تبليغاتX
هـرچی ‌دلـم می‌خواد

هـرچی ‌دلـم می‌خواد

๑۩๑ خواستن چون بودن تنها یک اتفاق نیست ๑۩๑

_ احساس‌ِ پاک اغلب چیزی جز حالتی درونی نیست که احساسات خودخواهانه‌ی ما زمانی به‌خود می‌گیرند که هنوز نامی به آن‌ها نداده و دسته‌بندی‌شان نکرده‌ایم.

ــ دگرگونیِ روشنایی به‌همان اندازه جهتِ یک مکان را تغییر می‌دهد و به‌همان اندازه هدف‌های تازه‌یی در برابر ما می‌افرازد و آرزوی رسیدن به آن‌ها را در دل‌مان می‌اندازد، که راه سفری که به‌گونه‌یی طولانی و عملی پیموده باشیم.

ــ بیماران عصبی شاید، بر‌خلاف آن‌چه رواج دارد، کسانی‌اند که کم‌تر از همه «به‌خود گوش می‌دهند»؛ در درونِ خود آن‌قدر چیزها می‌شنوند که بعد به بیهودگی‌شان درباره‌ی آن‌‌ها پی می‌برند، که سرانجام دیگر به‌هیچ‌کدام از آن‌‌ها اعتنایی نمی‌کنند. دستگاه اعصابشان آن‌قدر فریاد « کمک! کمک! » سر داده است (مانند زمانی که پنداری بیماری وخیمی در میان بوده است حال آن‌که تنها می‌خواسته برف ببارد یا تغییر خانه مطرح بوده است) که به همان‌گونه به بی‌اعتنایی به این هشدارها عادت می‌کنند که سربازی که در گرماگرم کارزار، هشدارها را چنان کم در‌می‌یابد که می‌تواند، در حالت رو‌ به مرگی هنوز چند روزی چون آدمی سالم زندگی کند.

ــ تنها کسانی‌که نمی‌توانند، در ادراک خود، آن‌چه را که در آغاز بخش‌ناپذیر می‌نماید تجزیه کنند، بر این باورند که وضعیت یک آدم با خود او یکی است. موجود یگانه‌یی در دوره‌هایِ پیاپیِ زندگی‌اش، به درجاتِ گوناگونی از مقیاسِ اجتماعی در محیط‌هایی به‌سر می‌برد که الزماً یکی بالاتر از دیگری نیستند؛ و هربار که در یکی از دوره‌های زندگی‌مان با محیطی پیوند، یا پیوند دوباره، می‌یابیم که در آن خود را ناز کرده حس کنیم، به‌گونه‌یی بس طبیعی به آن دل می‌بندیم و در آن ریشه‌ی انسانی می‌دوانیم.

_ همه‌ی نویسندگان بزرگ چنین‌اند، زیبایی جمله‌هایشان به‌همان‌گونه گمانه نزدنی است که زیبایی زنی که هنوز نمی‌شناسیم؛ این زیبایی آفرینش است چون چیزی بیرونی را در بر می‌گیرد که آنان به آن _ و نه به ‌خودشان ــ می‌اندیشند اما هنوز بیانش نکرده‌اند.

مارسل پروست (درجستجوی زمان ازدست رفته ـ در سایه دوشیزگان شکوفا، ترجمه‌ی مهدی سحابی)

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 3:7  توسط آگالیلیان  | 

چند وقت پیش توی سایت www.short-stories.co.uk یه داستانِ آماتوری کوتاه خوندم با نام Tone به‌نظرم رسید که نویسنده‌ش (YZ Chin) درعین سادگی، اصول اولیه نگارش داستان کوتاه رو خوب رعایت کرده، تشخیص من درست یا غلط گذاشتمش گوشه‌ی کامپیوتر و برای یادگیری کم کم برگردوندمش؛ نثر فارسی چون برای دل خودم بوده شاید زیادی عامیانه و پر ایراد‌ در اومده اما به‌هرحال گفتم شاید شما هم از خوندنش خوش‌تون بیاد، روی ادمه‌ی مطلب کلیک کنید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 3:15  توسط آگالیلیان  | 

