تبليغاتX
هـرچی ‌دلـم می‌خواد

هـرچی ‌دلـم می‌خواد

๑۩๑ خواستن چون بودن تنها یک اتفاق نیست ๑۩๑

... می‌دونی مثلِ تفاوتِ سعدی و حافظ می‌مونه، سعدی می‌نوشت که بمونه، زیاد و زیبا هم نوشت و موند؛ حافظ «بـود»، خاصیتِ بودنش این بود که با این کم جاودان بمونه!

صبح است و ژاله می‌چکد از ابر بهمنی

برگِ صبوح ساز و بده جام یک منی

در بحرِ مایی و منی افتاده‌ام، بیـار

می تا خلاص بخشدم از مایی و منی

خونِ پیاله خور که حلال است خون او

در کارِ یـار باش که کاری‌ست کردنی

ساقی به‌دست باش که غم در کمین ماست

مطرب نگاه‌دار همین ره که می‌زنی

می ده که سر به‌گوش من آورد چنگ و گفت:

خوش بگذران و بشنو از این پیـرِ منحنی

 ساقی به بی‌نیازیِ رندان که می بده

تا بشنوی ز صوتِ مغنی هوالـغـنـی

بشنوید

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:25  توسط آگالیلیان  | 

ــ عجیب است، چون چشمان‌تان در سرتان قرار دارد همیشه اسافل‌تان را از بالا نگاه می‌کنید؟ شاید کمی خودتان را از پایین بنگرید بهتر باشد.

ــ تفاوت عظیمی هست بین این که بخواهی خودت را در خدا غرق کنی یا خدا را در خودت حل کنی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 3:42  توسط آگالیلیان  | 

