میگویند هنر را با زندگی هنرمند بررسی نکنید. فکر میکنم این چندان هم دور از انصاف نیست. بسیار هستند آثارِ برجسته و پرمحتوایی که وقتی در جستجویِ زندگیِ شخصی پدیدآورندگانشان میرویم، میبینیم فقط جنبههایی از زندگی و تکاپوی خودشان را در قالب آثارشان ریختهاند، شاید نتیجهی تلاشی که ناکام مانده یا گوشههایی از وجودشان که در آنها به عمقی دست یافتهاند، حتا جنبههایی تاریک اما برجسته از این عمق، مثلِ بوف کور، شاهکارِ وارستهیی چون صادق هدایت. از این دست هنرمندان بسیار میتوان مثال زد، بتهوون و موتزارتی که سالیان سال از آثار برجستهی موسیقیدان بزرگی چون باخ آگاه بودند ولی برای درپرده نرفتن آثار خودشان از وجود او دم نمیزدند یا داستایوفسکی که حتا لباسهای همسرش را سر قمار میبازد یا تعلق سالواتر دالی به فرانکو و فاشیستها یا اعتیاد و تعصبِ شاملو در سخنرانیاش در مورد شاهنامه یا شعر چاپلوسانهی شاعری بزرگ چون اخوانثالث در وصفِ ورود انقلاب که حتا شبیه سرودههایِ خودش هم نیست یا عطاری که وقتی مقدمهی منطق الطیرش را میخوانی پی میبری در پس اینهمه داستانِ نغز و بیان عرفانی، خشکمغزی و شخصپرستییی ضدانسانی نهفته، آنچنانکه در بدعتی بینظیر، افسانهی خلقت قوم سامی را هم دگرگون میکند و علت وجودِ جهانِ هستی را تنها جلوهیی از وجود پیامبر مسلمانان میداند، یا حتا سعدی که از آن سو آنقدر مفاهیم انسانی را بیان کرده ولی در همان سرودهها به مذکر و مونث رحم نکرده، آنچنان که هیچوقت کسی جرأت چاپِ هزلیاتش را به خود نداده یا رومی که در همان مثنوی بینظیر، طبق گفتهی خودش وقتی نیاز به استدلال پیدا میکند، اکثر استدلالهایش نیمبند است. البته بیرحم و اخلاقی نگاه کردن به آنها، نگاهی بسیار سطحی بهنظر میرسد. اما میخواستم چیز دیگری را که به فکر من به صورتی نادرست به فرهنگمان چسبیده بیان کنم. مقدس کردن. به این که این جنبهی تقدیس انسانها از کجا آمده کاری ندارم، فقط میخواستم این را بگویم که آنچنان این تقدیس و بتپروری در ذهن و باورِ فرهنگی ما جا گرفته که وقتی همین هنرمند در همان رویهی هنریاش دچار رفتاری آشکارا نادرست و غیرمنطقی میشود، بیانِ این رفتار گناهی بزرگ بهنظر میرسد. به همین جملات بالا که خواندید دقت کنید، احتمالاً سر بتهوون و دالی و غیره مشکلی پیش نمیآید ولی وقتی نوبت به بزرگانِ وطنی مثل عطار و سعدی و رومی و شاملو و اخوان میرسد، زنگ خطر به صدا در میآید: مگر تو که هستی که به خودت اجازه میدهی از اینها بدگویی کنی؟ مگر تو چهقدر سواد داری که آنها را نقد میکنی؟ و جملاتی شبیه این. خیلی خب حالا باز هم این موضوع را بسط میدهیم، حقیقت این است که من هدفم بیانِ عیبِ این بزرگان نبود؛ جالب این است که اگر دقت کنیم میبینیم چقدر این نوعِ تفکر در باورهایِ خودمان رخنه کرده، در باورهای دینی که لازم به ذکر نیست، برعکس میخواهم بگویم اینجنبه ربطی به دینباوری هم ندارد، فرهنگیست. بارها شده کسانی را دیدهام که اعتقادات خشکِ مذهبی ندارند ولی وقتی از نزدیک برخورد میکنم میبینم باز هم بتی دارند که فقط خارج از این حیطه قرار گرفته؛ چیزی مثل تعصب سرِ فلان عقیده که وقتی پایِ استدلال به میان کشیده میشود، درست شبیهِ یک متعصبِ مذهبی سر آن چشم میدرانند و داد میزنند. صحبتِ باور نیست، که به اعتقادِ من باور، موضوعی شخصیست و حاصلِ تربیت و تجربهی زندگی و نقطهی آغازش، منطقپذیر نیست. صحبتم در مورد کنش و واکنش بینِ آدمها در جامعهی خودمان است که بهجای ساختنِ واقعیتِ بیرونی، بیشتر سر تحمیل و برد و باختِ باورها، کشمکش داریم. بهنظرم اینچنین میشود که در برآوردن نیازهایِ شخصی و اجتماعی خودمان نسبت به خیلی از گروههای اجتماعی فرهنگی دیگرِ دنیا، دچار ناکامی میشویم و همیشه آه حسرت میخوریم که چرا وضع درست نمیشود؛ بهنظرم آنچنان سرگرم و درگیرِ باورهایِ بتوارهیی که حاضر نیستیم زیرِ سوال ببریم، هستیم که از اصل زندگی غافل شدیم و نسل در نسل همین را تکرار میکنیم و یا برایِ خارج شدن از آن به در و دیوار میزنیم. درگیر بتواره بودن، نشان از عدم رشد میدهد. حتا در حیطه فردی هم، وقتی کسی درگیرِ صورتِ اولیهی بتوارههای* کودکی خود میماند، از رشدِ عاطفی و ارضایِ نیازهایِ درونی زندگیِ پس از بلوغِ جسمی خود، باز میماند. گویا ما هم در زندگی اجتماعیمان، دچار چنین وضعی هستیم.
*Fetish
