تبليغاتX
هـرچی ‌دلـم می‌خواد

هـرچی ‌دلـم می‌خواد

๑۩๑ خواستن چون بودن تنها یک اتفاق نیست ๑۩๑

صبح یک روز سرد زمستانی به‌همان سادگی‌ِ مسیحایی در یک طویله به‌دنیا آمدم، «طویله» از این‌جهت که راهروی طویلی بود در بیمارستان، چون مادرم چندان زن صبوری نبود، همان‌جا درمیانِ جیغ و داد او دستی گرم کمکم کرد به این دنیایِ خالی و سرد وارد شوم، ازطرفی هم دختری هستم درازبالا (همان‌طور که در لغت‌نامه‌ی دهخدا در معنای طویله نوشته شده) با احساساتی نوع‌دوستانه که مدام نگرانِ انسان‌های دور و برم هستم. همیشه فکر می‌کنم دو دلیل باعث شد تا من مسیح موعود نشوم، یکی این‌که دختر بودم و از بخت بد کرموزوم XX را حمل می‌کردم که البته XXY را ترجیح می‌دادم (به‌همین دلیل گاهی متهمم می‌کنند که از نوعی عقده‌ی احلیلی رنج می‌برم!) و دوم این‌که آن‌طور که مادرم می‌گفت نتیجه‌ی یک آمیزش ناخواسته بودم، گرچه این‌یکی شباهتم را بیشتر می‌کرد با این‌حال مشکل این‌جا بود که یک‌سال پیش از ولادتم، پدرم رسماً با مادرم ازدواج کرده بود و مادرم با خوشحالی همان دفعه‌ی اول که نه دوم، گفته بود بـهلــه! از طرفی هم همیشه یک‌نفر زرنگ‌تر از بقیه هست که کار را تمام ‌کند و موعود بودن را بیندازد به آخرین روزِ دنیا تا نوبت به‌دیگری نرسد یا اصلاً یکهو ختمش ‌کند برود پیِ کارش، خدا را چه دیدی شاید یک‌نفر اطراف دریاچه‌ی «هامون» پیدا شد کارِ «سوشیانس» را هم تمام کرد، به‌هر حال از قدیم گفته‌اند کار آن کرد که تمام کرد.