متنی بود با عنوان « حکايت شرحه شرحه شدن، تأملی بر چند پاره نقل و روايت از دو متن» که دو روز پیش در سایت گویا خواندم از آقای نسیم خاکسار، تأملی در ابیات پایانی منطق الطیر عطار، به نظرم بسیار موشکافانه و زیبا آمد، در خوانش چهارم کمی تایپ‌ش را مناسب‌تر و به فرمتِ پی‌دی‌اف تبدیل کردم. حیفم آمد خواندنش را با شما شریک نشوم و هم از آن‌جا که سایتی که این مقاله در آن است پشتِ سانسورِ حاکمان جهل قرار دارد، این‌جا قرارش دادم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:20  توسط آگالیلیان  | 

ــ اگر در درون و در پیرامونِ ما خاطره‌های بسیاری هستند که به‌یاد نمی‌آوریم، این فراموشی می‌تواند زندگی‌یی را هم دربر بگیرد که شاید در تن انسان دیگری، حتا در سیاره‌ی دیگری گذرانیده‌ایم.

ــ نبوغ نخستین رمان‌نویس در درک این نکته بوده است که چون در دستگاهِ عواطفِ ما تصویر تنها عنصر اساسی است، می‌توان خیلی ساده و آسان شخصیت‌های واقعی را حذف کرد و با این ساده‌سازی به کمالی بسیار مهم رسید.

ــ واقعیت‌ها به دنیای اعتقاداتِ ما راهی ندارند، پدید‌آورنده‌ی آن‌ها نبوده‌اند پس نمی‌توانند خرابشان کنند.

ــ عشق تنها به حکمِ خود ما پدید می‌آید، اندوخته‌یی از تخیل است که ما آن را رویِ آدمی با چهره‌ی معینی سرمایه‌گذاری می‌کنیم.

مارسل پروست (درجستجوی زمان ازدست رفته ـ طرف خانه‌ی سوان، ترجمه‌ی مهدی سحابی)

 

پی نوشت: دو احتمال نزدیک برای قطعه‌یی که در «طرف خانه‌ی سوان» می‌تونه الهام‌بخشِ سونات ونتوی Vinteuil's Sonata که «پروست» در کتاب عنوان کرده، باشه:

اول  Sonata in D-Minor for Violin and Piano Op.75 اثر Camille Saint-Saens که از این سونات آداجیو اون رو می‌تونید این‌جا گوش کنید.

دوم  Violin Sonata No.1 in A major Op.13 اثر Gabriel Fauré بخصوص قطعه‌ی آندانته‌یِ اون که می‌تونید این‌جا گوش کنید. (تا جایی که به‌خاطر دارم سوان از آندانته و مکالمه‌ی بین پیانو و ویولن یاد کرده بود که این شبیه‌تره اما متأسفانه نتونستم کیفیت صوتی خوبی ازش پیدا کنم.)

قطعه‌یی هم که الآن روی متن می‌شنوید، آندانته‌ی BWV 971 اثر باخ.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 10:33  توسط آگالیلیان  | 

دفتر شعری از «شمس لنگرودی» منتشر شده با نام «22 مرثیه در تیرماه» که لینک فایل pdf آن را در پیوند‌های روزانه گذاشتم ولی این قطعه آن‌قدر برایم پر از حس خاص و عمیقِ شاعر بود که حیفم آمد آن‌را به‌عنوان نمونه این‌جا بازنویسی نکنم:

 

حس می‌کنم

 از شما که سخن می‌گویم

گلبرگی نازک از تن‌تان می‌کنم.

 

چگونه می‌توانم از تمام شما سخن بگویم

بی آن‌که بچینم‌تان

بی آن‌که از شاخه جداتان کنم.

 

من شادمانی موری را می‌ستایم

که از تپه‌های گلبرگ‌های شما بالا می‌رود

تا پیش از درخشش آفتاب

چیزی به‌ خانه‌اش برساند.

