تبليغاتX
آگالیلیان

آگالیلیان

کاسه‌ی آب رو برداشت، طناب پلاستیکیِ سبز رنگ رو باز کرد و حیوون رو کنار باغچه به‌پهلو خوابوند، دوباره طناب رو محکم دور دست و پاش گره زد و شروع کرد به مالیدنِ کارد به سنگ‌ساو. گوسفند درحالی‌که پوزه‌ش رویِ لبه‌ی باغچه بود، راحت لمیده بود و سعی می‌کرد علف‌های هرزی که تا ارتفاعِ دهنش می‌رسید، بخوره!

گفت: « این‌جا کسی اعتراض نداره! فقط تویی که معترضی! » برگشتم پشتِ سرم رو نگاه کردم، 50 نفری می‌شدند، بلند گفتم: « شماها اعتراض نداریــد؟! » انگار چیزِ عجیبی گفته باشم همه باقیافه‌های بهت‌زده و گردن‌های کج در سکوتِ کامل نگاهم کردند. رو کردم به‌ش گفتم: « خب آره کسی اعتراض نداره، اما من دارم! »

یک‌ساعت بعد درحالی‌که نتونسته بود از ذخیره‌ی نشخوارِ آخرین غذاش لذت ببره، وارونه، بدونِ پوست از چنگک تاب می‌خورد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 21:9  توسط آگالیلیان  | 

وقتی مستقیم به‌م نگاه می‌کرد چیزی تهِ دلم می‌لرزید، اصلاً نگاه‌ِش بیداد می‌کرد، برعکس، وقتی من نگاه‌ِش می‌کردم دلم آروم می‌شد. حتا اون شب وسطِ بیابونِ خاوران هم همین‌طور بود، به‌ش گفتم:« چه فرقی می‌کنه، همه‌ی آدم‌ها دورِ یه‌دایره می‌گردن، آخرش هم می‌اُفتن تویِ همون چاه، حالا گیریم روی اون دایره هزارتا اتفاقِ عجیب‌غریب هم براشون بیفته، دایره دایره‌ست. » سرم پایین بود و داشتم می‌لرزیدم اما دیگه چاره‌یی نبود، بی‌خیالِ افسر نگهبان از فنس پریده بودیم و داشتیم قدم می‌زدیم، باد سرِ سرنیزه‌‌ زوزه می‌کشید. اون شب دیگه از این‌همه نگهبانی‌ و بیگاری‌ طاقتم طاق شده بود. بقیه یا سرِ پُست عرق چال می‌کردند یا سیگاری می‌کشیدن، من اهلِ هیچ‌کدوم نبودم، بهترین‌جا، همون پُستِ دونفره‌یِ روی تپه‌ی دِپو بود، حداقل مزیتش این بود که منظره‌ی متفاوتی داشت، روزها از دور، سمتِ شرق، قبرستون با سنگ‌ها و صلیب‌های سفیدش معلوم بود، شب‌ها هم احساس نمی‌کردی که داری تویِ تاریکی حل می‌شی؛ اما پایین، سر این یکی، چشمت چیزی رو نمی‌دید، تنها صدایِ باد بود که گه‌گاه با ناله‌ها‌یِ موهومِ دسته‌یی شغال‌ ترکیب می‌شد، برایِ همین هم به‌ش می‌گفتیم تابلو جنّ، به پُستِ بعدی هم چون فاضلاب از کنارش رد می‌شد، می‌گفتیم تابلو عَن، هیچکدوم‌ رو بدونِ اسم نگذاشته بودیم! رو کرد به‌م با همون لحنِ آرومِ همیشگی‌ش گفت:« چرا فرق می‌کنه! اگر به‌قول تو دایره باشه، فرق می‌کنه که یه دورت رو چه جوری بزنی. » اولین نگهبانی‌م همون پُستِ دونفره بود، اون‌جا روی بدنه‌ی اتاقکِ فلزی جایِ دوتا سوراخِ گلوله بود، یکی رویِ دیواره‌ی پشتی، یکی دیگه روی سقف؛ ظاهراً اولین نگهبانی‌ِ همه رو همون‌جا تعیین می‌کردند تا دفعه‌ی بعد که دوباره نوبت برسه. ژسه رویِ دوشم سنگینی می‌کرد، همیشه همین‌طور بود، سنگین و بد ‌قلق، مجبور بودم مدام جابجاش کنم؛ گفتم: « آخرِ آخرش قراره دور بزنیم برسیم همون جایی که بودیم، مگه نه؟! » تمامِ دکمه‌هایِ پالتوم رو بسته بودم و کلاه‌هم کشیده بودم سرم، اما باد بالاخره منفذی پیدا می‌کرد تا خودش رو به بدنم برسونه. برگشتم به‌ش نگاه کردم ببینم اون تویِ چه وضعیتی‌یه، سرش پایین بود، گفت:« نمی‌گم دایره نیست، دایره خودتی اما بیرونِ دایره هم هست، بعضی وقت‌ها آدم اون‌قدر دنبالِ یه‌چیز می‌گرده که یادش می‌ره اصلاً دنبالِ چی بوده، همین جوریه که خودش رو به‌گا می‌ده. » من زمان رو پیوسته دنبال می‌کردم، وقتی خودش 60تا 60تا مُثله شده تقسیم‌ کردنش بی‌معنی‌یِ اما وقتِ برگشتن بود، خطرِ بزرگی کرده بودم، شاید می‌خواستم احساس کنم تویِ تنهایی‌م آزادم. دوباره از رویِ فنس پریدم و برگشتم سرِ پُست، خوشبختانه اتفاقی نیفتاده بود. فردا سرِ صبحگاه، فرمانده‌ی قرارگاه اسمم رو خوند و گفت برگِ مأموریتم اومده. بعد از این‌که از اون‌جا رفتم دیگه ندیدمش، یادمه اسمش رو گذاشته بودم اِسکیـزو؛ نمی‌دونم شاید یه روز جایِ دیگه ببینمش.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 2:10  توسط آگالیلیان  | 