از کودکی خاطرات خوشی دارم، دایه‌ و مادربزرگی نازنین از نسلِ قجر که مدام قربان صدقه‌ام می‌رفتند و وقتی دار فانی را وداع گفتند و تنهایم گذاشتند، سخت دلتنگِ قربان صدقه‌های‌شان ‌شدم، چون مادرم این صفت نیکو را از مادرش به‌ارث نبرده بود و تنها چیزی که از او یاد گرفته بود امر و نهی کردن به کلفت‌ها و نوکرها بود و از آن‌جایی‌که دیگر ستم‌شاهی در زمان او برافتاده بود، گه‌گاهی این رسم را رویِ من اجرا می‌کرد اما خوش‌بختانه همیشه پناهگاهی به اسمِ پدر داشتم که ذهنش پُر بود از برابری و برداریِ انسان‌ها، البته نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد خواهری یا حداقل خواهر‌ـ‌برادری هم، وجود دارد؛ بگذریم، کمی که بزرگتر شدم از کودکی به جوانی پریدم، مدام در بالاترین اتاقِ خانه، خودم را حبس می‌کردم و هرچه کتاب پیدا می‌کردم می‌خواندم تا جایی که می‌توانستم 300 صفحه را در 3 ساعت بخوانم، فکرش را بکنید ساعتی 100 صفحه کلمات را می‌بلعیدم، درواقع شاید در خاورمیانه به نوعی رکورد دست پیدا کرده بودم اما کسی استعدادم را کشف نکرد و تنها عکس‌العمل مادرم این بود که در ازایِ هر رفتاری که می‌کردم بی‌رحمانه به من بگوید «حماری، بارش کتابی چند». بعدها حادثه‌یی در مدرسه باعث شد مسیر درست زندگی‌ام را پیدا کنم، جریان از این قرار بود، معلم مهربانی داشتیم که جایِ دانش‌آموزان رویِ نیمکت‌های کلاس را هر هفته بنابر نمره‌ی امتحانِ هفتگی تغییر می‌داد و من اتفاقاً یک‌روز به نیمکت اول دست پیدا کردم و علی‌رغم قد بلندم و اعتراض سایرین که تخته‌سیاه را نمی‌دیدند هیچ‌وقت آن‌را رها نکردم، لذتی که از تشویق این معلمِ فهیم بردم باعث شد که بفهمم نباید دایره‌یِ استعدادم را به محیطِ تنگ خانواده محدود کنم و از آن به‌بعد سعی کردم به مراتبِ ممتاز اجتماعی دست‌پیدا کنم؛ شاگرد اول مدرسه، شاگرد اول دانشگاه و  شاگرد اولِ ... این یکی را سعی کردم در زندگی مشترکم با همسرم پیدا کنم، تحصیل‌کرده، بلند‌قد با چشمانی لوچ و مهربان که روزها مثلِ من برای زندگی‌یی هرچه ممتازتر، سخت مشغول کار بود و شب‌ها هم حضورش رنگی نداشت، اگر هم داشت همه‌اش 2 دقیقه بود و صبحِ روز‌های جمعه هم که به‌امید دیدارش چشم‌باز می‌کردم، سحرخیزتر بود و صبحانه‌ را در خانه‌ی مادرش صرف می‌کرد و بدین‌صورت من با اولین درس زندگیِ اجتماعی‌ام مواجه شدم: «هیچ مردی قدر مرا نمی‌داند»، سرتان درد نیاورم، خلاصه مصمم شدم و زندگی‌ام را در این دنیا‌یِ خراب و سرد، تنها پی گرفتم و دوباره برگشتم به همان دورانِ خوشِ جوانی و شادابی؛ احساس می‌کنم در برجی زیبا و بلند، منتظر لاله‌رخی هستم تا گیسوانِ انبوه‌م را برایش باز کنم تا بتواند از آن بالا بیاید و به تنها پنجره‌ی اتاق‌خوابم دست پیدا کند اما نمی‌دانم چرا هنوز باوجود پنجره، هرچندوقت یک‌بار متجاوزی پیدا می‌شود که از در وارد ‌شود، شاید علتش‌ این‌ باشد که متاسفانه هنوز گیسوانم آن‌قدر بلند نشده تا به پایین برج برسد، به‌امید آن روز!

 

پی‌نوشت: خواستم بگم راوی می‌تونست یه مرد باشه، فرقی در زن یا مرد بودنِ راوی نمی‌کنه، بنابر اون‌چه دیده بودم و تخیلم این‌طور اومد توی ذهنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 3:45  توسط آگالیلیان  | 

چند وقتیه به دلایل مختلف نوشتنم نمی‌گیره، یه دلیل ساده‌ش شرم نوشتنه در برابرِ چیزهایی که می‌بینی، می‌خونی و بضاعت خودت رو می‌سنجی، بعد هرچی که نوشتی می‌بینی خیلی دورتره از اون چیزی که می‌خوای بگی، بگذریم، بازهم چندوقتیه که شرمنده‌ی دوستانی شدم که می‌بینم این‌جا سر می‌زنند و لطف‌شون هنوز ادامه داره و با به‌روز نشدن این وبلاگ مواجه می‌شند، چند وقت پیش مطلبی خوندم از «میلان کوندرا» در بخش فارسی «لوموند دیپلوماتیک» که لینکش هم کردم اما از اون‌جایی که این لینک مشمول رحمت سانسورِ نایبان خداوندی این مملکت شده، برخلاف عرف معمول قسمتی از این مقاله رو که راستش خودم از خوندنش لذت بردم این‌جا دوباره نویسی می‌کنم، این قسمتی از مطلبی‌یه که با عنوان «تماشاخانه‌ی ذهن» که از «میلان کوندرا» نقل شده و این قسمت با سرتیتر «طنز» نوشته شده:

از دُن کیشوت خنده‌یی به‌گوش می‌رسد که گویی یک‌راست از لوده‌گری‌های قرون وسطی بیرون آمده، شوالیه‌یی که کاسه‌ی ریش‌تراشی را به‌جای کلاه‌خود به‌کار می‌برد و یا خدمتکارِ او که مدام از اربابش توسری می‌خورد. اما «سروانتس» در ورای این کمدیِ قالبی و قدری بی‌رحمانه و گزنده، طعم کمدیِ متفاوت و هوشمندانه‌تری را به ما می‌چشاند: یک نجیب‌زاده‌ی خوش‌مشربِ روستایی دُن کیشوت را به منزل خود که با پسر شاعرش روزگار می‌گذراند، دعوت می‌کند. پسر که از پدر هوشیار‌تر است بلافاصله به شوریده‌حالی میهمان پی‌ می‌برد و آشکارا از او  فاصله می‌گیرد. آنگاه دن کیشوت از مرد جوان می‌خواهد تا اشعارش را برای او بخواند. وی با‌اشتیاق قبول می‌کند و دن کیشوت ستایشی پر‌طمطراق از استعداد او سر‌ می‌دهد؛ پسر خوشحال و سرمست از هوشیاریِ میهمان به‌ وجد آمده، درجا شوریده‌حالی او را به‌ فراموشی می‌سپارد. حال چه کسی شوریده‌حال‌تر است؟ دیوانه‌یی که از عاقل ستایش می‌کند و یا عاقلی که ستایش‌های یک دیوانه را باور کرده؟ این‌جاست که ما وارد بعد دیگری از کمدی می‌شویم که زیرکانه‌تر و بی‌نهایت باارزش‌تر است. ما نه با تمسخر و استهزاء و تحقیر دیگران بلکه به این دلیل می‌خندیم که واقعیتی یکباره خود را در تمامیتِ پر‌ابهام، نشان می‌دهد. مسایل، معنایِ ظاهری خود را از دست می‌دهند و آدم‌ها چهر‌ه‌یی متفاوت از آن‌چه خود می‌پندارند از خود ارائه می‌دهند.

این همان طنز است. طنزی که «اکتاویو پاز» آن‌را ابداع بزرگِ عصر مدرن می‌داند و پیدایش آن را مدیون «سروانتس» و تولد رمان می‌داند. من باز بارها به این سخن شگرفِ «پاز» باز خواهم گشت: طنز در انسان ذاتی نبوده و یکی از فتوحات عصر مدرن است ( به‌این معنا که حتا امروزه مطلقاً در دسترسِ همگان نیست و هیچ‌کس نیز نمی‌تواند پیش‌بینی کند که این ابداعِ بزرگ تا کی با ما هم‌راه خواهد بود).

طنز تنها شراره‌یی گذرا نیست که در سرِ بزنگاهِ یک وضعیتِ کمیک و یا در یک داستان مضحک لمحه‌یی پدیدار می‌شود تا ما را به خنده بیاندازد؛ پرتویِ نورِ پنهانِ آن بر سراسرِ چشم‌اندازِ گستره‌ی زندگی می‌تابد. حالا سعی کنیم صحنه‌یی که در بالا نقل کردم بار دیگر مانند یک حلقه فیلم از نظر بگذرانیم: نجیب‌زاده‌یی خوش‌مشرب دن کیشوت را به قصر خود می‌آورد و پسرش را به وی معرفی می‌کند. پسر شتابزده می‌خواهد برتری خود را به‌رخِ میهمانِ عجیب و غریب بکشد. اما این‌بار ما از باقیِ قضایا با‌خبریم: بارِ قبل شاهد بودیم که مرد جوان و خود‌شیفته هنگامی‌که دن کیشوت به ستایش از اشعارش سخن می‌گوید، غرقِ شادی و شعف می‌شود. این‌بار وقتی صحنه را از آغاز مرور می‌کنیم، رفتار پسر از همان آغاز خود‌پسندانه و مغایر با سن و سالش، یعنی از آغاز کمیک به‌نظر می‌رسد. انسان آزموده و بالغی که تجربه‌ی زیادی از طبیعتِ بشری را پشتِ سر گذاشته، جهان را این‌چنین می‌بیند؛ او به زندگی چنان می‌نگرد که گویی حلقه فیلم‌هایی که قبلاً دیده است را یک بارِ دیگر از نظر می‌گذراند و از مدت‌ها پیش از جدی گرفتن سرشتِ جدی انسان‌ها دست شسته است.