 

نمی‌خواهم بچینم‌تان

کاش چون موری در میان شما می‌گشتم

در جاده‌های معطر خونین‌تان

و هدیه به سفره‌ دیگران می‌بردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 4:15  توسط آگالیلیان  | 

سکه‌ی عرب - ساسانی زمانِ حکمرانی معاویه‌بن‌ابی‌سفیان، در کنار تصویرِخسرو با خط پهلوی عبارت «معاویه امیر با ایمان» درج شده و در حاشیه سکه عبارت «بسم الله» به عربی. پشتِ سکه تصویر آتشدان. محل ضرب: دارابگرد، سال ۴۳ هجری؛ منبع: Islamic Awareness

این مطلب در سایت فارسی ‌‌BBC برام جالب بود، لینک رو توی پیوندهای روزانه گذاشتم ولی از اون‌جایی که مشمولِ رحمت سانسور شده (اونم این روزها که مخابرات هم بعد از ISP مضاعف فیلتر می‌کنه) فایل صوتی رو می‌تونید این‌جا دانلود کنید. جالبیِ مطلب فراموشی و انکار تاریخی‌فرهنگی ماست از اون چه خودمون می‌کنیم.

 

پی‌نوشتِ طولانی‌تر از متن: نمی‌دونم تا کی می‌خوایم بازی من نبودم دسم بود، تقصیر آستینم بود رو ادامه بدیم! اگر این تحقیق درست باشه نشون می‌ده ما قرن‌هاست که داریم این بازی رو تکرار می‌کنیم. قصدم نوشتن مطلب سیاسی نیست، اتفاقاً برخلافِ مردمی که تا توی تاکسی و اتوبوس و کوچه و خیابون کنارشون قرار می‌گیری، اولین چیزی که برای باز کردن سر‌صحبت می‌گن، شکایت از حکومته، می‌خوام بگم من شکایتی از حکومت ندارم! برعکس از اکثریت همین مردم و جامعه‌یی که دارم توشون زندگی می‌کنم شاکی‌ام! مردمی که «اخراجی‌ها» براشون جذاب‌ترین فیلمه و از صبح تا شب هزارتا رنگ عوض می‌کنند، مردمی که افتخارشون داشتن مدرکه، بعد برای «کردان» جُک تولید می‌کنند، مردمی که حالا که اکثرشون توانایی خرید ماشین رو پیدا کردند، هویت‌شون توی رانندگی‌شون نمود پیدا کرده، مردمی که حالا می‌گن ما به فلانی رای ندادیم ولی تو یادته که دادن، مردمی که با تویِ این نهاد و اون نهاد بودن پولدار شدن، بعد یهو جلد عوض کردن، مدرن شدن، می‌گن اون موقع اشتباه کردیم، یادشون رفته آدم فروختند و .... به‌نظرتون واقعاً مبتذل نیست وقتی به‌هم برسیم بازم از حکومت بد بگیم؟ می‌دونم حرف‌های قشنگی نیست، شاید فکر کنید خودم رو تافته‌ی جدا بافته از اکثریت جامعه‌ی خودم می‌دونم، اما به‌هرحال سخت به اون‌چه گفتم باور دارم؛ ما همیشه چیزی تولید می‌کنیم، بعد ازش لولو خورخوره درست می‌کنیم تا قسمت تاریکِ خودمون رو نبینیم، به‌نظرم اکثر این آقایونی که الآن بارِ کلمه‌ی حکومتی رو به‌دوش می‌کشند، کسانی هستند که اگر کنار ما بودند، همسایه‌مون بودند و ما به این قسمتِ جامعه‌ پرتاب‌شون نکرده بودیم، چه‌بسا در این موقعیت اجتماعیِ فرضی، رفتارشون از آدم‌های دور و برِ فعلی‌مون بهتر بود. بله به‌نظرم ما شدیداً دچار فراموشی فرهنگی هستیم و مدام بت‌واره درست می‌کنیم و خودمون رو سلاخی می‌کنیم.