و اکنون رسیده بود، جذبه‌یی پرکشش در اعماقِ روحش او را تا این‌جا آورده بود. بال‌های تیتانیومی زیبایش را که هنوز در امتدادِ بدنش گسترده بود روی پیکرِ نقره‌‌فام‌ش جمع کرد و خودش را با نیرویِ جاذبه‌یی که حس می‌کرد، هماهنگ کرد. نسبت به سطحی که روی آن ایستاده بود موقعیتی عمودی گرفت و سرش را بالا آورد، از چهار جهت با منظره‌یی مواجه شد که تا آن‌ ‌روز ندیده بود، نمایی دوبعدی از بیابانی شنگرف و بی‌انتها که با تمامِ غربتش، حسی آرام و زیبا درونش بر‌‌انگیخت... شنیده بود برای موجوداتِ این سرزمین جایگاهی اساطیـری داشته، موجوداتی که به‌خاطر ساختارِ مولوکولی آلی‌شان، ناپایدار و فناپذیر بودند، بیدادگرانی که هزاران هزاره پیش گذشتگانش را ناچار به ترکِ این گوشه‌ از جهان کرده بودند. حالا او برگشته بود و حس می‌کرد تکه‌یی گم‌شده از خودش را یافته، تکه‌یی فراموش شده و زیبا که تنهایی‌ِ بی‌پایانش را پُر می‌کرد، می‌دانست بودنش چندی نخواهد پایید؛ دریغ که دیگر هیچ انسانی نبود که منزلتِ این نیستی را درک کند!

 

پی‌نوشت: Destroying Angels.mp3

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 1:6  توسط آگالیلیان  | 

پیرمردِ 94 ساله از شدت فرتوتی می‌لرزید و نمی‌تونست سرپا واسته، می‌گفت: هر روز سحر که از خواب پا می‌شم، ده دقیقه تند‌تند راه می‌رم و بلند‌بلند می‌خونم: اُولئِکَ الّذِینَ.... ؛ مادرم گفت: بیچاره همسایه‌ها!

