تبليغاتX
هـرچی ‌دلـم می‌خواد

هـرچی ‌دلـم می‌خواد

๑۩๑ خواستن چون بودن تنها یک اتفاق نیست ๑۩๑

پیرمرد همین‌طور که چشمش به تلویزیون بود پرسید: این‌ آدمایی که مردم‌ رو می‌زنن، شکنجه می‌کنن، آدم می‌کشن، واقعاً شبا چه‌جوری می‌خوابن؟!

گفتم: معلومه، مثلِ همه‌ی قاتلا، باید بخوابن دیگه! تازه مردم که تموم نمی‌شن، حالاحالاها باید این کارا رو بکنن!

با عصبانیت گفت: حیوونکی‌یا کارشون عینِ قاطر سخت و تکراریه!

هم تعجب کردم، هم خنده‌م گرفت، گفتم: آره خب، صبرِ قاطر می‌خواد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 3:32  توسط آگالیلیان  | 

به‌نظرم این روزها پرده‌یی از تاریخ ما کنار رفت. سال‌هاست که انواع نظریات در کتاب‌ها و مصاحبه‌های مختلف درباره‌ی کودتای 28 مرداد نقل و نوشته شده، وقتی در مجموع، بدونِ تعصب و جهت‌گیری به همه‌ی آن‌ها نگاه می‌کنی اولین نتیجه‌یی که می‌توانی بگیری کم‌حافظه‌بودنِ شدید یک ملت (جامعه) است، چرایی این فراموشی را شاید بشود در ترس، سرسپردگی یا کمبودِ رشدِ فرهنگ‌ِ فردیِ حوالی همان دوران جستجو کرد. نظریات و شنیده‌ها و مصاحبه‌های مختلف، این فاجعه‌ی عقب‌ماندگی تاریخی را به همه چیز نسبت می‌دهند: به چپی‌هایِ وابسته به شوروی آن زمان و ترس مردم مهاجر از قائله‌ی آذربایجان، به منافعِ ‌انگلیس و آمریکا، به عدم اعتمادِ مرحوم مصدق به نیروی جوان، به دار و دسته‌ی شعبان بی‌مخ واستفاده‌ی شاه از اراذل و اوباش، به ارتباط کاشانی و پناه‌ گرفتن عوامل کودتا به او و دست آخر به چند پارگی مردم و احزاب. حالا حداقل دولتِ آمریکا که در دو دوره، کژدار و مریز عذر خواهی کرده، و حکومت فعلی روسیه که نکرد و حتا در تلویزیون‌‌های دولتی‌اش این روزها اخبار ایران را حتا به‌عنوان آخرین خبر هم نقل نمی‌کند! امیدوارم آنان که دل‌خوش به عذر‌خواهیِ ینگه‌دنیا بودند، کَمَکی عطشِ کینه‌شان فروکش کرده باشد. از پسِ این‌ بی‌یاد و ویری‌یِ تاریخی، آن‌‌چه بی‌شک خودش را میانِ این‌همه نظریه‌ی مبهم به‌اثبات می‌رساند، همراهیِ تاریخی همیشگیِ اراذل و اوباشِ وطنی با کودتاست، آن‌هم از هر نوع، چه نظامی بی‌انتخابات، چه انتخاباتی با‌نظامی که عاقبتِ هر دو کاربریِ فراوانِ داغ و درفش است. آن‌چه‌ از این‌ میان خودش را نشان می‌دهد این است که جامعه‌ی متمدن و پُر از ابزارِ نوینِ فن‌آوریِ ما، از اس‌ام‌اس گرفته تا دارویِ ام‌اس، از مونتاژِ ماکسیما تا در مدار قرار دادنِ ماهواره‌ی وطنی با کلمات عربی؛ توانایی عجیبی در تولید اراذل و اوباش دارد که در برهه‌هایی از تاریخ، بازویِ سرکوبگرِ میلِ اکثریتِ مردم (به‌روایتی خس و خاشاک) برایِ تغییر می‌شود. مردمی که اتفاقاً برعکسِ همیشه از هر طیفی که باشند، این‌بار مجرب و هم‌دل و فرهیخته‌اند. می‌نشینیم و نظاره می‌کنیم تا ببینیم آیا بازهم قلیلِ اراذل می‌توانند با سلاح و باتومِ نه آمریکایی که روسی بر اکثریتِ این جامعه پیروز شوند یا نه؟! به‌باور من حداقل در دراز مدت، این امر غیر ممکن است و فکر می‌کنم روزی که تولیدِ ناخالصِ ملیِ اراذل و اوباش ما کاهش یابد نزدیک است. آتش، زیرِ خاکستر هم باشد آتش است و این‌بار نه برای سوزاندن و کینه‌کشی که برای روشن‌ کردن شعله‌ور شده و برعکسِ گفته‌ی آقایِ یک بزرگتر از سه، 22 خرداد نه ختمِ لیبرال دموکراسی، بلکه تولّدِ آزادی‌خواهیِ مردمی‌ست که در همان تاریخِ 28 مرداد نطفه‌اش بسته شد!