 

پی‌نوشت1: اگر هوس کردید فیلتر رو بگذرونید و سری به لینک فارسیِ لوموند بزنید، اول بگم این ماهنامه بیشتر سیاسی‌یه تا ادبی، دوم راحت بگم به‌نظرم اکثر ترجمه‌هایِ ادبی‌ش ترجمه‌هایِ خوبی نیستند! و در نهایت هم بنا به‌قولِ مرد فرهیخته آقای «رضا علامه‌زاده» که در حالِ ترجمه‌ی مجدد رمانِ دن کیشوت هستند و هم بضاعتِ اندکِ من،بنابر تلفظ اسپانیایی و همان زبان‌ِ مادری «سروانتس»، «دُن کیخُته» تلفظِ درست‌تره که چون اولین بار این اولین رمانِ اروپایی از زبانِ فرانسوی ترجمه شده به این‌صورت رایج شده.

پی‌نوشت2: قطعه‌ی موسیقیِ نه‌چندان مربوط به متن که می‌شنوید اسمش Isfahan هست که ارکستر جازِ Duke Ellington اون رو اجرا کرده، تقدیم به بانوی نقاشِ اصفهانی که خواننده‌ی وبلاگ منه و تقدیم به خودم که دوره‌ی کوتاهی از زمان شکل‌گیری شخصیتم رو در این شهر زیبا گذروندم (حدس می‌زنم این قطعه بیشتر از شنیدنِ پیش‌درآمدِ بیاتِ اصفهان نشأت گرفته باشه تا از دیدن خود اصفهان) ؛)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 1:52  توسط آگالیلیان  | 

یکی از تفاوت‌هایی که از نظر اصول بین داستان‌های سطحی یا راحت‌تر بگم آبکی با داستان‌های مفهومی وجود داره، در شخصیت‌پردازی اون‌ها نمود پیدا می‌کنه. در شخصیت‌پردازی داستان‌های سطحی از انواع و اقسامش مثل حادثه‌یی، عاشقانه و ... و نمونه‌های وطنی‌ش هم از ر.اعتمادی و فهیمه رحیمی و ...، نیاز به شخصیتی‌‌ هست تک‌رنگ؛ در واقع شخصیتی که خصوصیاتش رو بشه در یکی دو جمله بیان کرد، مثلاً خوش‌قلب، قد بلند، شیک‌پوش و کمی هم محتاط ... یا برعکس رذل، حسود، بدخواه با صورتی آبله‌رو و ... خواننده این‌جا نیازی به تحلیل و شناختِ شخصیت در ذهنش نداره، این شخصیت‌هایِ داستان برای خواننده وسیله‌یی برای رسیدن به درک چیزی نیستن بلکه برعکس مواد خامی‌اند که خواننده نیازها و امیال درک نشده‌ی خودش رو در قالب اون‌ها می‌ریزه و در واقع خیلی ساده خودش رو جایِ موردِ مطلوبش قرار می‌ده و با شریک شدن در تجربه‌‌هایِ تک‌بعدیِ اون شخصیت، رویاهای روزانه‌اش رو ارضاء می‌کنه و برای نظرات ثابتش تایید می‌گیره. تصویری سیاه‌و‌سفید و غیر واقعی از دنیای حقیقی که برعکس در اون شناخت و قضاوتِ آدم‌‌ها و انگیزه‌های‌شون به این راحتی اتفاق نمی‌افته. خواننده‌یی که مفهومی‌تر نگاه کنه، معمولاً نمی‌تونه قبول کنه که شخصیت داستان این‌طوری ارائه بشه و یا خیلی ثابت خوب یا بد باشه، بدون هیچ‌گونه توجیهی دست به کاری خارق‌العاده بزنه یا در رفتارش تغییر رویه‌یی ناگهانی اتفاق بیفته، مگر این‌که نویسنده، صحنه‌ها و اتفاقاتی رو تویِ داستان گنجونده باشه که پیش از این در ذهنِ خواننده امکانِ قبولِ رسیدن به این موقعیت‌ها ایجاد شده باشه، در واقع شبیهِ زندگی واقعی که مثلاً وقتی شخصی رفتاری ناگهانی از خودش بروز می‌ده حداقل وقتی ما به خاطرات گذشته‌ی خودمون رجوع می‌کنیم، به‌گونه‌یی ردپاها و دلایلی پیدا می‌کنیم.