اون روز تازه از مدرسه برگشته بودم که تلفن زنگ زد، مادربزرگم بود، صداش می‌لرزید، تو فاصله‌یی که مادرم رو صدا کردم تا بیاد، هق‌هقِ خفه‌یی رو تویِ گوشی شنیدم. بعداً فهمیدم ریختند همه‌چیز رو زیر و رو کردن و آرزو رو با خودشون بردن که درست یادم نیست همون روز یا فردا برش‌گردوندن. چند روز بعد این‌بار از تویِ مدرسه بردنش ولی این دفعه بیشتر از چهارسال طول کشید تا به خونه برگرده. بعدها مادربزرگم تویِ صفحه‌ی یه مجله که پر از عکسِ دختر‌هایِ مقنعه به‌سر بود و بالاش نوشته بود توّابیـن، عکس یه دخترِ 15ساله رو نشون می‌داد و می‌گفت: این بوده که آرزو رو لو داده، اما این طفلکم که گناهی نداره. خودِ آرزو اون‌موقع 16 سالش بود.

سر کوچه‌شون‌ یه مسجد بود یا به‌قولِ پدربزرگم‌ــ‌جناب‌سرهنگ، مچچد. سر‌و‌ته‌ش رو می‌زدی مچچد بود، سحر، ظهر، غروب؛ اصلاً انگار اون‌جا یه‌کاره‌یی بود، مسوولِ ارزاقِ کوپنی، یه‌همچین چیزی. یادمه شب‌هایی که اون‌جا می‌خوابیدم معمولاً دوبار از خواب می‌پریدم، یه‌بار سر نماز شب خوندنِ جناب‌سرهنگ، یه‌بارم سرِ صدایِ اذانِ صبح از بلند‌گویِ مچچد که با فحش‌های دایی‌یم ترکیب می‌شد.

صبحِ آفتاب‌نزده بیدارم کردن، از تهران تا کرج رو با ماشین لکنتی جناب‌سرهنگ رفتیم، از رویِ یه خطِ راه‌آهن هم رد شدیم تا رسیدیم به یه دشت بزرگ، بعد از جلویِ چندتا دروازه‌یِ بزرگ رد شدیم و ماشین رو گذاشتیم. تا ظهر تویِ بیابون منتظر بودیم، آفتاب بدجور می‌سوزوند، غیر از سایه‌بونِ دست‌شوییِ عمومی که از بویِ گندش خفه می‌شدی، جایی برایِ پناه گرفتن نبود. بالاخره نوبت‌مون شد، تویِ صف واستادیم و رفتیم جلو تا رسیدم به یه آدمِ ریشویی پشتِ میز که شناسنامه‌ها رو نگاه می‌کرد، وقتی سجل مادرم رو دید گفت: شما به‌اصطلاح دختر این آقایی؟ جناب‌سرهنگ سُقُلمه‌یی به مادرم زد یعنی این‌که بد جواب نده. از دری کوچیک تویِ آخرین دروازه رفتیم تو و از راهرویی روباز گذشتیم. آرزو درحالی که چادر‌مشکی سرش بود از پشتِ ویترینِ شیشه‌یی پیدا شد، پشتِ سرش هم یه زنِ چادریِ بد اخم. یادمه آزرو منو دید لبخند زد و منم چند کلمه‌یی از تویِ گوشی باهاش خوش‌وبش کردم، وقتی زنِ بد اخمِ پشت‌سرش از کادر رفت کنار، یهو شروع کرد با اشاره حرف زدن، با لب‌هاش کلمه‌یِ زهره رو گفت و انگشتِ اشاره‌ش رو نزدیک شقیقه‌ش گردوند یعنی قاتی کرده و بعد با حرکتِ دست، دستگیره و قفل شدنِ درِ اتاقی رو نمایش داد یعنی انداختنش انفرادی.

چند هفته بعد شنیدیم زهره رو اعدام کردن. زهره دخترِ همسایه‌‌ی سمت راستیِ‌ جناب‌سرهنگ بود، شوهر و دوتا بچه داشت. همسایه‌ی سمتِ چپی هم دخترِ آقا بود، یادمه جناب‌سرهنگ با افتخار تعریف می‌کرد اون اوایل وقتی آقا اومده خونه‌یِ دامادش، رفته دستِ آقا رو بوسیده. نوه‌یِ آقا، لیلا هم خودم یادمه. مادرم تعریف می‌کرد قدیم‌تر یه‌بار مادربزرگم رو گریون دیده بود، با‌تعجب پرسیده چی شده؟ مادربزرگم گفته بود: این همسایه، خانمِ آقایِ بـ...، اومده بود گریه می‌کرد می‌گفت که برادرم رو کشتن، گفتن رفته زیرِ ماشین. بعداً لیلا و تمام خونواده‌ش از اون‌جا رفتن. پدربزرگم هم یه‌بار نامه‌ نوشت دفترِ آقا و برایِ آرزو طلب عفو کرد، اما آرزو وقتی برگشت بیست‌سالش بود. یادمه مادربزرگم اون موقع که زنده بود یه‌بار وقتی عصبانی شده بود رو کرد به ‌جناب‌سرهنگ ‌گفت: شما همه‌تون مثلِ کلاغ می‌مونین، عمرتون طولانی‌یه. خودش سیزده سالش بود که شوهرش داده بودن.