 

پی‌نوشت ۱: نامه‌ی آقای «بهمن فرمان‌آرا» فیلم‌ساز آزاده‌ را هم این‌جا بخوانید تا ببینیم ختم لیبرال دموکراسی اتفاق افتاده یا نه!

پی‌نوشت۲: می‌دانم حوصله‌ی خوانندگانِ لطیف طبع و همراهِ این وبلاگ را با نوشتن درباره‌ی این روزها سربرده‌ام، چه‌کنم که با «هر‌چی دلم می‌خواد» شروع کردم، اما فکر می‌کنم تا مدتی در این مورد صبر پیشه کنم و به‌جای حرافی در مورد وقایعِ اخیر به‌همان رویه‌ی سابق برگردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 2:43  توسط آگالیلیان  | 

در جستجویِ شرافتی گم‌گشته، در لباسی به‌رنگِ لجن

مردی فرو خورده، که من نمی‌نامم‌اش جز هم‌وطن!

به رنجِ زخمِ تحقیرِ سالیانی دور

نبودِ عشق، محبت، مهر و نور

ز بی‌رحمیِ روزگار، فرمانِ بند و گیر

گشته سوداگری در این ظلمتِ ناگزیر

های، بشنو، تو بشنو ای هم‌وطن!

ز درد او  هم بشنو تو ز من:

همه‌ هستیِ‌اش بفروخته او، همه

در این بازیِ احمقانه، داوِ جنون

که دستش نباشد تهی حتا ز خون!  

بر این ذرّه‌ی بیدادگر هم باید گریست

که سهمی نبُرد او، زین ستیز

خشکی خونِ من، خونِ تو

بر این دستِ آلوده

جُرمِ من، جُرمِ تو

که فریاد این خون بمانَد بر گُرده‌اش

بنالد سال‌ها این دَم، بر کرده‌اش

که زخمی فرو خورده، در لباسی به‌رنگِ لجن

که مردی گم‌گشته

 او هم نامش هم‌وطن!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 5:17  توسط آگالیلیان  | 

