ می‌خواهم بگویم که در واقع در فرهنگ ما کمبودی بزرگ وجود دارد که تا در اکثریت ما برطرف نشود، امکان ایجاد شرایط بهترِ زندگی در جامعه‌یِ ما وجود نخواهد داشت و این ربطی به حکومتِ دینی، ملی، پادشاهی، سوسیالیستی و ... ندارد! به‌نظر من این مشکل در رفتارِ اجتماعی تک‌تک ما با یکدیگر وجود دارد و حتا اگر در جایِ دیگری از دنیا هم قرار بگیریم و قرار باشد به‌عنوان یک جامعه، جمع یا گروه خودمان را اداره کنیم، باز با آن روبرو هستیم. نگاه کنید الآن به هر دلیل تعداد زیادی ایرانی در جاهای مختلف دنیا از نظر مکانی کنار هم زندگی می‌کنند، اما به‌عنوان یک اجتماعِ همسان در آن مناطق هم توانایی حرکت جمعی به‌سمت نیازهای مشترک‌شان را ندارند، درصورتی که در خیلی از گروه‌هایِ اجتماعی دیگر این اتفاق می‌افتد. این موضوع نه به پولِ مفت نفت ربط دارد، نه به استعمار و دشمن فرضی، نه به قبول یا رد اسلام و یهودیت و ...، نه به حمله‌ی اعراب و مغول و ...، نه حتا به سطح مدارک دانشگاهی افراد در آن جمع. تحولی در طی تاریخ در درک ما از زندگی اتفاق نیفتاده! به‌نظر من ما هرچه‌قدر هم بخواهیم با نوع نگرشِ کنونی برای گرداندن خودمان قانون اساسی بسازیم، کارایی نخواهد داشت، و به‌هر ضرب و زوری یا حتا آن‌طور که امروز مد شده مبارزه‌ی منفی، طبقه‌یی حاکم را به زیر بکشیم، با تفاوت‌هایی نه‌چندان اساسی به جایِ اول برخواهیم گشت.

مشکل این است که درک ما از خودمان، زندگی، رفتار اجتماعی، مناسبات خانوادگی و اعتقادات‌مان، معنایِ انسانی ندارد، ما به «اصالت انسان» بودن، ارزش نمی‌دهیم. اصالت انسان را به‌عنوان یک واژه‌ی پرطمطراق و متعالی به‌کار نبردم، دقیقاً منظورم موجودی‌ست که انسان نامیده می‌شود. هر‌کدام از ما یک انسان‌ایم، به‌دنیا آمدیم، یک روز هم می‌میریم، فاصله‌ی این دو یعنی زندگی، قبل از هر چیزِ دیگر پایه‌یی‌ترین، اصیل‌ترین چیزی‌ست که داریم و خیلی واضح است که بدون آن انسان معنی نمی‌دهد. آشکارا هیچ چیز یا شخصی بالاتر از اولویت انسان بودن هرکدام از ما قرار نمی‌گیرد. ما تنها یک‌بار شانس انسان بودن داریم و این انسان بودن «حیطه‌یی» غیرقابل تعریف است که مهم‌ترین چیز برای هرکدام‌مان است. منظورم از اصالت انسانی، دقیقاً همین «حیطه‌ی شخصی» برای تک‌تک‌مان است. این «حیطه» چیزی‌ست که با جمله‌ی من انسان هستم، من زندگی می‌کنم، من دوست دارم، من می‌خواهم، من لذت می‌دهم، من رنج می‌کشم و .. غیره ارتباط دارد، جای تمام آن «من»‌ها می‌توانیم «تو» هم بگذاریم، در معنای انسان بودن تغییری رخ نمی‌دهد. کیفیت این من یا تو قابل تعریف نیست، اما بودنش و محدوده‌ی آن قابل تعریف و شناخت است. مــا اصــالـت وجــودیِ ایـــن محـــدوده را چه درمورد خـودمـان، چه درمورد دیـگــران فراموش کردیم. مگر غیر از این است که زور گفتن و زور شنیدن با فراموش کردن این محدوده شروع می‌شود. این‌که چرا فراموش شده چیزی‌ست که من نمی‌دانم، اما آن‌چیزی که من می‌بینم این است که ارزش‌های ذهنی ما، توتم‌ها و تابو‌های ما، ترس‌ها و ترغیب‌هایِ ما طوری کنار هم قرار گرفته‌اند که اکثراً این محدوده را ‌هم‌زمان، هم در خودمان، هم در دیگران مورد تجاوز قرار می‌دهند‌؛ و برایِ همین هم هست که رو به هر روشی می‌آوریم که نوعی قانون‌مندی را به جامعه حاکم کنیم که توان‌ رشد داشته باشیم، موفق نمی‌شویم. چون اساساً اگر این «محدوده‌ی من» مبنا قرار نگیرد، امکان رشد معنی ندارد، رشد هر شخص در همین محدوده اتفاق می‌افتد و از ترکیب و ارتباط آن‌هاست که رشد اجتماعی ممکن می‌شود.

