تبليغاتX
هـرچی ‌دلـم می‌خواد

هـرچی ‌دلـم می‌خواد

๑۩๑ خواستن چون بودن تنها یک اتفاق نیست ๑۩๑

زمانِ خاصی که نه رنگی از شب داره، نه چیزی از روز و نه حتا حالتی میانه‌، نور قسمتی از محیطِ بیرون و پشتِ چشم‌هات رو با هم، آن‌چنان روشن کرده که احساس می‌کنی بُعدِ زمان نسبت به این محیطِ ‌به‌هم پیوسته، عمودی حرکت می‌کنه.

حس می‌کنی قسمتی از رؤیایِ خودت هستی.

چشم‌هات رو باز می‌کنی، احساس می‌کنی تمام دنیایِ اطرافت برساخته‌ی خیالِ خودته و تنها در خلاء قرار داری، ذهنِ مطلقی که نیستی‌ی‌ِ جسمش رو در بی‌کران اداره می‌کنه و این تو هستی.

چشم‌هات رو می‌بندی، احساس می‌کنی دنیای اطراف واقعیته و تو، یعنی «من» ِ تو ساخته‌ی تخیلِ محیطِ بیرون و دیگرانه‌ــ ساخته‌ی همه‌ی اون‌ چیزی که تویِ حافظه‌ت ثبت شده، و تو شکل ِحفره‌یی هستی درون این محیط.

هردو کمی از همین که هستی و تنها نظم‌ِ عادت، نمی‌ذاره گاهی کمی این افق ِعمودی رو بتابونی.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 10:4  توسط آگالیلیان  | 

بس است، دیگر تمام شد

خدا خودش این‌جا بود!

گفت از آسمان کسی نیامده

کسی که مثل هیچ کس نیست

 اَنَا بشَرُ مِثلُکُم

لا اَعلمُ الغَيب

لا اَقُولُ لَکُم اِنّی مَلَکُ

 

خدا همیشه این‌جا بود،

قابیل‌وار زمینی اگر کندید!

چاهی اگر هم ساختید

می‌دانم برای یوسف بود.

خاکم را که فروختید به ثمن بَخس

چشم‌هاتان اگر بسته نبود

می‌دیدید

مُهرِ خونی را هم که بر آن بود.

 

بس است دیگر، بس است!

این رنگ را اگر سرخ می‌بینید

شیشه‌های عینک‌تان از خون شتک زده

که در زندان، هاریِ سگان‌تان را حتا

مننژیتِ سبزی می‌کنید

در کالبدِ عزیزانِ‌ ما!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 7:37  توسط آگالیلیان  | 

در جستجویِ شرافتی گم‌گشته، در لباسی به‌رنگِ لجن

مردی فرو خورده، که من نمی‌نامم‌اش جز هم‌وطن!

به رنجِ زخمِ تحقیرِ سالیانی دور

نبودِ عشق، محبت، مهر و نور

ز بی‌رحمیِ روزگار، فرمانِ بند و گیر

گشته سوداگری در این ظلمتِ ناگزیر

های، بشنو، تو بشنو ای هم‌وطن!

ز درد او  هم بشنو تو ز من:

همه‌ هستیِ‌اش بفروخته او، همه

در این بازیِ احمقانه، داوِ جنون

که دستش نباشد تهی حتا ز خون!  

بر این ذرّه‌ی بیدادگر هم باید گریست

که سهمی نبُرد او، زین ستیز

خشکی خونِ من، خونِ تو

بر این دستِ آلوده

جُرمِ من، جُرمِ تو

که فریاد این خون بمانَد بر گُرده‌اش

بنالد سال‌ها این دَم، بر کرده‌اش

که زخمی فرو خورده، در لباسی به‌رنگِ لجن

که مردی گم‌گشته

 او هم نامش هم‌وطن!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 5:17  توسط آگالیلیان  | 

در مرتفع‌ترین نقطه‌ی وجودم گاه زوزه می‌کشد تندبادی، از کجا؟ نمی‌دانم! و تمامِ تیره‌ی پشتم می‌لرزد، همان خطِ باریکِ نادیدنی که ترسیم شده: بودن، مرگ؛ زندگی نه، زنده بودن. بیش از تماسِ سرانگشت با نوسانِ سیمی موزون در جستجویِ صدایی دیگر. برایِ یک لحظه، تماماً لرزیدن! نیمه‌شب وقتی تگرگ، زمین را سپید کرده و خواب‌شان را آشفته، این بیداریِ من است که آشفته می‌شود در رویایی که صورتش را می‌بینم.

 

پی‌نوشت: فقط خواستم بگم شاید تا اول تیرماه نتونم مطلبی اضافه کنم، از محبت دوستانی که این‌جا سر می‌زنند و با به روز نشدن صفحه مواجه می‌شند، متشکرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:47  توسط آگالیلیان  | 

من در این وبلاگ هم خاطرت آید

مطلبی از عشق گفتم، ثبت باشد

هم یکی فرزانه‌یی پس داد پنـدم:

« گر سوار ِ مرکبی از عشق، این دم

عشق چون پیکان ِ کار ِ چهل‌و‌هشته »

پس ببین ماشین ِ ما سگ‌دس شکسته!

