_ احساسِ پاک اغلب چیزی جز حالتی درونی نیست که احساسات خودخواهانهی ما زمانی بهخود میگیرند که هنوز نامی به آنها نداده و دستهبندیشان نکردهایم.
ــ دگرگونیِ روشنایی بههمان اندازه جهتِ یک مکان را تغییر میدهد و بههمان اندازه هدفهای تازهیی در برابر ما میافرازد و آرزوی رسیدن به آنها را در دلمان میاندازد، که راه سفری که بهگونهیی طولانی و عملی پیموده باشیم.
ــ بیماران عصبی شاید، برخلاف آنچه رواج دارد، کسانیاند که کمتر از همه «بهخود گوش میدهند»؛ در درونِ خود آنقدر چیزها میشنوند که بعد به بیهودگیشان دربارهی آنها پی میبرند، که سرانجام دیگر بههیچکدام از آنها اعتنایی نمیکنند. دستگاه اعصابشان آنقدر فریاد « کمک! کمک! » سر داده است (مانند زمانی که پنداری بیماری وخیمی در میان بوده است حال آنکه تنها میخواسته برف ببارد یا تغییر خانه مطرح بوده است) که به همانگونه به بیاعتنایی به این هشدارها عادت میکنند که سربازی که در گرماگرم کارزار، هشدارها را چنان کم درمییابد که میتواند، در حالت رو به مرگی هنوز چند روزی چون آدمی سالم زندگی کند.
ــ تنها کسانیکه نمیتوانند، در ادراک خود، آنچه را که در آغاز بخشناپذیر مینماید تجزیه کنند، بر این باورند که وضعیت یک آدم با خود او یکی است. موجود یگانهیی در دورههایِ پیاپیِ زندگیاش، به درجاتِ گوناگونی از مقیاسِ اجتماعی در محیطهایی بهسر میبرد که الزماً یکی بالاتر از دیگری نیستند؛ و هربار که در یکی از دورههای زندگیمان با محیطی پیوند، یا پیوند دوباره، مییابیم که در آن خود را ناز کرده حس کنیم، بهگونهیی بس طبیعی به آن دل میبندیم و در آن ریشهی انسانی میدوانیم.
_ همهی نویسندگان بزرگ چنیناند، زیبایی جملههایشان بههمانگونه گمانه نزدنی است که زیبایی زنی که هنوز نمیشناسیم؛ این زیبایی آفرینش است چون چیزی بیرونی را در بر میگیرد که آنان به آن _ و نه به خودشان ــ میاندیشند اما هنوز بیانش نکردهاند.
مارسل پروست (درجستجوی زمان ازدست رفته ـ در سایه دوشیزگان شکوفا، ترجمهی مهدی سحابی)

