چند وقتیه به دلایل مختلف نوشتنم نمیگیره، یه دلیل سادهش شرم نوشتنه در برابرِ چیزهایی که میبینی، میخونی و بضاعت خودت رو میسنجی، بعد هرچی که نوشتی میبینی خیلی دورتره از اون چیزی که میخوای بگی، بگذریم، بازهم چندوقتیه که شرمندهی دوستانی شدم که میبینم اینجا سر میزنند و لطفشون هنوز ادامه داره و با بهروز نشدن این وبلاگ مواجه میشند، چند وقت پیش مطلبی خوندم از «میلان کوندرا» در بخش فارسی «لوموند دیپلوماتیک» که لینکش هم کردم اما از اونجایی که این لینک مشمول رحمت سانسورِ نایبان خداوندی این مملکت شده، برخلاف عرف معمول قسمتی از این مقاله رو که راستش خودم از خوندنش لذت بردم اینجا دوباره نویسی میکنم، این قسمتی از مطلبییه که با عنوان «تماشاخانهی ذهن» که از «میلان کوندرا» نقل شده و این قسمت با سرتیتر «طنز» نوشته شده:
از دُن کیشوت خندهیی بهگوش میرسد که گویی یکراست از لودهگریهای قرون وسطی بیرون آمده، شوالیهیی که کاسهی ریشتراشی را بهجای کلاهخود بهکار میبرد و یا خدمتکارِ او که مدام از اربابش توسری میخورد. اما «سروانتس» در ورای این کمدیِ قالبی و قدری بیرحمانه و گزنده، طعم کمدیِ متفاوت و هوشمندانهتری را به ما میچشاند: یک نجیبزادهی خوشمشربِ روستایی دُن کیشوت را به منزل خود که با پسر شاعرش روزگار میگذراند، دعوت میکند. پسر که از پدر هوشیارتر است بلافاصله به شوریدهحالی میهمان پی میبرد و آشکارا از او فاصله میگیرد. آنگاه دن کیشوت از مرد جوان میخواهد تا اشعارش را برای او بخواند. وی بااشتیاق قبول میکند و دن کیشوت ستایشی پرطمطراق از استعداد او سر میدهد؛ پسر خوشحال و سرمست از هوشیاریِ میهمان به وجد آمده، درجا شوریدهحالی او را به فراموشی میسپارد. حال چه کسی شوریدهحالتر است؟ دیوانهیی که از عاقل ستایش میکند و یا عاقلی که ستایشهای یک دیوانه را باور کرده؟ اینجاست که ما وارد بعد دیگری از کمدی میشویم که زیرکانهتر و بینهایت باارزشتر است. ما نه با تمسخر و استهزاء و تحقیر دیگران بلکه به این دلیل میخندیم که واقعیتی یکباره خود را در تمامیتِ پرابهام، نشان میدهد. مسایل، معنایِ ظاهری خود را از دست میدهند و آدمها چهرهیی متفاوت از آنچه خود میپندارند از خود ارائه میدهند.
این همان طنز است. طنزی که «اکتاویو پاز» آنرا ابداع بزرگِ عصر مدرن میداند و پیدایش آن را مدیون «سروانتس» و تولد رمان میداند. من باز بارها به این سخن شگرفِ «پاز» باز خواهم گشت: طنز در انسان ذاتی نبوده و یکی از فتوحات عصر مدرن است ( بهاین معنا که حتا امروزه مطلقاً در دسترسِ همگان نیست و هیچکس نیز نمیتواند پیشبینی کند که این ابداعِ بزرگ تا کی با ما همراه خواهد بود).
طنز تنها شرارهیی گذرا نیست که در سرِ بزنگاهِ یک وضعیتِ کمیک و یا در یک داستان مضحک لمحهیی پدیدار میشود تا ما را به خنده بیاندازد؛ پرتویِ نورِ پنهانِ آن بر سراسرِ چشماندازِ گسترهی زندگی میتابد. حالا سعی کنیم صحنهیی که در بالا نقل کردم بار دیگر مانند یک حلقه فیلم از نظر بگذرانیم: نجیبزادهیی خوشمشرب دن کیشوت را به قصر خود میآورد و پسرش را به وی معرفی میکند. پسر شتابزده میخواهد برتری خود را بهرخِ میهمانِ عجیب و غریب بکشد. اما اینبار ما از باقیِ قضایا باخبریم: بارِ قبل شاهد بودیم که مرد جوان و خودشیفته هنگامیکه دن کیشوت به ستایش از اشعارش سخن میگوید، غرقِ شادی و شعف میشود. اینبار وقتی صحنه را از آغاز مرور میکنیم، رفتار پسر از همان آغاز خودپسندانه و مغایر با سن و سالش، یعنی از آغاز کمیک بهنظر میرسد. انسان آزموده و بالغی که تجربهی زیادی از طبیعتِ بشری را پشتِ سر گذاشته، جهان را اینچنین میبیند؛ او به زندگی چنان مینگرد که گویی حلقه فیلمهایی که قبلاً دیده است را یک بارِ دیگر از نظر میگذراند و از مدتها پیش از جدی گرفتن سرشتِ جدی انسانها دست شسته است.
پینوشت1: اگر هوس کردید فیلتر رو بگذرونید و سری به لینک فارسیِ لوموند بزنید، اول بگم این ماهنامه بیشتر سیاسییه تا ادبی، دوم راحت بگم بهنظرم اکثر ترجمههایِ ادبیش ترجمههایِ خوبی نیستند! و در نهایت هم بنا بهقولِ مرد فرهیخته آقای «رضا علامهزاده» که در حالِ ترجمهی مجدد رمانِ دن کیشوت هستند و هم بضاعتِ اندکِ من،بنابر تلفظ اسپانیایی و همان زبانِ مادری «سروانتس»، «دُن کیخُته» تلفظِ درستتره که چون اولین بار این اولین رمانِ اروپایی از زبانِ فرانسوی ترجمه شده به اینصورت رایج شده.
پینوشت2: قطعهی موسیقیِ نهچندان مربوط به متن که میشنوید اسمش Isfahan هست که ارکستر جازِ Duke Ellington اون رو اجرا کرده، تقدیم به بانوی نقاشِ اصفهانی که خوانندهی وبلاگ منه و تقدیم به خودم که دورهی کوتاهی از زمان شکلگیری شخصیتم رو در این شهر زیبا گذروندم (حدس میزنم این قطعه بیشتر از شنیدنِ پیشدرآمدِ بیاتِ اصفهان نشأت گرفته باشه تا از دیدن خود اصفهان) ؛)