مدت‌هاست عادت کردم شب‌ها بیدار بمونم، از زمان امتحان‌های مسخره شروع شد، حتا سرِ آخرین نمایش احمقانه‌ی امتیازگیریِ جامعه‌ی «کردانیسم» به شدت خوابم می‌اومد. گرچه خودم هم همیشه میل درونی به نخوابیدن دارم، نه این‌که بدخواب باشم، شب تویِ سکوت، احساس تنهایی مطلق می‌کنم، چیزی بکر که توش می‌تونم خودم رو عمیق‌تر حس کنم، انگار تنها من و دنیا وجود دارم، بدون آدم‌هایی که دلزده‌م می‌کنند (می‌دونم اعتراف به این احساس وحشتناک به‌نظر می‌رسه) ... شب‌ها تا صبح کتاب می‌خونم چیزهایی که دلم می‌خواد، از خوندن مزخرفاتی که هیچ ربطی به واقعیتِ اطرافت نداره توی دانشگاه‌هایی که به مکتب‌خونه می‌مونه میل به خوندن برایِ دلِ خودت بیشتر می‌شه، گاهی بین صفحات سیگاری روشن می‌کنم، با این که فکر کردن به تضادش با آگاهی و کلیشه‌یی بودن رفتار، اذیتم می‌کنه اما توی سکوت و تنهایی شب می‌چسبه وقتی حتا صدای سوختنش شنیده می‌شه (جای شما رو خالی نمی‌کنم چون می‌دونم حسی مازوخیسمی‌ پُشتشه). امشب کتابی بود از «کوندرا» که «آرش حجازی» با ترجمه‌یی متوسط و زیر تیغ سانسور، اسمِ «جهالت» رو در ازای La Ignorancia براش انتخاب کرده بود که من مدام فکر می‌کردم واژه‌ی «نادانی» به اسم کتاب نزدیک‌تره؛ مترجم همون پزشکی‌یه که شاهد کشته‌ شدن «نـدا» بوده. کتاب درباره‌ی احساس آدم‌هایی‌یه که به‌خاطر وضعیتِ خفقان‌آور کشورشون مجبور به مهاجرت شده بودند و بعد از سال‌ها علی‌رغم تصورشون بدون حسِ نوستالاژیک برمی‌گردند، «کوندرا» چندبار به زیبایی برمی‌گرده به افسانه‌ی «ادیسه‌»ی «هومر» و ... منظورم تعریف کتاب نبود، در این حین یاد آدم‌های مهاجری افتادم که می‌شناختم حتا مجازی‌هاشون توی اینترنت، همین‌طور «عباس معروفی» و درگذشت اخیر پدرش و غربت ناخواسته‌ی بی‌ادعاترین و تواناترین نویسنده‌ی معاصر کشورم، جایی هم لابلای خطوط کتاب همزاد انگاری کردم با حسِ آدمی که هیچ‌وقت احساس نمی‌کنه به جایی از بدنه‌ی اجتماعِ خودش پیوند داره. بعد متن اعلامیه‌ی اخیر «موسوی» رو که روی کامپیوترم  ذخیره کرده بودم، خوندم و احساس کردم در عین این‌‌که خواسته کاری بکنه و شجاعتش پس از کودتا قابل تقدیره اما متن چه‌قدر به‌نظرم بی‌ربطه، چه‌قدر واژگانش دوره از اون‌چیزی که الآن توی دل مردمه حتا اگر نتونند حس‌شون رو به‌زبون بیارند. فکر کردم چه‌قدر برعکسِ همون ادبیات انقلابی و خطِ امامی، نیاز هست کسی در این جایگاه حرفِ دلِ آدم‌های این جامعه رو بزنه که البته در این مورد کسی توی‌ طبقه‌ی سیاستمدار وجود نداره، نه به‌خاطر این‌که اصولاً سیاستمدار کارش کارِ دل نیست بلکه به‌نظر می‌رسه سیاستمدارهایِ نسلِ قبل جامعه‌ی ما هم خودشون رو فراموش کردند! تنها چیزی که درنظر گرفته نمی‌شه حتا در بهترین حالت، انسانه و حق انسان بودنش، همیشه حرف‌ها پُره از شعار، و مرکزیّتِ هیچ‌کدوم از این شعارها انسان نیست، یا دین یا خدا یا وطن و یا حتا آزادی‌یه٫ برام عجیبه که حتا یک‌بار هم به‌ ذهن‌شون نمی‌رسه که اگر انسان، من، ما، وجود نداشتیم هیچ‌کدوم از این مفاهیم وجود نداشتند، برام عجیبه که کسی از بین این‌ها متوجه نیست انسان حتا قبل از تمام حدودِ شکم‌ش نیاز داره به‌عنوان یه انسان شناخته بشه و حق انسان بودن رو باور کنه، وگرنه فرقش با حیوون چیه؟! مگه نه این‌که سلطان اعظم هم این‌روزها همین رو متوجه نمی‌شه، درحدی که با علوم انسانی هم مشکل پیدا کرده! آدم‌ها وقتی برای انسان بودنِ خود‌شون ارزش قائل بشند ‌می‌تونند حقوق انسانی‌ خودشون رو مطالبه کنند، نه این‌که اول به‌عنوانِ موّحد، هم‌وطن، مسلمون، فقیر و مستضعف، آزادیخواه و ... شناخته بشند. چه‌قدر دردناکه که ما همیشه به‌دنبال ساخت حلقه‌ی بردگی خودمون هستیم و همیشه دنبال یه مقدسِ اجتماعی می‌گردیم، به‌نظرم تا وقتی مقدسی باشه به هر نام از حقِ انسان بودن در جامعه‌ی خودساخته محروم‌ایم، مقدس امام باشه، نایب اربابه، مقدس وطن باشه یا شاه اربابه یا ناسیونال‌فاشیسم درست می‌شه (این‌ رو هنوز تجربه نکردیم!)، مقدس آزادی باشه لابد آزاد مردِ دلیر ارباب می‌شه و قس‌علی‌هذا، تمام این مقدس‌پرستی بحران هویت تاریخی جمعی ماست و دقیقاً به‌خاطر همین از احترام به خودمون و دیگری به‌عنوان انسان تهی هستیم و دلیل واضح‌تر از این براتون نمی‌تونم بیارم که از یه مربی فوتبال تا شخص اول مملکت همیشه اول محبوب و قهرمانه و در آخر مذموم و ذلیل چون اون‌هم نمی‌تونه توی‌ جامعه مقدس مآبِ غیر انسانی، انسان باشه و برای‌ همین تمام انرژی ما به‌جای این‌که صرفِ حیات انسانی‌مون بشه صرفِ چیز‌هایی می‌شه که فی‌نفسه فقط توی‌ ذهن‌مون وجود دارند، نه به‌عنوان اسم ذات یا معنی در زندگی‌مون!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 7:24  توسط آگالیلیان  | 

