زمانِ خاصی که نه رنگی از شب داره، نه چیزی از روز و نه حتا حالتی میانه، نور قسمتی از محیطِ بیرون و پشتِ چشمهات رو با هم، آنچنان روشن کرده که احساس میکنی بُعدِ زمان نسبت به این محیطِ بههم پیوسته، عمودی حرکت میکنه.
حس میکنی قسمتی از رؤیایِ خودت هستی.
چشمهات رو باز میکنی، احساس میکنی تمام دنیایِ اطرافت برساختهی خیالِ خودته و تنها در خلاء قرار داری، ذهنِ مطلقی که نیستییِ جسمش رو در بیکران اداره میکنه و این تو هستی.
چشمهات رو میبندی، احساس میکنی دنیای اطراف واقعیته و تو، یعنی «من» ِ تو ساختهی تخیلِ محیطِ بیرون و دیگرانهــ ساختهی همهی اون چیزی که تویِ حافظهت ثبت شده، و تو شکل ِحفرهیی هستی درون این محیط.
هردو کمی از همین که هستی و تنها نظمِ عادت، نمیذاره گاهی کمی این افق ِعمودی رو بتابونی.