تصویر: سکه‌ی عرب - ساسانی زمانِ حکمرانی معاویه‌بن‌ابی‌سفیان، در کنار تصویرِ خسرو با خط پهلوی عبارت «‌معاویه امیر با ایمان‌» درج شده و در حاشیه سکه عبارت «بسم الله» به عربی. پشتِ سکه تصویر آتشدان. محل ضرب: دارابگرد، سال ۴۳ هجری.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 4:2  توسط آگالیلیان  | 

چند وقتیه به دلایل مختلف نوشتنم نمی‌گیره، یه دلیل ساده‌ش شرم نوشتنه در برابرِ چیزهایی که می‌بینی، می‌خونی و بضاعت خودت رو می‌سنجی، بعد هرچی که نوشتی می‌بینی خیلی دورتره از اون چیزی که می‌خوای بگی، بگذریم، بازهم چندوقتیه که شرمنده‌ی دوستانی شدم که می‌بینم این‌جا سر می‌زنند و لطف‌شون هنوز ادامه داره و با به‌روز نشدن این وبلاگ مواجه می‌شند، چند وقت پیش مطلبی خوندم از «میلان کوندرا» در بخش فارسی «لوموند دیپلوماتیک» که لینکش هم کردم اما از اون‌جایی که این لینک مشمول رحمت سانسورِ نایبان خداوندی این مملکت شده، برخلاف عرف معمول قسمتی از این مقاله رو که راستش خودم از خوندنش لذت بردم این‌جا دوباره نویسی می‌کنم، این قسمتی از مطلبی‌یه که با عنوان «تماشاخانه‌ی ذهن» که از «میلان کوندرا» نقل شده و این قسمت با سرتیتر «طنز» نوشته شده:

از دُن کیشوت خنده‌یی به‌گوش می‌رسد که گویی یک‌راست از لوده‌گری‌های قرون وسطی بیرون آمده، شوالیه‌یی که کاسه‌ی ریش‌تراشی را به‌جای کلاه‌خود به‌کار می‌برد و یا خدمتکارِ او که مدام از اربابش توسری می‌خورد. اما «سروانتس» در ورای این کمدیِ قالبی و قدری بی‌رحمانه و گزنده، طعم کمدیِ متفاوت و هوشمندانه‌تری را به ما می‌چشاند: یک نجیب‌زاده‌ی خوش‌مشربِ روستایی دُن کیشوت را به منزل خود که با پسر شاعرش روزگار می‌گذراند، دعوت می‌کند. پسر که از پدر هوشیار‌تر است بلافاصله به شوریده‌حالی میهمان پی‌ می‌برد و آشکارا از او  فاصله می‌گیرد. آنگاه دن کیشوت از مرد جوان می‌خواهد تا اشعارش را برای او بخواند. وی با‌اشتیاق قبول می‌کند و دن کیشوت ستایشی پر‌طمطراق از استعداد او سر‌ می‌دهد؛ پسر خوشحال و سرمست از هوشیاریِ میهمان به‌ وجد آمده، درجا شوریده‌حالی او را به‌ فراموشی می‌سپارد. حال چه کسی شوریده‌حال‌تر است؟ دیوانه‌یی که از عاقل ستایش می‌کند و یا عاقلی که ستایش‌های یک دیوانه را باور کرده؟ این‌جاست که ما وارد بعد دیگری از کمدی می‌شویم که زیرکانه‌تر و بی‌نهایت باارزش‌تر است. ما نه با تمسخر و استهزاء و تحقیر دیگران بلکه به این دلیل می‌خندیم که واقعیتی یکباره خود را در تمامیتِ پر‌ابهام، نشان می‌دهد. مسایل، معنایِ ظاهری خود را از دست می‌دهند و آدم‌ها چهر‌ه‌یی متفاوت از آن‌چه خود می‌پندارند از خود ارائه می‌دهند.

این همان طنز است. طنزی که «اکتاویو پاز» آن‌را ابداع بزرگِ عصر مدرن می‌داند و پیدایش آن را مدیون «سروانتس» و تولد رمان می‌داند. من باز بارها به این سخن شگرفِ «پاز» باز خواهم گشت: طنز در انسان ذاتی نبوده و یکی از فتوحات عصر مدرن است ( به‌این معنا که حتا امروزه مطلقاً در دسترسِ همگان نیست و هیچ‌کس نیز نمی‌تواند پیش‌بینی کند که این ابداعِ بزرگ تا کی با ما هم‌راه خواهد بود).