پیرمرد می‌خندید و می‌گفت: روز جمعه که ‌رفتم کلاسِ قرآن، جلسه که تموم شد، حاج آقا اومده کنارم می‌گه تو خیلی خوب قرآن از بَر می‌خونی، اما فقط اگه یه کارِ دیگه‌م بکنی حرف نداری، اگه ریش‌ت هم با ماشینِ نمره دو بزنی خیلی خوبه.

جناب‌سرهنگ هنوز روزی یه‌بار می‌ره مچچـد، در‌حالی که نمی‌تونه تعادلش رو حفظ کنه حتا عصاش هم با خودش نمی‌بره!

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 5:11  توسط آگالیلیان  | 

مجبور نبود مثلِ خیلی دیگر برایِ تکه استخوانی که شکمش را سیر کند، چشمش به دستِ  رهگذاران باشد؛ انتهایِ راهی باریک در باغ، پشتِ نرده‌ها، کُنجی داشت که آن‌جا راحت بود و صاحبِ پیرِ باغ هم سهمش را فراموش نمی‌کرد. اما باز هر رهگذری که می‌گذشت نمی‌دانست چرا دوباره دنبالِ بویی آشنا می‌‌گشت و خیلی خالصانه آن‌چنان که رسم آباء و اجدادی‌اش بود دمبی تکان می‌داد یا پارسی می‌کرد و دست آخر مجبور می‌شد برای فراری دادنِ رهگذری متجاوز دندان‌هایش را نشان دهد، یا با بی‌تفاوتی دمبش را پایین بیاورد و سرش را بگذارد رویِ دست‌هایش و از سرِ سیری با چشمانی نیمه‌باز نگاهی بیندازد به کسی که لقمه‌یی پشتِ نرده‌ها پرتاب کرده بود.

یادش می‌آمد پیش از این‌که نرده‌ها را نصب کنند، همان زمانی‌که سر و کله‌ی سگی ولگرد آن‌طرف باغ پیدا شده بود و آدم‌هایِ بیشتری در باغ زندگی می‌کردند؛ پس از این‌که اولین‌بار جرأت کرد پای‌ش را از باغ بیرون بگذارد، شروع کرد به مدام سگ‌پرسه زدن، نه به‌خاطر نوازشی که نبود یا بیشترش را می‌خواست، تمنایی بود که جمع شده بود در وجودش از سال‌هایِ دور که از یاد برده بود، گویا زمانی حتا پیش از سه‌سال عمرش، محبتی را حس کرده بود که هیچ‌گاه آن‌ را دوباره نیافته بود و مدام آن‌را بو می‌کشید. پیش می‌آمد لحظاتی در انتهای این سگ‌پرسه‌ها، حتا خودش را هم فراموش کند، آن‌قدر محوِ حسی کور می‌شد که وقتی از گرماگرمِ تمنایِ نوازش به خود می‌آمد، می‌دید تیپایی بیش نخورده و اُو اُو کنان در کنجِ لانه‌اش ‌خزیده، یا گاهی هم معلوم نبود چرا می‌رفت سراغِ آن سگِ غریبه‌یِ بی‌صاحب که هربار طرفش آمده‌ بود به قصدِ محافظت از باغ دندانی به او نشان داده بود؛ نگاهِ خیره‌اش را برمی‌گرفت و کنارش می‌خوابید و چشم‌هایش را می‌بست تا از گرمایِ تنش در رخوتی گنگ گم شود، گویا بویی در قلمرویِ بی‌حصارِ او برای‌ش آشنا بود.