اما چرا می‌گویم، این محدوده‌ی اصالت انسانی توسط فرهنگ خودمان مورد تجاوز قرار می‌گیرد. سعی می‌کنم مثال بزنم: مثلاً نوع نگاه و برداشت‌ خاص‌ما از چیزی که دین می‌نامیم. در باور دینی اکثریت جامعه ما، خدا، پیامبر، امام، امام‌زاده ... برتر از ما و زندگی‌مان قرار دارند و ما باید برای رستگاری از این باور تبعیت کنیم، در واقع دین با این نوع نگاه ابزاری نیست برایِ این‌که «من» برای رشد از آن استفاده کند، بلکه ظرفی‌ست که نهایت محدوده‌ی انسانی را مشخص می‌کند و با تحمیل این واقعیت شروع می‌شود که انسان موجود‌ی‌ست که تمام زندگی در این دنیا باید کارهایِ خاصی را انجام دهد تا درهایِ بهشت به روی او باز شوند. دکتر سروش گرچه شخصیتی مورد پسند من نیست، اما به خاطر دارم سالِ پیش وقتی به علل عقب‌ماندگی جامعه‌ی مسلمان اشاره می‌کرد جمله‌یی گفت به این مضمون که وقت آن رسیده که مسلمانان به خدایی رو بیاورند که نسبت به مخلوقِ خود جوابگو و مسئول باشد. باورهایِ فرهنگی غیر‌دینی (نه اصولاً ضد‌دین) هم پر از اصولی که یا اجازه‌ی دخالت در شخصی‌ترین محدوده‌ی «من» را می‌دهد، یا حق محدود کردن و گرفتن ساده‌ترین محدوده‌هایِ زیستن را از اشخاص سلب می‌کند. احترام و اطاعتِ کورکورانه نسبت‌به بزرگ‌تر، استاد و ... قبح روابط زن و مرد و اجازه‌ی دخالتِ عمومی در روابط شخصی دو جنس و تابو بودن شدید همه‌ی ابعاد جنسیت. ترغیبِ حس مالکیت مرد به زن، پدر یا مادر به فرزند، برادر به خواهر یا پدر به دختر (غیرت). حتا رفتار‌های خیر‌خواهانه‌ی ما با یکدیگر معمولاً همراه با دخالت و شکل‌دهی محدوده‌ی شخصی دیگری همراه است، رفتارهای تربیتیِ ما با نسلِ جوان‌تر‌مان چه در خانواده‌های‌مان یا در مدارس هم همین‌خاصیت را دارد و بنابر ارزش دادن به تمایلات و نیازهای آنان نیست. برخی از گفتار‌های عمومی رایج هم انعکاس همین تصویر است مثلاً «اگر شریک خوب بود، خدا هم شریک داشت» نشانه‌ی عدمِ قبول دیگران، یا مثلاً گفتن این‌ جمله که «مردم شعور یا لیاقت استفاده از فلان چیز را ندارند» آن‌طور که انگار گوینده خودش جزئی فراتر از انسان‌های دیگر است. در فرهنگ ما حتا جرایم با اصولِ اخلاقی، فرهنگی، دینی تعریف می‌شوند نه با اصالت زندگیِ انسان و به‌همان نسبت عکس‌العمل‌مان هم برای مهار آن‌ها غیر انسانی‌ست. تمام معضلاتی که امروز در جامعه‌مان با آن دست‌به‌گریبان هستیم، مثلِ مدرک‌گرایی، قدرت‌مداری، چاپلوسی، علاقه‌ی به‌ثروت برایِ پُز دادن نه برای استفاده، تمایل به روابط جنسی متعدد و هم‌زمان و ... خصوصیاتی هستند که شخصِ دارنده‌ی آن‌ها فراموش کرده که اولین و مهم‌ترین چیزی که دارد فرصت یک‌بار زندگی خودش است و دقیقاً محیط اجتماعی فرهنگی خودمان باعث این فراموشی شده، چون جایی برایِ نمایان شدن حیطه‌ی انسانی و شخصیِ فرد، قائل نشده. یا باور این‌که با آمدن فلان کس به‌عنوان قهرمان، ناجی، رهبر، روشن‌فکر یا هر‌چیزِ دیگر وضعیت‌مان تغییر می‌کند چیزی غیر از فراموشی اصالت انسانی خودمان نیست که تصور می‌کنیم باید کسی دیگر آن را ساخت دهد یا اصلاً اجازه‌ی چنین کاری را دارد، چون شخصی خارق‌العاده است.

بعد از این پرگوییِ بی‌سابقه، لب کلام: در تعریف ما از رفتار درست و غلط، انسان و محدوده‌ی شخصی‌‌اش لحاظ نشده. مفاهیمِ خوبی و بدی (ارزش‌های اخلاقی) از لحاظ فرهنگی همیشه به چیزی غیر از انسان و تنها فرصت زندگی‌اش وابسته بوده ‌است. به‌چیزهایی مثلِ سنت، دین و .... ما پایه قوانین‌مان، حرکت‌های اجتماعی‌مان همیشه بر چیزی غیر از این بوده و طبیعتاً به تأمین فرصتِ بهتر برایِ زندگی انسانی منتهی نشده. تا وقتی که درک نکنیم اولین ارزش یا حق، پیش از هرچیزِ دیگر، حق استفاده من یا دیگری به‌عنوان یک انسان از زندگی‌ست و نفوذ به این حریم به هر دلیلی، مانع رشدِ من یا دیگری می‌شود و اصلِ پایه را رویِ حفاظت و شناخت این حریم قرار ندهیم، هر تحولی هرچه‌قدر هم به‌ظاهر متعالی باشد، همان ابتدا از معنا خالی شده!

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 3:1  توسط آگالیلیان  |