طنز تنها شراره‌یی گذرا نیست که در سرِ بزنگاهِ یک وضعیتِ کمیک و یا در یک داستان مضحک لمحه‌یی پدیدار می‌شود تا ما را به خنده بیاندازد؛ پرتویِ نورِ پنهانِ آن بر سراسرِ چشم‌اندازِ گستره‌ی زندگی می‌تابد. حالا سعی کنیم صحنه‌یی که در بالا نقل کردم بار دیگر مانند یک حلقه فیلم از نظر بگذرانیم: نجیب‌زاده‌یی خوش‌مشرب دن کیشوت را به قصر خود می‌آورد و پسرش را به وی معرفی می‌کند. پسر شتابزده می‌خواهد برتری خود را به‌رخِ میهمانِ عجیب و غریب بکشد. اما این‌بار ما از باقیِ قضایا با‌خبریم: بارِ قبل شاهد بودیم که مرد جوان و خود‌شیفته هنگامی‌که دن کیشوت به ستایش از اشعارش سخن می‌گوید، غرقِ شادی و شعف می‌شود. این‌بار وقتی صحنه را از آغاز مرور می‌کنیم، رفتار پسر از همان آغاز خود‌پسندانه و مغایر با سن و سالش، یعنی از آغاز کمیک به‌نظر می‌رسد. انسان آزموده و بالغی که تجربه‌ی زیادی از طبیعتِ بشری را پشتِ سر گذاشته، جهان را این‌چنین می‌بیند؛ او به زندگی چنان می‌نگرد که گویی حلقه فیلم‌هایی که قبلاً دیده است را یک بارِ دیگر از نظر می‌گذراند و از مدت‌ها پیش از جدی گرفتن سرشتِ جدی انسان‌ها دست شسته است.

 

پی‌نوشت1: اگر هوس کردید فیلتر رو بگذرونید و سری به لینک فارسیِ لوموند بزنید، اول بگم این ماهنامه بیشتر سیاسی‌یه تا ادبی، دوم راحت بگم به‌نظرم اکثر ترجمه‌هایِ ادبی‌ش ترجمه‌هایِ خوبی نیستند! و در نهایت هم بنا به‌قولِ مرد فرهیخته آقای «رضا علامه‌زاده» که در حالِ ترجمه‌ی مجدد رمانِ دن کیشوت هستند و هم بضاعتِ اندکِ من،بنابر تلفظ اسپانیایی و همان زبان‌ِ مادری «سروانتس»، «دُن کیخُته» تلفظِ درست‌تره که چون اولین بار این اولین رمانِ اروپایی از زبانِ فرانسوی ترجمه شده به این‌صورت رایج شده.

پی‌نوشت2: قطعه‌ی موسیقیِ نه‌چندان مربوط به متن که می‌شنوید اسمش Isfahan هست که ارکستر جازِ Duke Ellington اون رو اجرا کرده، تقدیم به بانوی نقاشِ اصفهانی که خواننده‌ی وبلاگ منه و تقدیم به خودم که دوره‌ی کوتاهی از زمان شکل‌گیری شخصیتم رو در این شهر زیبا گذروندم (حدس می‌زنم این قطعه بیشتر از شنیدنِ پیش‌درآمدِ بیاتِ اصفهان نشأت گرفته باشه تا از دیدن خود اصفهان) ؛)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 1:52  توسط آگالیلیان  | 

روزگاری شهر کوچکی بود که هرکاری در آن ممنوع بود. اما از آن‌جایی‌که تنها کاری که ممنوع نبود بازیِ الک دولک بود، مردم شهر عادت داشتند در چمنزارهای پشت شهر جمع شوند و تمام روز الک دولک بازی ‌کنند.