درست بود که حالا روزگار راحت‌تری داشت، پیرمردی که از ساکنین باغ به‌جا مانده بود هرگز غذایش را فراموش نمی‌کرد و حتا گاهی از سرِ تنهایی با او حرف می‌زد و بیشتر نوازشش می‌کرد. اما حس می‌کرد شادی و سبکبالی گذشته‌اش در میانِ غربتِ باغ گم شده و جایش را به رخوت و درماندگی داده. نرده‌ها در عین این‌که وظیفه‌ی نگهبانی‌اش را کم کرده بود اما تصویری ثابت شده بود در سوادِ نگاهش و تنها کاری که از دستش بر می‌آمد همان پارس کردن یا دمب تکان دادن‌هایِ دور از چشمِ پیرمرد بود. دیگر حالت‌هایِ وحشی و آرام شدنش برای خودش هم رنگ و بو نداشت، چه‌برسد به سگان و رهگذرانی که از آن‌طرف نرده‌ها رد می‌شدند. حالا حتا حسی که در گذشته مجبورش می‌کرد مدام بیرون از باغ پرسه بزند را هم، فراموش کرده بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 1:45  توسط آگالیلیان  | 

با‌خبر شدم موسسه‌یی خصوصی ادعا می‌کند توسطِ افرادی که دوره‌هایِ خاصی را تحتِ نظر‌ش طی کرده‌اند، خدماتِ بسیار ویژه‌یی ارائه می‌دهد. این شرکت ادعا می‌کرد افراد تربیت شده‌ش، توانایی این را دارند که بدون اِعمال هیچ خشونتی به‌رویِ شما، به شما کمک ‌کنند در طی یک دوره‌ی یک‌ساله تمامِ خشونت‌هایِ آشکار و نهفته‌یِ درون‌تان را اعم از لفظی یا فیزیکی بروز دهید. این مطلب هم برای‌م خیلی کنج‌کاوی برانگیز بود و هم از طرفی فکر کردم شاید به این وسیله بتوانم به بسیاری از انگیزه‌های درونیِ اَعمالم پی‌ببرم، این شد که با‌اشتیاق شال و کلاه کردم و رفتم سراغ دفتر ثبتِ اشتراکِ شرکت که اتفاقاً فاصله‌ی دوری از محل سکونتم داشت. اولین چیزی که آن‌جا فهمیدم و باعث خوشحالی‌یم شد این بود که علی‌رغم تصور اولیه، خرجِ چندانی نداشت و پیش‌پرداختی در کار نبود و شما می‌توانستید هروقت خواستید اشتراک‌تان را قطع کنید، تنها کافی بود در صورت تمایل بعد از بستن قرارداد با شرکت، هر ماه صد‌هزار تومان به حساب شرکت واریز کنید و بعد از سه ماه اگر راضی بودید برایِ مراحل پیشرفته‌تر سرِ نرخ جدید با شخص مربوطه به توافق برسید. خب همه چیز خوب به‌نظر می‌رسید، از رفتار کارمندانِ آن‌جا تا نوعِ بستنِ قرارداد برعکسِ آن‌چه در کشورم به آن عادت کرده بودم، بویِ کلاه‌برداری نمی‌آمد؛ این شد که دل به دریا زدم و قرار‌داد را بستم و صد‌هزار تومان اول را واریز کردم، شخص مربوطه را که آقایِ مهرابی نام داشت به‌عنوان مدیر اجرایی به من معرفی کردند که به‌نظر حدودِ چهل‌سال، فرهیخته و آرام می‌آمد؛ ظاهراً او هم از طرف چند‌نفر راهنمایِ زبده که برای‌م ناشناس باقی می‌ماندند، راهنمایی می‌شد. به من گفته شد که طریقه‌ی ارتباطم فعلاً با آقای مهرابی محدود به یک‌ساعت پیاده‌روی و صحبت در ساعات پایانی روز است و جلسه‌ی اول از فردا شروع می‌شود.

