پیرمردِ 94 ساله از شدت فرتوتی میلرزید و نمیتونست سرپا واسته، میگفت: هر روز سحر که از خواب پا میشم، ده دقیقه تندتند راه میرم و بلندبلند میخونم: اُولئِکَ الّذِینَ.... ؛ مادرم گفت: بیچاره همسایهها!
اون روز تازه از مدرسه برگشته بودم که تلفن زنگ زد، مادربزرگم بود، صداش میلرزید، تو فاصلهیی که مادرم رو صدا کردم تا بیاد، هقهقِ خفهیی رو تویِ گوشی شنیدم. بعداً فهمیدم ریختند همهچیز رو زیر و رو کردن و آرزو رو با خودشون بردن که درست یادم نیست همون روز یا فردا برشگردوندن. چند روز بعد اینبار از تویِ مدرسه بردنش ولی این دفعه بیشتر از چهارسال طول کشید تا به خونه برگرده. بعدها مادربزرگم تویِ صفحهی یه مجله که پر از عکسِ دخترهایِ مقنعه بهسر بود و بالاش نوشته بود توّابیـن، عکس یه دخترِ 15ساله رو نشون میداد و میگفت: این بوده که آرزو رو لو داده، اما این طفلکم که گناهی نداره. خودِ آرزو اونموقع 16 سالش بود.
سر کوچهشون یه مسجد بود یا بهقولِ پدربزرگمــجنابسرهنگ، مچچد. سروتهش رو میزدی مچچد بود، سحر، ظهر، غروب؛ اصلاً انگار اونجا یهکارهیی بود، مسوولِ ارزاقِ کوپنی، یههمچین چیزی. یادمه شبهایی که اونجا میخوابیدم معمولاً دوبار از خواب میپریدم، یهبار سر نماز شب خوندنِ جنابسرهنگ، یهبارم سرِ صدایِ اذانِ صبح از بلندگویِ مچچد که با فحشهای دایییم ترکیب میشد.
صبحِ آفتابنزده بیدارم کردن، از تهران تا کرج رو با ماشین لکنتی جنابسرهنگ رفتیم، از رویِ یه خطِ راهآهن هم رد شدیم تا رسیدیم به یه دشت بزرگ، بعد از جلویِ چندتا دروازهیِ بزرگ رد شدیم و ماشین رو گذاشتیم. تا ظهر تویِ بیابون منتظر بودیم، آفتاب بدجور میسوزوند، غیر از سایهبونِ دستشوییِ عمومی که از بویِ گندش خفه میشدی، جایی برایِ پناه گرفتن نبود. بالاخره نوبتمون شد، تویِ صف واستادیم و رفتیم جلو تا رسیدم به یه آدمِ ریشویی پشتِ میز که شناسنامهها رو نگاه میکرد، وقتی سجل مادرم رو دید گفت: شما بهاصطلاح دختر این آقایی؟ جنابسرهنگ سُقُلمهیی به مادرم زد یعنی اینکه بد جواب نده. از دری کوچیک تویِ آخرین دروازه رفتیم تو و از راهرویی روباز گذشتیم. آرزو درحالی که چادرمشکی سرش بود از پشتِ ویترینِ شیشهیی پیدا شد، پشتِ سرش هم یه زنِ چادریِ بد اخم. یادمه آزرو منو دید لبخند زد و منم چند کلمهیی از تویِ گوشی باهاش خوشوبش کردم، وقتی زنِ بد اخمِ پشتسرش از کادر رفت کنار، یهو شروع کرد با اشاره حرف زدن، با لبهاش کلمهیِ زهره رو گفت و انگشتِ اشارهش رو نزدیک شقیقهش گردوند یعنی قاتی کرده و بعد با حرکتِ دست، دستگیره و قفل شدنِ درِ اتاقی رو نمایش داد یعنی انداختنش انفرادی.
چند هفته بعد شنیدیم زهره رو اعدام کردن. زهره دخترِ همسایهی سمت راستیِ جنابسرهنگ بود، شوهر و دوتا بچه داشت. همسایهی سمتِ چپی هم دخترِ آقا بود، یادمه جنابسرهنگ با افتخار تعریف میکرد اون اوایل وقتی آقا اومده خونهیِ دامادش، رفته دستِ آقا رو بوسیده. نوهیِ آقا، لیلا هم خودم یادمه. مادرم تعریف میکرد قدیمتر یهبار مادربزرگم رو گریون دیده بود، باتعجب پرسیده چی شده؟ مادربزرگم گفته بود: این همسایه، خانمِ آقایِ بـ...، اومده بود گریه میکرد میگفت که برادرم رو کشتن، گفتن رفته زیرِ ماشین. بعداً لیلا و تمام خونوادهش از اونجا رفتن. پدربزرگم هم یهبار نامه نوشت دفترِ آقا و برایِ آرزو طلب عفو کرد، اما آرزو وقتی برگشت بیستسالش بود. یادمه مادربزرگم اون موقع که زنده بود یهبار وقتی عصبانی شده بود رو کرد به جنابسرهنگ گفت: شما همهتون مثلِ کلاغ میمونین، عمرتون طولانییه. خودش سیزده سالش بود که شوهرش داده بودن.
پیرمرد میخندید و میگفت: روز جمعه که رفتم کلاسِ قرآن، جلسه که تموم شد، حاج آقا اومده کنارم میگه تو خیلی خوب قرآن از بَر میخونی، اما فقط اگه یه کارِ دیگهم بکنی حرف نداری، اگه ریشت هم با ماشینِ نمره دو بزنی خیلی خوبه.
جنابسرهنگ هنوز روزی یهبار میره مچچـد، درحالی که نمیتونه تعادلش رو حفظ کنه حتا عصاش هم با خودش نمیبره!