قسمتی از احساسِ جنسیت، در تعاملِ جسم و ذهن‌، مثلِ هر احساسِ دیگر از تداعی ساخته می‌شود؛ خاطرات و حافظه بسترِ بودنِ آن‌چیزی‌ست که هستیم. پس وقتی معاشقه‌یی مطلوب یا نامطلوب انجام می‌دهیم، خاطراتی مطلوب یا نامطلوب بوجود می‌آید که در بافتِ احساسِ جنسیِ فرارویِ ما تنیده خواهد شد. از دور‌ترین نقاطِ کوچک و قابلِ تداعی تا نزدیک‌ترین لحظه، در ساخت و به‌هم چسبانیدنِ مجددِ این ترکیبِ احساسی نقش خواهند داشت. همانندِ هنرمندی که برایِ خلقِ هنرمندانه، هربار که دنیا را می‌شکند و دوباره خلق می‌کند، نیازمندِ تمام قطعات پشت سرش است تا با اکنونِ خود‌ ترکیب‌ کند، بدن و ذهنِ ما هم در تعاملِ جنسیتی بایکدیگر از ماده‌ی خام گذشته‌ی استفاده می‌کنند. اما تفاوت این‌جاست: هنرمندی که تولیدش مبتذل و کلیشه‌یی‌ست، ناآگاه دست به‌تکراری بیهوده زده اما آن دیگری که حتا با قطعاتی مبتذل دست به کاری خلاق می‌زند، آگاهانه معنای ابتذال را دگرگون کرده است. تنها صنعتگری فروتن و آگاه می‌داند که چگونه از خوشی و رنج، آلیاژی مناسب برای کاویدن زندگیِ خود بسازد‌‌. پس برای شهوت خود احترام قائل باش و هرگز از روی غروری مقدس یا نا‌آگاهی مزوّرانه با آن برخورد نکن، چرا که شهوت و اراده آن‌چنان اصیل هستند که خوب و بد در برابرشان رنگ می‌بازند؛ صنعتگری قابل باش!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 4:11  توسط آگالیلیان  | 