چون هرکدام از این قوانین ممنوع‌کننده، هربار با دلیلی مناسب وضع شده بود، کسی علتی برای شکایت یا مشکلی برایِ قبول آن‌ها نداشت.

سال‌ها گذشت؛ روزی حاکمانِ شهر متوجه شدند که دیگر دلیلی وجود ندارد ‌کاری ممنوع باشد، اصلاً چرا باید هرکاری ممنوع باشد؟ پس پیک‌هایی را فرستادند تا به رعایا اطلاع دهند که از این‌پس می‌توانند هرکاری دل‌شان خواست بکنند.

پیک‌ها به جاهایی رفتند که مردم عادت داشتند جمع شوند و اعلان کردند:« خبردار شوید، خبردار شوید، از این‌پس هیچ‌کاری ممنوع نیست.»

مردم به بازی الک دولک‌شان ادامه دادند.

پیک‌ها تاکید کردند: « متوجه شدید؟ شما آزادید هر کار می‌خواهید بکنید.»

مردم پاسخ دادند: « بسیار خوب! ما داریم الک دولک بازی می‌کنیم.»

پیک‌ها با‌حرارت تلاش کردند مشاغل سودمند و جالبی که مردم زمانی به آن‌ها‌ مشغول بودند به‌خاطرشان بیاورند و به آن‌‌ها بفهمانند که دوباره می‌توانند سرگرم همان کارها شوند، اما مردم توجه‌یی نکردند؛ بی‌وقفه و بی‌هیچ استراحتی سرگرم بازی بودند، ضربه پشتِ ضربه.

پیک‌ها وقتی دیدند تلاش‌شان بیهوده است، برگشتند تا این موضوع را به حاکمان شهر اطلاع دهند.

حاکمان گفتند: «خیلی ساده‌ست، بیایید بازی الک دولک را ممنوع ‌کنیم.»

این شد که مردم شورش کردند و بسیاری از آن‌‌ها را کشتند و بعد از آن بدون معطلی برگشتند سرِ بازیِ الک دولک.

 

پی‌نوشت: امشب داشتم کتـابی رو می‌خونـدم که قسمتی از اون تعدادی قصّه (‌Fable‌) که «ایتالو کالوینو» در زمان نوجوانی و جوانی نوشته توش نقل شده، این رو دیدم و خوشم اومد، نمی‌دونم تاحالا ترجمه شده یا نه، به‌هرحال ترجمه‌ش کردم و گذاشتم بالا که خوندید.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 3:55  توسط آگالیلیان  | 

دوستی درباره‌ی موسیقی فعلی وبلاگ پرسیده بود، من رو به‌فکر انداخت گرچه بی‌ربط به‌نظر می‌رسه، برای تنوع هم که شده در این مورد بنویسم. اون سازِ اصلی رو که می‌شنوید و صدایی شبیه آکاردئون داره (به‌نظرم صدایی گرم‌تر)، سازی‌یه به نامِ باندونیون (Bandoneón) که بین مردم آرژانتین خیلی محبوبه و بخصوص توی ارکستر‌های کوچیکی که به‌ش می‌گن Orquesta típica برای اجرای موسیقی تانگو به‌کار می‌ره، تانگوی آرژانتینی! راستش من از این سبک موسیقی و آهنگساز این قطعه «آستُر پیاتزُلیا»* (Astor Piazzolla) خوشم می‌آد؛ سبکی که «پیاتزُلیا» ایجاد کرده، به اسم تانگویِ نو (Nuevo tango) شناخته می‌شه، ترکیبی از تانگو، موسیقی کلاسیک و جاز؛ «پیاتزُلیا» سال 199۲ در سن 71سالگی از دنیا رفته، قطعاً اطلاعات بیشتر، درباره‌ی ساز و آهنگساز با جستجویِ ساده توی اینترنت بدست می‌آد. اما اصل مطلب دلم می‌خواست این رو براتون نقل کنم:

«پیاتزُلیا» سال 1953 طی یک مسابقه از طرف دولت فرانسه جایزه‌ی تحصیلی رو می‌بره که باعث می‌شه در پاریس زیر نظر استاد آهنگسازی‌یِ فوق‌العاده‌یی به‌نام نادیا بولانگر (Nadia Boulanger ) قرار بگیره و این نقلی‌یه از خود «پیاتزُلیا» درباره‌ی ملاقاتش با این خانوم آهنگساز، معلم و رهبر ارکستر:

وقتی که دیدمش، یه‌مشت از سمفونی‌ها و سونات‌هایی که نوشته بودم رو به‌ش نشون دادم، شروع کرد به خوندن اون‌ها و یهو با لحنِ ناجوری گفت:« خیلی خوب نوشته شده.» ساکت شد و مدت زیادی مثل یه توپ فوتبال دور خودش چرخید. بعد از زمان زیادی گفت:« این‌جا شبیهِ استراوینسکی (Stravinsky) هستی، شبیهِ بارتک (Bartók)، شبیهِ راول (‌Rave‌l‌‌‌)، اما می‌دونی چیه؟ من پیاتزُلیا رو تویِ این پیدا نمی‌کنم.» و شروع کرد درباره‌ی زندگی خصوصی‌م ازم پرسیدن، چی‌کار کردم، چی زدم و نزدم، این‌که مجردم، متأهلم یا با کسی زندگی می‌کنم؟ درست مثلِ یه مأمور اف.بی.آی! و من از این‌که به‌ش بگم یه نوارنده‌ی تانگو هستم، فوق‌العاده خجالت می‌کشیدم. دست‌آخر گفتم:« تویِ کلوب شبانه (night club) نوازندگی می‌کنم.» نمی‌خواستم بگم کاباره. بعد گفت:« کلوب شبانه، که‌این‌طور، اما منظورت کاباره ‌ست، نه؟» و من با این‌که دلم می‌خواست با یه رادیو بزنم توی سرش، گفتم:«بله.» دروغ گفتن به‌ش کار ساده‌یی نبود. اون به‌سوال کردن‌هاش ادامه داد:« گفتی پیانو نمی‌زنی، پس چه سازی می‌زنی؟» نمی‌خواستم به‌ش بگم باندنیون می‌زنم، چون فکر می‌کردم احتمالاً من رو از طبقه‌ی چهارم پرت می‌کنه پایین. بالاخره اقرار کردم و اون ازم خواست چند بند از تانگوی خودم رو بزنم. ناگهان چشماش گرد شد، دست من رو گرفت و گفت:« احمق، این پیاتزُلیا ست!» و من تمام اون قطعاتی که طیِ 10 سال نوشته بودم، برداشتم و در عرض دو ثانیه به درک فرستادم‌شون.

این نقل، هویتی بود که به‌نظرم تویِ قطعاتش هم مشخصه، دوتا قطعه‌ی دیگه هم که گاهی روی وبلاگ گذاشتم این دوتا بوده: Oblivion و Dance اما اگر خوش‌تون اومدLibertango ،Cafe 1930  رو پیدا کردید، قطعات زیبایی هستند و Ave Maria به‌روایتِ پیاتزُلیا و Soledad و Muerte del Angel .

 

پی‌نوشت: اگر هم اینترنت پرسرعت دارید که من ندارم، این هم آرشیو برنامه‌ی رادیویی CBC درباره‌ی تانگوی آرژانتینی History of Argentine tango

* تلفظِ درست « پیا ثُلیا » ست، که «ث» رو مثلِ عرب‌ها تلفظ کنید [piatholya] البته طبقِ لهجه‌یِ مادریدی نه آرژانتینی! چون این آدم اصالتاْ ایتالیایی بود، من اون‌جوری نوشتم ؛)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 21:48  توسط آگالیلیان  | 

هیچ صفحه‌یی ارزشمند نیست، مگر این‌که وقتی برگردانده می‌شود، پشت آن زندگی در تپش باشد و به‌نحو جدا‌ناپذیری همه‌ی صفحات کتاب را به هم پیوند دهد.                         ایتالو کالوینو

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 0:3  توسط آگالیلیان  | 

مطالب قبلی »»»