صبح یک روز سرد زمستانی بههمان سادگیِ مسیحایی در یک طویله بهدنیا آمدم، «طویله» از اینجهت که راهروی طویلی بود در بیمارستان، چون مادرم چندان زن صبوری نبود، همانجا درمیانِ جیغ و داد او دستی گرم کمکم کرد به این دنیایِ خالی و سرد وارد شوم، ازطرفی هم دختری هستم درازبالا (همانطور که در لغتنامهی دهخدا در معنای طویله نوشته شده) با احساساتی نوعدوستانه که مدام نگرانِ انسانهای دور و برم هستم. همیشه فکر میکنم دو دلیل باعث شد تا من مسیح موعود نشوم، یکی اینکه دختر بودم و از بخت بد کرموزوم XX را حمل میکردم که البته XXY را ترجیح میدادم (بههمین دلیل گاهی متهمم میکنند که از نوعی عقدهی احلیلی رنج میبرم!) و دوم اینکه آنطور که مادرم میگفت نتیجهی یک آمیزش ناخواسته بودم، گرچه اینیکی شباهتم را بیشتر میکرد با اینحال مشکل اینجا بود که یکسال پیش از ولادتم، پدرم رسماً با مادرم ازدواج کرده بود و مادرم با خوشحالی همان دفعهی اول که نه دوم، گفته بود بـهلــه! از طرفی هم همیشه یکنفر زرنگتر از بقیه هست که کار را تمام کند و موعود بودن را بیندازد به آخرین روزِ دنیا تا نوبت بهدیگری نرسد یا اصلاً یکهو ختمش کند برود پیِ کارش، خدا را چه دیدی شاید یکنفر اطراف دریاچهی «هامون» پیدا شد کارِ «سوشیانس» را هم تمام کرد، بههر حال از قدیم گفتهاند کار آن کرد که تمام کرد.
از کودکی خاطرات خوشی دارم، دایه و مادربزرگی نازنین از نسلِ قجر که مدام قربان صدقهام میرفتند و وقتی دار فانی را وداع گفتند و تنهایم گذاشتند، سخت دلتنگِ قربان صدقههایشان شدم، چون مادرم این صفت نیکو را از مادرش بهارث نبرده بود و تنها چیزی که از او یاد گرفته بود امر و نهی کردن به کلفتها و نوکرها بود و از آنجاییکه دیگر ستمشاهی در زمان او برافتاده بود، گهگاهی این رسم را رویِ من اجرا میکرد اما خوشبختانه همیشه پناهگاهی به اسمِ پدر داشتم که ذهنش پُر بود از برابری و برداریِ انسانها، البته نمیدانم چرا هیچوقت فکر نمیکرد خواهری یا حداقل خواهرـبرادری هم، وجود دارد؛ بگذریم، کمی که بزرگتر شدم از کودکی به جوانی پریدم، مدام در بالاترین اتاقِ خانه، خودم را حبس میکردم و هرچه کتاب پیدا میکردم میخواندم تا جایی که میتوانستم 300 صفحه را در 3 ساعت بخوانم، فکرش را بکنید ساعتی 100 صفحه کلمات را میبلعیدم، درواقع شاید در خاورمیانه به نوعی رکورد دست پیدا کرده بودم اما کسی استعدادم را کشف نکرد و تنها عکسالعمل مادرم این بود که در ازایِ هر رفتاری که میکردم بیرحمانه به من بگوید «حماری، بارش کتابی چند». بعدها حادثهیی در مدرسه باعث شد مسیر درست زندگیام را پیدا کنم، جریان از این قرار بود، معلم مهربانی داشتیم که جایِ دانشآموزان رویِ نیمکتهای کلاس را هر هفته بنابر نمرهی امتحانِ هفتگی تغییر میداد و من اتفاقاً یکروز به نیمکت اول دست پیدا کردم و علیرغم قد بلندم و اعتراض سایرین که تختهسیاه را نمیدیدند هیچوقت آنرا رها نکردم، لذتی که از تشویق این معلمِ فهیم بردم باعث شد که بفهمم نباید دایرهیِ استعدادم را به محیطِ تنگ خانواده محدود کنم و از آن بهبعد سعی کردم به مراتبِ ممتاز اجتماعی دستپیدا کنم؛ شاگرد اول مدرسه، شاگرد اول دانشگاه و شاگرد اولِ ... این یکی را سعی کردم در زندگی مشترکم با همسرم پیدا کنم، تحصیلکرده، بلندقد با چشمانی لوچ و مهربان که روزها مثلِ من برای زندگییی هرچه ممتازتر، سخت مشغول کار بود و شبها هم حضورش رنگی نداشت، اگر هم داشت همهاش 2 دقیقه بود و صبحِ روزهای جمعه هم که بهامید دیدارش چشمباز میکردم، سحرخیزتر بود و صبحانه را در خانهی مادرش صرف میکرد و بدینصورت من با اولین درس زندگیِ اجتماعیام مواجه شدم: «هیچ مردی قدر مرا نمیداند»، سرتان درد نیاورم، خلاصه مصمم شدم و زندگیام را در این دنیایِ خراب و سرد، تنها پی گرفتم و دوباره برگشتم به همان دورانِ خوشِ جوانی و شادابی؛ احساس میکنم در برجی زیبا و بلند، منتظر لالهرخی هستم تا گیسوانِ انبوهم را برایش باز کنم تا بتواند از آن بالا بیاید و به تنها پنجرهی اتاقخوابم دست پیدا کند اما نمیدانم چرا هنوز باوجود پنجره، هرچندوقت یکبار متجاوزی پیدا میشود که از در وارد شود، شاید علتش این باشد که متاسفانه هنوز گیسوانم آنقدر بلند نشده تا به پایین برج برسد، بهامید آن روز!