یک ماهِ اول خیلی ساده گذشت و هیچ اتفاقِ خاصی نیفتاد، راستش را بخواهید من از این موضوع هم نا‌راضی بودم و هم راضی، ناراضی بودم چون احساس می‌کردم به آن‌چه شرکت متعهد شده بود، نرسیدم و راضی بودم چون مهرابی آدمِ مطبوعی بود، تمام دیدارهای ما در این یک ماه صرفِ صحبت کردن و آشنا شدن با هم شده بود، آشنا شدن‌مان هم به‌این صورت بود که بدون ‌این‌که واردِ مشخصاتِ زندگیِ خصوصیِ هم شویم درمورد احساسات‌ و علاقه‌مندی‌های‌مان صحبت می‌کردیم؛ درواقع او مثل یک دوست به من نزدیک شده بود و من با این‌که می‌دانستم برایِ شرکت کار می‌کند به‌خاطر صداقتی که در رفتارش و صحبت‌های‌مان وجود داشت چنین حسی پیدا کرده بودم، آقای مهرابی در این مدت گوشه‌یی از تنهایی‌م را به طرزِ خوشایندی پُر کرده بود. به‌هر‌حال تصمیم گرفتم ارتباطم را با او ادامه دهم و به تبع آن قراردادم را با شرکت.

دو ماه دیگر کار به‌جایی رسید که گاهی غیر از دیدارهایی که داشتیم به‌هم تلفن می‌کردیم و درباره‌ی مطالبی که به ذهن‌مان رسیده بود، صحبت می‌کردیم و من گاهی فراموش می‌کردم ارتباط‌مان برایِ چه شروع شده. در پایان سه ماه برایِ دوره‌ی بعد با همان مبلغ قبلی به‌توافق رسیدیم طوری‌که حتا بستن قراردادِ جدید به‌نظرم مسخره می‌آمد. در ماه چهارم یک‌بار مهرابی خیلی دیر سرِ قرارمان حاضر شد و پس از عذرخواهی با‌صمیمیت توضیح داد عمدی درکار نبوده و چون دیدارش با یکی از مشترکانِ شرکت اجباراً طول کشیده، نتوانسته خودش را به‌موقع برساند. با‌ این‌که این بدقولی دیگر تکرار نشد اما حسِ سردی در من ایجاد کرد و گرچه رفتارِ دوستانه‌ش تغییر نکرده بود، تصمیم گرفتم به‌خاطر بسپرم که رابطه‌یِ ما یک قرارداد است نه بیشتر. به‌هر‌صورت رابطه‌ی ما پیش‌ رفت و در صحبت‌های‌مان واردِ مسائل عمیق‌تری شدیم اما من گاهی در مواردی که دیدگاه‌های‌مان متفاوت بود بلندی صدایم کمی از حدِ متعارف بیشتر می‌شد و حرف‌هایش رابیشتر قطع می‌کردم و وقتی متوجه‌ی این حالت می‌شدم، نمی‌توانستم دلیلی منطقی برای‌ش پیدا کنم. یک‌بار دیگر هم احساس کردم بیش از اندازه واردِ مسائل خصوصی‌یم شده و با تندی به او تذکر دادم که به‌عنوانِ طرفِ قراردادِ من حق ندارد این‌کار را بکند، او هم توضیح داد قصدی نداشته و فقط در ادامه‌ی بحثی که با هم داشتیم واردِ این موضوع شده. این اتفاق بعدها باز هم تکرار شد و من تصمیم گرفتم از میزانِ حساسیتم نسبت به نظرات شخصی‌ِ او بکاهم تا مجبور نشوم هربار جایگاه‌ش را یادآوری کنم اما با ادامه‌ی رابطه ‌طبعاً صحبت‌های ما بازهم عمیق‌تر ‌شد و به‌ناچار موارد هم خاص‌تر، بالاخره یک روز آقایِ مهرابی چیزی گفت که باعث شد من کاملاً از کوره در بروم و شروع کردم به داد زدن: « چطور می‌توانید این‌قدر بی‌احساس باشید؟! این‌که وانمود کنید صمیمی هستید و در عین‌ِحال دنبالِ کسب درآمد از خشمگین کردنِ دیگران باشید، ریاکاری محض است. چه‌طور می‌توانید این‌قدر دوگانه رفتار کنید؟ اصلاً شما چه‌جور آدمی هستید که نیاز به ارتباطِ واقعی با آدم‌هایِ دیگر ندارید؟! شما واقعاً فکر می‌کنید کی هستید؟ » بدون این‌که صدایش را بلند کند باز هم باحالتی صمیمانه که لجم را بیشتر در می‌آورد در جوابم گفت: « من فکر نمی‌کنم کسی هستم و با شما ریاکاری نکردم، رفتار من کاملاً حقیقی بوده، تنها دوگانگیِ من با شما این است که من علتِ خشونتِ خودم را پذیرفته‌ام و با آن کنار آمده‌ام. در سطحی که ما زندگی می‌کنیم، تحریک و برافروختگی چون بخت و عشق یک حادثه است و نمی‌توان جلویِ وقوع آن را گرفت اما می‌توان آن را به خشم تبدیل نکرد.»