از قضای روزگار برای من پیش اومده که دوستی ناگهان آخرین لحظات عمرش رو تا آخرین نفس و آخرین ضربانِ قلب و آخرین لرزش، تک و تنها توی دست‌های من بگذرونه؛ اما باور کنید صحنه‌یی که دی‌شب از قتل وحشیانه‌ی «نــدا» دیدم بیشتر دگرگونم کرد، با این‌که اون‌جا نبودم و فقط از این دنیا‌ی مجازی نظاره‌گرش بودم. می‌دونید قتلِ «نــدا» تقصیر منه، تقصیر شماست، تقصیر حمـاقـت من و شماست! می‌شینیم انگشت‌مون رو می‌گیریم طرف اون ظالمی که بالا نشسته و داستان ضحاکِ مار بردوش تعریف می‌کنیم (که احتمالاً این داستان رو کامل نخوندیم)؛ اما یه لحظه صبر کنید! مگه نه این‌که ظالم کسی‌یه که قدرت بی‌حد و حصر داره و اون رو صرفِ ارضایِ بیماری و توهم‌هاش می‌کنه؟ مگه نه این که ظالم این‌قدر قدرتش از حد می‌گذره که پر از توهم می‌شه و حتا ذره‌یی از واقعیت رو نمی‌بینه؟ اما این قدرتِ بی‌حد و حصر و توهمی رو از کجا اُورده؟ کی به‌ش داده؟ خودش از کجا اومده؟ نکنه شما هم می‌خواید بگید این قدرت رو خـدا تفویض کرده، خدا انتخابش کرده یا نایب خداست؟! این توهم رو که یه انسان می‌تونه انسانیت رو زیرِ پا بذاره و برتر از دیـگـران باشه کی به‌ش داده؟! مقصر اصلی به‌وجود اومدن این توهم توی کله‌یِ این انسان که یه‌روزی یه طفلِ معصوم و قشنگ بوده کیه؟ این باور توی جامعه‌ی ما هست، نیست؟ مگه نمی‌گید خالق، همه‌ی آدم‌ها و کل جهان رو خلق کرده؟ آهای، خدای شما هم اهل پارتی‌بازی‌یه؟ برای تماس با خدا باید بالا رو نگاه کنیم؟ باید متوسل بشیم به یه انسان دیگه؟! خدا من و شما رو آفریده، بعد خودش رفته عرشِ اعلاء نشسته که فاصله‌ش رو حفظ کنه، که شأن‌ خودش رو نگه داره و بعد یه‌عده آدم رو انتخاب کنه که نسبت به مخلوقات دیگه‌ش علم لَدُنی داشته باشند؟ اصلاً ماشه‌ی تفنگی که گلوی «نـدا» رو شکافت کی فشار داد؟ آره قاتی کردم، این‌بار باکی هم نیست که زبان سرخ سر سبز رو به‌باد بده. این‌همه آدم که برای اعتقادات‌شون متوسل می‌شن کجا زندگی می‌کنن، همه‌شون که تویِ بلاد فرنگ نیستند، هستند؟! می‌خوام این‌رو بگم کدوم شما اگه این همه قدرت و ثروت به‌ش بدند از انسانیت خروج نمی‌کنه؟ من همین الآن به خودم یکی شک دارم و مطمئنم اکثریتِ قریب به اتفاق آدم‌ها هم اگه در این جایگاه قرار بگیرند بهتر از این رفتار نمی‌کنند! پس علتِ اصلی، اون که اون‌جا نشسته نیست، دلیل اصلی جایگاهی‌یه که ساخته می‌شه که از آسمون نمی‌آد، این بت رو من و شما می‌سازیم، علت اصلی بت‌سازی، من و شماایم! بله این حقیقت وحشتناک و خون‌ریز تویِ تک‌تک ماست! این اصلاً عجیب نیست که همیشه یک‌نفر پیدا بشه و روی چنین تختی جلوس کنه و وقتی با هزار بدبختی رسید، حوصله‌ش از این‌همه قدرت سر بره، متفرعن‌تر بشه و بیشتر بخواد، که چه بخوایم چه نخوایم طبیعتِ انسان خواستنه؛ و طبیعی‌یه که در نهایت این انسان بعد از کلی خون‌ریزی، بابت زیاده‌خواهی‌هاش با کلّه محکم‌تر از همه بخوره زمین (درواقع اون ‌هم اولین قربانی‌ِ بت‌ِ بعدیِ ما می‌شه)و این که اصلاً تاریخ قرونِ متمادی این سرزمینه! اما خُب قرن‌هاست که این آدم‌ها می‌آن و می‌رن (یکی از خودمون چون هیچ‌وقت مستعمره نبودیم) و این نشونه‌ی چه چیز می‌تونه باشه جز حماقت مکرر نسل در نسل ما؟ همون‌طوری که گفتم من یکی هم در این مورد به‌خودم شک دارم که اگه پرتاب بشم توی همچین جایی به‌عدالت رفتار کنم یا اصلاً خواه ناخواه دستم به‌خون آلوده نشه! اما با خودم و شما هستم، کِی می‌خوایم به ساختِ چنین موقعیتی از طرف خودمون شک کنیم؟ کی می‌خوایم گرهِ اصلی رو باز کنیم و باور کنیم که چیزی از آسمون نمی‌آد (کسی که مثل هیچ‌کس نیست!) ؟ کی می‌خوایم باور کنیم خدا همین جاست، بین تک‌تک سلول‌های بدن‌ِ خودمون نه فقط تو آسمون‌ها یا توی فلان بقعه و معبد یا پشتِ سر فلان آدم! بله، قاتل اصلیِ «نـدا» من و شماایم! علتِ ظلم هم من و شما‌ایم! ریشه این‌جاست از جایِ دیگه نمی‌شه کَندش، شاخه رو هر چی بزنید، ریشه که باشه باز هم این سرطان جای دیگه متاستاز می‌کنه، ریشه رو توی خودمون بزنیم اگه می‌خوایم آزاد باشیم و خونی ریخته نشه!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 3:53  توسط آگالیلیان  | 

از انتخابم می‌پرسی؟! من شترگاوپلنگ را انتخاب می‌کنم، چون از پلنگ زیبایی، از گاو گیاه‌خواری و از شتر صبرش را به‌عاریت گرفته و گردنی آن‌چنان دراز دارد که اگر بخواهد حرفی بزند تا شروع نوسانِ تارهایِ صوتی‌اش حتماً فرصتِ فکر کردن پیدا می‌کند!