چرخ ِ بازیگر چو می‌گردد به هر ور

آن‌چنان ماشین، کز آن بهتر بُوَد خر

تو بچسبی غربیـل را با دو دستت

می‌رود در چشم ِ چپ، انگشتِ شستت

یا یکی درّه ببینی روبه‌رویت

یا که سرتاسر بریزد آبرویت

پس چرا عاقل کند کاری که بر او

آوَرَد هر دم پشیمانی ز هر سو

این‌چنین پندی که کردم نقـل ِ شوخی

خواستی گو راست گفتم یا دروغی

فـاعلاتـن فـاعلاتـن فـاعلاتـن

دستِ‌آخر هم کمی ما را دعا کـن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 0:15  توسط آگالیلیان  | 

هزارتا آینه بیار، هزارتا تصویر، تو همون‌ای که نمی‌بینی؛ دوست‌ِش داری؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 2:6  توسط آگالیلیان  | 

چمدونِ من رو ندیدی؟

کدوم چمدون؟!

همونی که درش قفله.

این‌جا پُر از جعبه‌ست، چمدونی در کار نیست!

می‌دونم، اینا همه‌شون جعبه‌ی پاندورا ست، توی هیچ‌کدوم از این جعبه‌ها نبود.

باز هوایی شدی، خیال‌بافی کردی؟!

نـه، جدی می‌گم! باید یه‌جایی همین جاها باشه.

گفتم که این‌جا نیست!

خواهش می‌کنم خیلی مهمه؛ باید قفلش رو باز کنم.

کلیدش رو داری؟

آره این‌هاش.

این که پلاستیکی‌یه!

نه با همین باز می‌شه، مشکل اینه که نمی‌دونم قفلش کجاست.

خب چطوره بری برایِ کلیدت یه قفل بسازی!

نه قفل رو قدیم ساختم، الان باید چمدون رو پیدا کنم.

اصلاً برایِ چی قفلش کردی؟!

به من گفتن نباید کسی توش رو ببینه!

حالا توش چی هست که باید بازش کنی؟!

درست نمی‌دونم، یادم نمی‌آد.

خب اگر کسی نباید توش رو ببینه، اصلاً برای چی می‌خوای بازش کنی؟

آخه خودم دلم تنگ شده، می‌خوام توش رو ببینم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 1:0  توسط آگالیلیان  | 

ثانیه‌ها در هم فشرده می‌شوند

و ساعت‌ها کش می‌آیند.

 

چه‌فرقی می‌کند وقتی من

روزگارم آشفته است

از دغدغه‌هایِ بی‌حسابِ تو؟

چه‌فرقی می‌کند اگر من

محدودِ دایره‌یی باشم رویِ خطی ممتد،

یا دُور بگیرم نقاطی پراکنده را

که گویا الماس‌وار، تو باشی.

ترکیبِ این روابط در تکرار، بی‌نهایت‌اند!

تشکیلِ شکل از هیچ است.

برایِ خلقت، حتا خدا هم

نیازمندِ کوزه‌گری شد.

حرکتِ ذرات که بود‌ن‌شان

 حضوری آنی، محتمل؛‌

رقصی‌ست تا خورشید

در زهدانی خالی اما گرم.

من عاشقِ این بودن‌ام:

چراغی که سو‌سو می‌زند از دور

با این‌حال می‌دانی هست

از پسِ آن هردو، تاریکی، نور.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 17:41  توسط آگالیلیان  | 

تو چرا این‌قدر ترسیدی؟ چرا این‌قدر کوچیک می‌بینی؟ مگه بقیه چه‌قدری‌اند؟ هر آدمی قد و قواره‌یِ خودش رو داره. مثلِ درختا بعضی کوتاه‌اند بعضی بلند، بعضی رشد می‌کنن، بعضی خشک می‌شن، بعضی کج می‌شن، تازه درختچه هم داریم. درخت میوه رو هم مدام هرس می‌کنن که بیشتر میوه بده، آخرش هم سرو می‌شه سهی؛ از یه‌طرف هم می‌گن هرچه پربارتر، سربه‌زیرتر. البته این دیگه کاربرد نداره، مالِ قدیما بود، الآن می‌گن از نظر روان‌شناسی خیلی هم خوب نیست آدم سربه‌زیر باشه، یه جنبه‌یِ قدیمی‌‌ش هم اینه ‌که از آن نترس که های و هو دارد، از آن بترس که سر به تو دارد. اما از من بپرسی می‌گم فرق نمی‌کنه؛ درخت سبز باشه، رشد کنه، حالا هر‌چه‌قدر می‌خواد باشه، ترس هم نداره. بعدش هم از هر درختی که نباید بالا رفت، کلاً از درخت بالا رفتن تعبیرِ خوبی نداره! بهتره بی‌خیالِ قد و قواره و این‌جور چیزا بشی، خرت و پرتات رو برداری بری یه‌جایی که یه‌ذره سبز باشه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 1:21  توسط آگالیلیان  | 

ــ وقتی بچه بودم کم‌کم تنگ می‌شد، حالا که بزرگ شدم اون‌قدر می‌مونه تا کهنه بشه. دل که لنگه کفش نمی‌شه!

ــ این‌جا آدم حس می‌کنه ته دنیا نشسته و همه دارن از روُش رد می‌شن، انگار هنوز کسی خبر نداره دنیا گِرده!

ــ اگه جاذبه نبود که دیگه پرواز معنی نداشت!

ــ وقتی رویِ زمینی، ماه اندازه‌ی رد کفشِ آرمسترانگ هم نیست!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 2:2  توسط آگالیلیان  | 

مطالب قبلی »»»