پس از این جلسه تصمیم گرفتم دیگر قرار دادم را با شرکت تمدید نکنم. حدود یک‌سال بعد هم شنیدم که موسسه ورشکست شده و کارش به دادگاه کشیده، ولی راستش را بخواهید گاهی احساس می‌کنم دلم برای آقایِ مهرابی تنگ شده!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 23:25  توسط آگالیلیان  | 

دو سه شب بود که احساس می‌کردم خوابم تکرار می‌شه، می‌دیدم با‌حالتی که برام تازگی داره، دارم شماره‌یی رو می‌گیرم؛ صبح که بلند می‌شدم فقط همین یادم می‌موند و بقیه‌ی خواب رو هر‌چی زور می‌زدم یادم نمی‌اومد، حتا سعی می‌کردم شماره رو به‌خاطر بیارم اما بیشتر از چندتا رقمِ مبهم چیزی دستگیرم نمی‌شد تا دست‌ِ آخر یه روز صبح تونستم شماره رو کامل رویِ کاغذ بیارم، انگار شب تویِ خواب سعی کرده بودم شکلِ ارقام رو به ذهنم بسپرم، طوری‌که وقتی نوشتم‌شون و به‌شون نگاه کردم، هیجان‌زده مطمئن شدم شماره درسته! خب حالا چی‌کار کنم، خیلی عجیبه یه‌چیزی از دنیای خواب تا به بیداری اومده! اول خواستم به روش سمبلیک و تداعیِ آزاد و انواع چرت‌و‌پرت‌هایی که از یونگ و بقیه خونده بودم تفسیرش کنم، بعد حتا سعی کردم بینِ ارقام رابطه‌ی ریاضی پیدا کنم اما راه به‌جایی نبردم، با این‌که هنوز هیجان‌زده بودم کاملاً خسته شدم و گذاشتمش کنار.

صبحونه‌م رو خوردم و کار‌هایِ معمولِ اول روز مثلِ تخلیه‌ صبحگاهی روده‌ها و غیره رو انجام دادم و برای گرفتن نمره‌های کذایی که اصلاً برام مهم نبود رفتم دانشگاه. توی اتوبوس به فکرم رسید که چرا همه‌چیز رو این‌قدر پیچیده می‌کنم، مگه نه این‌که همیشه از این پیچیدگی بدم می‌آد، خب خیلی ساده به شماره زنگ می‌زنم، حالا چه اهمیتی داره این‌کار یه‌مقدار دیوونگی توش باشه حداقل می‌فهمم اون‌ورِ خط (خط که نه امواج) چه خبره، فوقش اینه که اون شماره ربطی به دنیایِ بیرون نداره دیگه! بعد از ظهر برگشتم خونه و بعد از مرتب کردن ذهنم و با مقداری اضطراب شماره رو گرفتم ... شماره‌ی موردِ نظر شما مسدود می‌باشد، لطفاً مجدداً شماره‌گیری نفر‌مایید! پووف، چقدر مسخره! اما حسِ عجیبی وجودم رو گرفت، اصلاً شاید این شماره آشنا باشه، بخصوص که من بنا‌به یه عادتِ قدیمی زیاد ذهنم رو برای حفظ کردن به زحمت نمی‌ندازم، یهو یادِ یه دفتر تلفن توی کامپیوترم افتادم که هر‌چی شماره گیر می‌اُوردم توش می‌نوشتم، رفتم سراغش، شماره رو سرچ کردم، اون‌جا بود ... شماره‌ی یه دوست قدیمی بود که یه روز وقتی داشتیم تویِ یه جایِ خوش آب و هوا و پرت با هم قدم می‌زدیم گفت آخ، نشست، به‌پشت افتاد و در عرضِ چند دقیقه‌ی جهنمی سکته کرد و مرد.