 

پی‌نوشتِ شنبه‌ بیست‌وسوم خرداد: می‌دونم حوصله‌ی شوخی ندارید اما از انتخابم پشیمون نیستم، البته موجودِ منتخبِ من می‌تونست از پلنگ خشونت، از گاو بی‌تفاوتی و از شتر کینه رو به‌عاریت بگیره، اما این‌کار رو نکرد و به‌زودی تارهای صوتی‌ش به نوسان در می‌آد چون قطعاً تا‌حالا فرصتِ فکر کردن پیدا کرده!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 3:51  توسط آگالیلیان  | 

یکی از تفاوت‌هایی که از نظر اصول بین داستان‌های سطحی یا راحت‌تر بگم آبکی با داستان‌های مفهومی وجود داره، در شخصیت‌پردازی اون‌ها نمود پیدا می‌کنه. در شخصیت‌پردازی داستان‌های سطحی از انواع و اقسامش مثل حادثه‌یی، عاشقانه و ... و نمونه‌های وطنی‌ش هم از ر.اعتمادی و فهیمه رحیمی و ...، نیاز به شخصیتی‌‌ هست تک‌رنگ؛ در واقع شخصیتی که خصوصیاتش رو بشه در یکی دو جمله بیان کرد، مثلاً خوش‌قلب، قد بلند، شیک‌پوش و کمی هم محتاط ... یا برعکس رذل، حسود، بدخواه با صورتی آبله‌رو و ... خواننده این‌جا نیازی به تحلیل و شناختِ شخصیت در ذهنش نداره، این شخصیت‌هایِ داستان برای خواننده وسیله‌یی برای رسیدن به درک چیزی نیستن بلکه برعکس مواد خامی‌اند که خواننده نیازها و امیال درک نشده‌ی خودش رو در قالب اون‌ها می‌ریزه و در واقع خیلی ساده خودش رو جایِ موردِ مطلوبش قرار می‌ده و با شریک شدن در تجربه‌‌هایِ تک‌بعدیِ اون شخصیت، رویاهای روزانه‌اش رو ارضاء می‌کنه و برای نظرات ثابتش تایید می‌گیره. تصویری سیاه‌و‌سفید و غیر واقعی از دنیای حقیقی که برعکس در اون شناخت و قضاوتِ آدم‌‌ها و انگیزه‌های‌شون به این راحتی اتفاق نمی‌افته. خواننده‌یی که مفهومی‌تر نگاه کنه، معمولاً نمی‌تونه قبول کنه که شخصیت داستان این‌طوری ارائه بشه و یا خیلی ثابت خوب یا بد باشه، بدون هیچ‌گونه توجیهی دست به کاری خارق‌العاده بزنه یا در رفتارش تغییر رویه‌یی ناگهانی اتفاق بیفته، مگر این‌که نویسنده، صحنه‌ها و اتفاقاتی رو تویِ داستان گنجونده باشه که پیش از این در ذهنِ خواننده امکانِ قبولِ رسیدن به این موقعیت‌ها ایجاد شده باشه، در واقع شبیهِ زندگی واقعی که مثلاً وقتی شخصی رفتاری ناگهانی از خودش بروز می‌ده حداقل وقتی ما به خاطرات گذشته‌ی خودمون رجوع می‌کنیم، به‌گونه‌یی ردپاها و دلایلی پیدا می‌کنیم.

قاعدتاً با گفتن این مقدمه قصدم ارائه‌ی اصول شخصیت‌پردازیِ داستان نیست، چرا که من در چنین جایگاهی نیستم که اگه بودم، خودم توانایی نوشتن چیزی رو داشتم که حداقل پیش از شخصیت‌پردازی، طرحش کامل باشه. اما چیزی به‌ذهنم رسید که خواستم درباره‌اش بنویسم. می‌خوام مسیر رو از داستان به واقعیت بکشم، اجازه بدید از جمله‌هایی که ممکنه در طی روز شنیده باشیم یا حتا خودمون به خودمون بگیم مثال بزنم:

ــ من قبولش دارم، هرکاری که می‌کنه درسته.

ــ فلانی همیشه مزخرف می‌گه.

ــ به همسرم خیانت می‌کنم چون فوق‌‌العاده آدم کثیف‌یه.

ــ من قبل از انجام هر کاری فکر می‌کنم و همیشه می‌دونم دارم چی‌کار می‌کنم.

ــ باور کن هر کاری که کردم نیت بدی نداشتم، نمی‌دونستم این‌جوری می‌شه.

ــ همیشه همین‌طوره، کاری نمی‌شه کرد.

ــ نمی‌دونم چی شد یهو کلاهبردار از آب در اومد.