از قضای روزگار برای من پیش اومده که دوستی ناگهان آخرین لحظات عمرش رو تا آخرین نفس و آخرین ضربانِ قلب و آخرین لرزش، تک و تنها توی دست‌های من بگذرونه؛ اما باور کنید صحنه‌یی که دی‌شب از قتل وحشیانه‌ی «نــدا» دیدم بیشتر دگرگونم کرد، با این‌که اون‌جا نبودم و فقط از این دنیا‌ی مجازی نظاره‌گرش بودم. می‌دونید قتلِ «نــدا» تقصیر منه، تقصیر شماست، تقصیر حمـاقـت من و شماست! می‌شینیم انگشت‌مون رو می‌گیریم طرف اون ظالمی که بالا نشسته و داستان ضحاکِ مار بردوش تعریف می‌کنیم (که احتمالاً این داستان رو کامل نخوندیم)؛ اما یه لحظه صبر کنید! مگه نه این‌که ظالم کسی‌یه که قدرت بی‌حد و حصر داره و اون رو صرفِ ارضایِ بیماری و توهم‌هاش می‌کنه؟ مگه نه این که ظالم این‌قدر قدرتش از حد می‌گذره که پر از توهم می‌شه و حتا ذره‌یی از واقعیت رو نمی‌بینه؟ اما این قدرتِ بی‌حد و حصر و توهمی رو از کجا اُورده؟ کی به‌ش داده؟ خودش از کجا اومده؟ نکنه شما هم می‌خواید بگید این قدرت رو خـدا تفویض کرده، خدا انتخابش کرده یا نایب خداست؟! این توهم رو که یه انسان می‌تونه انسانیت رو زیرِ پا بذاره و برتر از دیـگـران باشه کی به‌ش داده؟! مقصر اصلی به‌وجود اومدن این توهم توی کله‌یِ این انسان که یه‌روزی یه طفلِ معصوم و قشنگ بوده کیه؟ این باور توی جامعه‌ی ما هست، نیست؟ مگه نمی‌گید خالق، همه‌ی آدم‌ها و کل جهان رو خلق کرده؟ آهای، خدای شما هم اهل پارتی‌بازی‌یه؟ برای تماس با خدا باید بالا رو نگاه کنیم؟ باید متوسل بشیم به یه انسان دیگه؟! خدا من و شما رو آفریده، بعد خودش رفته عرشِ اعلاء نشسته که فاصله‌ش رو حفظ کنه، که شأن‌ خودش رو نگه داره و بعد یه‌عده آدم رو انتخاب کنه که نسبت به مخلوقات دیگه‌ش علم لَدُنی داشته باشند؟ اصلاً ماشه‌ی تفنگی که گلوی «نـدا» رو شکافت کی فشار داد؟ آره قاتی کردم، این‌بار باکی هم نیست که زبان سرخ سر سبز رو به‌باد بده. این‌همه آدم که برای اعتقادات‌شون متوسل می‌شن کجا زندگی می‌کنن، همه‌شون که تویِ بلاد فرنگ نیستند، هستند؟! می‌خوام این‌رو بگم کدوم شما اگه این همه قدرت و ثروت به‌ش بدند از انسانیت خروج نمی‌کنه؟ من همین الآن به خودم یکی شک دارم و مطمئنم اکثریتِ قریب به اتفاق آدم‌ها هم اگه در این جایگاه قرار بگیرند بهتر از این رفتار نمی‌کنند! پس علتِ اصلی، اون که اون‌جا نشسته نیست، دلیل اصلی جایگاهی‌یه که ساخته می‌شه که از آسمون نمی‌آد، این بت رو من و شما می‌سازیم، علت اصلی بت‌سازی، من و شماایم! بله این حقیقت وحشتناک و خون‌ریز تویِ تک‌تک ماست! این اصلاً عجیب نیست که همیشه یک‌نفر پیدا بشه و روی چنین تختی جلوس کنه و وقتی با هزار بدبختی رسید، حوصله‌ش از این‌همه قدرت سر بره، متفرعن‌تر بشه و بیشتر بخواد، که چه بخوایم چه نخوایم طبیعتِ انسان خواستنه؛ و طبیعی‌یه که در نهایت این انسان بعد از کلی خون‌ریزی، بابت زیاده‌خواهی‌هاش با کلّه محکم‌تر از همه بخوره زمین (درواقع اون ‌هم اولین قربانی‌ِ بت‌ِ بعدیِ ما می‌شه)و این که اصلاً تاریخ قرونِ متمادی این سرزمینه! اما خُب قرن‌هاست که این آدم‌ها می‌آن و می‌رن (یکی از خودمون چون هیچ‌وقت مستعمره نبودیم) و این نشونه‌ی چه چیز می‌تونه باشه جز حماقت مکرر نسل در نسل ما؟ همون‌طوری که گفتم من یکی هم در این مورد به‌خودم شک دارم که اگه پرتاب بشم توی همچین جایی به‌عدالت رفتار کنم یا اصلاً خواه ناخواه دستم به‌خون آلوده نشه! اما با خودم و شما هستم، کِی می‌خوایم به ساختِ چنین موقعیتی از طرف خودمون شک کنیم؟ کی می‌خوایم گرهِ اصلی رو باز کنیم و باور کنیم که چیزی از آسمون نمی‌آد (کسی که مثل هیچ‌کس نیست!) ؟ کی می‌خوایم باور کنیم خدا همین جاست، بین تک‌تک سلول‌های بدن‌ِ خودمون نه فقط تو آسمون‌ها یا توی فلان بقعه و معبد یا پشتِ سر فلان آدم! بله، قاتل اصلیِ «نـدا» من و شماایم! علتِ ظلم هم من و شما‌ایم! ریشه این‌جاست از جایِ دیگه نمی‌شه کَندش، شاخه رو هر چی بزنید، ریشه که باشه باز هم این سرطان جای دیگه متاستاز می‌کنه، ریشه رو توی خودمون بزنیم اگه می‌خوایم آزاد باشیم و خونی ریخته نشه!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 3:53  توسط آگالیلیان  |