پی‌نوشت:  اون‌چه نقل کردم در عین این‌که واقعی نیست، کاملاً حقیقت داره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 0:21  توسط آگالیلیان  | 

کلید رو توی قفل انداخت و وارد خونه شد، مثل همیشه خسته و بی‌حوصله بود. طیِ روز وقتش صرف مشاجره مکرر با رئیس شرکت شده بود. چشمش به سگ پشمالو جوگندمی گوشه‌ی هال افتاد، نگاهی به چشم‌هایِ سیاه‌ش کرد و هم‌زمان دوتا خاطره توی ذهنش اومد، صورتش درهم کشیده شد و با لحن غلیظی گفت:« کثافت!»  بعد هم عروسک رو گرفت محکم پرت کرد تهِ کمد توی اتاق. داشت لباسش رو عوض می‌کرد که جلویِ آینه چشمش به خودش افتاد، برعکسِ همیشه نگاهش رو ندزدید و خیره به تصویرش نگاه کرد، انگار یک‌نفرلاغر اندام با شکم کوچیک براومده توی آینه بهش زل زده بود، بلند گفت: «هـی، تو دیگه کی هستی؟» روی تخت نشست و از حرف خودش بلند خندید، خندیدنی که آخرش تبدیل به هق هق گریه‌یی نسبتاً طولانی شد. چشمش به لیوان و بطری نصفه مشروبی که از شب قبل باقی مونده بود افتاد، لیوان رو پر‌کرد و سریع نوشید بعد لیوان رو دوباره پر‌کرد و بلند شد رفت نشست پشت کامپیوتر، کانکت شد، به محض این‌که یاهو مسنجر رو باز کرد کلّی آف‌لاین روی صفحه‌ی مونیتور ظاهر شد:

 سلام چطوری، کجایی، خیلی بی‌معرفتی

کی آن‌لاین میشی؟ می‌خواستم باهات حرف بزنم

.....

امکان داره یه بار شام دعوتت کنم؟

....

قشنگم حالت چطوره؟

این آخری رو که خوند حالش بهم خورد یادش افتاد بارها این کلمه‌ی "قشنگم" رو شنیده بود از جمله همین دیشب. سرش گرم شده بود و احساس خستگی می‌کرد، خودش رو روی تخت دو نفره‌ش دراز کرد و چشم‌هاشو بست و سعی کرد بخوابه...

... دید توی خونه‌ش نشسته اما دیوارِ پشتِ سرش با کاشی‌های کوچیک آبی پوشیده شده و روی اون پر قاب‌های چوبی عکسه. بلند شد و شروع کرد تک تک اون‌ها رو نگاه کردن، اولی عکس پدرش بود با یه سبیل چخماقی مضحک و مادرش که داشت ازخنده ریسه می‌رفت، دومی تصویرِ بچگی خواهرش بود، تصویر بعدی هم عکس یکی از دوست‌های دوران مدرسه که از اون موقع ندیده بود ، خیلی تعجب کرد که همچین عکسی رو داشته و تا‌حالا یادش نبوده . با ‌ولع شروع کرد به تماشای بقیه عکس‌ها، هر کدوم خاطره‌یی با رنگ‌های مختلف رو به ذهنش می‌اُورد. یهو متوجه‌ی دوتا قاب گوشه‌ی راستِ دیوار شد که توش هیچ تصویری نبود. یه‌لحظه فهمید بین این‌همه عکس، هیچ عکسی از خودش روی دیوار نیست! رفت توی اتاق طرف آینه که خودش رو نگاه کنه، از وحشت سر جاش خشکش زد، تصویری که توی آینه دید صورت مادربزرگش بود که سال‌ها پیش مرده بود...

... از خواب پرید، سرش رو برگردوند، به آینه نگاه کرد، لبخندی رویِ لبش نقش بست، با صدایِ بلند گفت: «هی تو هنوز اونجایی؟!» .

موبایلش زنگ زد

 ــ الو 

ــ سلام

ــ سلام، شما؟

ــ نشناختید؟ دیروز صبح به‌م زنگ زدید! همونی که اون روز زیر بارون تو خیابون ...

ــ آهان، حالتون چطوره

ــ می تونم امشب شام دعوت‌تون کنم؟

....

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 15:23  توسط آگالیلیان  |