و خیلی موقعیت‌ها و شنیده‌های دیگه که همه‌مون باهاش آشناییم، حتا در توجیه‌های خودمون با خودمون. نمی‌گم چنین وضعیت‌هایی به‌هیچ وجه امکان نداره، درست شبیه همون نویسنده‌ی زبردست که می‌تونه در طی داستان اشاراتی رو بگنجونه که خواننده در طی داستان ناخودآگاه درک‌شون کنه و در آخر داستان ذهنش به عقب برگرده و طرح کلی رو درک کنه و باورش ممکن بشه. اما خیلی وقت‌ها هم می‌تونه تعریف آبکی باشه، در واقع نوعی داستان‌پردازی آبکی برای چیزی که تمایلی برای بیان یا درکش نیست، حالا یه‌موقع ما شنونده‌ی کسی هستیم که داره این‌گونه روایت رو از خودش برامون نقل می‌کنه و در واقع به‌صورتی نیمه‌آگاه نمی‌خواد از سطحِ روایت پایین‌تر بریم، گاهی هم یکی مثل من خودش برای خودش گذشته رو این‌طور توجیه می‌کنه که بتونه داستان همیشگی‌ش رو تکرار کنه، درست مثلِ شخصیت‌های تک‌بعدی تکراری که توی داستان‌ها فقط اسم‌شون عوض می‌شه.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 2:8  توسط آگالیلیان  | 

کاسه‌ی آب رو برداشت، طناب پلاستیکیِ سبز رنگ رو باز کرد و حیوون رو کنار باغچه به‌پهلو خوابوند، دوباره طناب رو محکم دور دست و پاش گره زد و شروع کرد به مالیدنِ کارد به سنگ‌ساو. گوسفند درحالی‌که پوزه‌ش رویِ لبه‌ی باغچه بود، راحت لمیده بود و سعی می‌کرد علف‌های هرزی که تا ارتفاعِ دهنش می‌رسید، بخوره!

گفت: « این‌جا کسی اعتراض نداره! فقط تویی که معترضی! » برگشتم پشتِ سرم رو نگاه کردم، 50 نفری می‌شدند، بلند گفتم: « شماها اعتراض نداریــد؟! » انگار چیزِ عجیبی گفته باشم همه باقیافه‌های بهت‌زده و گردن‌های کج در سکوتِ کامل نگاهم کردند. رو کردم به‌ش گفتم: « خب آره کسی اعتراض نداره، اما من دارم! »

یک‌ساعت بعد درحالی‌که نتونسته بود از ذخیره‌ی نشخوارِ آخرین غذاش لذت ببره، وارونه، بدونِ پوست از چنگک تاب می‌خورد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 21:9  توسط آگالیلیان  | 

دم صبح خواب دیدم وسطِ اتاق کوچیکی هستم با پنجره‌‌هایی چند لایه و نامنظم، پنجره‌هایی تودرتو که نور خورشید تویِ اون‌‌ها منعکس می‌شد و درواقع به‌جای این‌که نور رو به‌داخل بی‌آرند، اون‌ رو ازبین می‌بردند و به‌طور نامأنوسی چشم رو می‌زدند؛ انگار از این تصویر خوشم نیومد، همون‌جا تویِ خواب تصمیم گرفتم بیدار شم. چشم‌هام رو باز کردم، یه‌نوع احساس رهایی و آزاد بودن از کارِ دنیا تو وجودم موج می‌زد. ناشتا سیگاری روشن کردم، کاغذی که دیشب سیاه کرده بودم برداشتم و از وسط دود شروع کردم به خوندن: « .... هیچ‌وقت خودم رو اون‌قدر به تو نزدیک احساس نکردم که جرأت کنم نیازمندت باشم، همه‌ش دوست‌ داشتنی نفس‌گیر بود، شاید عشق؛ حالا نیست وقتی در‌برابر اون حس، از جنسِ رفتار تو مشتی خاطره‌ی دردناک از خیانت و توهین به‌جا مونده. شاید این بیشترین تأثیری باشه که تا به امروز رویِ آدم مقابلت گذاشتی و خبر نداری، چه تأثیری! تأثیری که من تصعیدش کردم، از سرما به گرما، از سنگ به رودخونه، .... »  با خودم فکر کردم عجب چرندیاتی ازم صادر شده، مثل دخترهای دمِ بخت! تویِ همین تخت، چه‌قدر حسِ شب با روز برام متفاوته! علی‌رغم احساس خوبی که داشتم باید می‌رفتم برای قیمت کاری که قرار بود تحویل بگیرم با یه آدم ناخن‌خشک چونه بزنم. خلاصه به ‌هر زحمتی بود آماده شدم و رفتم بیرون، سرخط سوار اتوبوس شدم و روی آخرین صندلی گوشه‌ی سمت راست نشستم که از فشار جمعیت در امان باشم. طی مسیر منظره‌ی خیابان‌ها زشت بود و هوا دود‌آلود؛ نمی‌دونم چرا یاد مطلبی افتادم که توی‌ِ وبلاگی که نویسنده‌ش ادعا می‌کرد فاحشه‌ست، خونده  بودم:

« سرم پایین بود و مشغول کار خودم. لاقید لمیده بود و نفسهای عمیقش و نالههای ملایم گاه و بیگاهش از خود بیخودم میکرد. سرم را بلند کردم چشمهاش خمار بود و از گوشه چشم نگاهم میکرد. خوشگل بود کثافت. مدتی چشم در چشم ماندیم.

گفت : چرا این کار را می کنید؟ چی میبرید؟

آرام ماندم. متوقف شدم. بساطم را جمع کردم و راهم را کشیدم و رفتم ...»

بخصوص اون جمله‌ی «خوشگل بود کثافت» ذهنم رو مشغول کرده بود و داشتم موقعیت رو تصور می‌کردم. می‌دونستم برای این‌کار پول وسوسه‌ست، انگیزه نیست، بیشتر کمبودی از نوازشه، نوازشی که یا منتهی می‌شه به خشونتی که جایِ حمایت رو می‌گیره یا همین خوشگلی که وقتی چشم رو نوازش می‌ده حسِ خالی بودن رو بیشتر می‌کنه. ولی خب همه‌ی این‌ها چه‌ربطی با اون زمان و مکان داشت؟ فقط می‌تونم بگم یه چیزی شبیه همون هوایی بود که مجبور بودم بویِ دودش رو تحمل کنم!

وقتی رسیدم، بعد از این‌که مردک نیم‌ساعتی من رو تویِ اتاق منشیِ چادریِ سانتیمانتالش معطل کرد، اون‌قدر مبلغِ پایینی پیشنهاد داد که ناخواسته خنده‌م گرفت، بعد هم در توجیهِ خودش کلی لاف زد و اون‌جوری که امروزه مد شده رفت سراغ خدمت به اسلام و مسلمین، من هم درنهایت به‌ش پیشنهاد کردم، حالا که صحبت از کارِ خیره برایِ جیب‌های گشادش، من این‌کاره نیستم و بهتره بره از تخصص همون تشنگان خدمت استفاده کنه! این‌هم از روزِ کاری! خوشبختانه سقفی بالایِ سر دارم و سفره‌یی که خالی نیست.

شب زنگ زدم به یه دوست قدیمی، دعوتش کردم به‌صرف چای و شکلات. براش از اتفاقاتِ امروز، خوابم و نوشته‌ی شب پیش گفتم. درباره‌ی حالت‌‌ها و حس‌ها صحبت کردیم، درباره‌ی اون‌چه‌ که می‌بینیم و عکس‌العمل‌هامون. لابلای حرف‌هامون با این‌که خیلی تند و خودخواهانه‌ست اما این برام جالب بود که نقل می‌کنم:

ـــ ‌می‌دونی خیلی سعی کردم اما آدم راحت نمی‌تونه از کسی متنفر بشه، حتا اگر به‌نظر بد باشه، برای این‌کار آدم باید اول از خودش بدش بی‌آد.

ـــ آره، بعضی‌ها روی زخم‌ آدم می‌شینند، اما تو نمی‌تونی بگی بدند، درست مثلِ مگس، مگسِ بد وجود نداره، تنها کاری که می‌شه کرد اینه که ازشون دوری کنی.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 6:33  توسط آگالیلیان  | 

  دیدگاهِ خوبی‌ست که دنیا را آن‌طور ببینیم که گویی یک رویاست.وقتی با چیزی شبیهِ کابوس مواجه ‌شدید، می‌توانید بیدار شوید و به ‌خودتان بگویید: فقط یک رویا بود. گفته شده دنیایی که در آن زندگی‌ می‌کنیم، ذره‌یی با این تصویر متفاوت نیست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 19:27  توسط آگالیلیان  | 

مطالب قبلی »»»