قاعدتاً با گفتن این مقدمه قصدم ارائه‌ی اصول شخصیت‌پردازیِ داستان نیست، چرا که من در چنین جایگاهی نیستم که اگه بودم، خودم توانایی نوشتن چیزی رو داشتم که حداقل پیش از شخصیت‌پردازی، طرحش کامل باشه. اما چیزی به‌ذهنم رسید که خواستم درباره‌اش بنویسم. می‌خوام مسیر رو از داستان به واقعیت بکشم، اجازه بدید از جمله‌هایی که ممکنه در طی روز شنیده باشیم یا حتا خودمون به خودمون بگیم مثال بزنم:

ــ من قبولش دارم، هرکاری که می‌کنه درسته.

ــ فلانی همیشه مزخرف می‌گه.

ــ به همسرم خیانت می‌کنم چون فوق‌‌العاده آدم کثیف‌یه.

ــ من قبل از انجام هر کاری فکر می‌کنم و همیشه می‌دونم دارم چی‌کار می‌کنم.

ــ باور کن هر کاری که کردم نیت بدی نداشتم، نمی‌دونستم این‌جوری می‌شه.

ــ همیشه همین‌طوره، کاری نمی‌شه کرد.

ــ نمی‌دونم چی شد یهو کلاهبردار از آب در اومد.

و خیلی موقعیت‌ها و شنیده‌های دیگه که همه‌مون باهاش آشناییم، حتا در توجیه‌های خودمون با خودمون. نمی‌گم چنین وضعیت‌هایی به‌هیچ وجه امکان نداره، درست شبیه همون نویسنده‌ی زبردست که می‌تونه در طی داستان اشاراتی رو بگنجونه که خواننده در طی داستان ناخودآگاه درک‌شون کنه و در آخر داستان ذهنش به عقب برگرده و طرح کلی رو درک کنه و باورش ممکن بشه. اما خیلی وقت‌ها هم می‌تونه تعریف آبکی باشه، در واقع نوعی داستان‌پردازی آبکی برای چیزی که تمایلی برای بیان یا درکش نیست، حالا یه‌موقع ما شنونده‌ی کسی هستیم که داره این‌گونه روایت رو از خودش برامون نقل می‌کنه و در واقع به‌صورتی نیمه‌آگاه نمی‌خواد از سطحِ روایت پایین‌تر بریم، گاهی هم یکی مثل من خودش برای خودش گذشته رو این‌طور توجیه می‌کنه که بتونه داستان همیشگی‌ش رو تکرار کنه، درست مثلِ شخصیت‌های تک‌بعدی تکراری که توی داستان‌ها فقط اسم‌شون عوض می‌شه.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 2:8  توسط آگالیلیان  |