بیامیـد از بـهـار یاد نمیکنم، تصویرش را نگاه میدارم! من هم وبلاگ مینویسم، نوشتن جرم نیست، میلِ به حقیقت است!
کاسهی آب رو برداشت، طناب پلاستیکیِ سبز رنگ رو باز کرد و حیوون رو کنار باغچه بهپهلو خوابوند، دوباره طناب رو محکم دور دست و پاش گره زد و شروع کرد به مالیدنِ کارد به سنگساو. گوسفند درحالیکه پوزهش رویِ لبهی باغچه بود، راحت لمیده بود و سعی میکرد علفهای هرزی که تا ارتفاعِ دهنش میرسید، بخوره!
گفت: « اینجا کسی اعتراض نداره! فقط تویی که معترضی! » برگشتم پشتِ سرم رو نگاه کردم، 50 نفری میشدند، بلند گفتم: « شماها اعتراض نداریــد؟! » انگار چیزِ عجیبی گفته باشم همه باقیافههای بهتزده و گردنهای کج در سکوتِ کامل نگاهم کردند. رو کردم بهش گفتم: « خب آره کسی اعتراض نداره، اما من دارم! »
یکساعت بعد درحالیکه نتونسته بود از ذخیرهی نشخوارِ آخرین غذاش لذت ببره، وارونه، بدونِ پوست از چنگک تاب میخورد.
وقتی مستقیم بهم نگاه میکرد چیزی تهِ دلم میلرزید، اصلاً نگاهِش بیداد میکرد، برعکس، وقتی من نگاهِش میکردم دلم آروم میشد. حتا اون شب وسطِ بیابونِ خاوران هم همینطور بود، بهش گفتم:« چه فرقی میکنه، همهی آدمها دورِ یهدایره میگردن، آخرش هم میاُفتن تویِ همون چاه، حالا گیریم روی اون دایره هزارتا اتفاقِ عجیبغریب هم براشون بیفته، دایره دایرهست. » سرم پایین بود و داشتم میلرزیدم اما دیگه چارهیی نبود، بیخیالِ افسر نگهبان از فنس پریده بودیم و داشتیم قدم میزدیم، باد سرِ سرنیزه زوزه میکشید. اون شب دیگه از اینهمه نگهبانی و بیگاری طاقتم طاق شده بود. بقیه یا سرِ پُست عرق چال میکردند یا سیگاری میکشیدن، من اهلِ هیچکدوم نبودم، بهترینجا، همون پُستِ دونفرهیِ روی تپهی دِپو بود، حداقل مزیتش این بود که منظرهی متفاوتی داشت، روزها از دور، سمتِ شرق، قبرستون با سنگها و صلیبهای سفیدش معلوم بود، شبها هم احساس نمیکردی که داری تویِ تاریکی حل میشی؛ اما پایین، سر این یکی، چشمت چیزی رو نمیدید، تنها صدایِ باد بود که گهگاه با نالههایِ موهومِ دستهیی شغال ترکیب میشد، برایِ همین هم بهش میگفتیم تابلو جنّ، به پُستِ بعدی هم چون فاضلاب از کنارش رد میشد، میگفتیم تابلو عَن، هیچکدوم رو بدونِ اسم نگذاشته بودیم! رو کرد بهم با همون لحنِ آرومِ همیشگیش گفت:« چرا فرق میکنه! اگر بهقول تو دایره باشه، فرق میکنه که یه دورت رو چه جوری بزنی. » اولین نگهبانیم همون پُستِ دونفره بود، اونجا روی بدنهی اتاقکِ فلزی جایِ دوتا سوراخِ گلوله بود، یکی رویِ دیوارهی پشتی، یکی دیگه روی سقف؛ ظاهراً اولین نگهبانیِ همه رو همونجا تعیین میکردند تا دفعهی بعد که دوباره نوبت برسه. ژسه رویِ دوشم سنگینی میکرد، همیشه همینطور بود، سنگین و بد قلق، مجبور بودم مدام جابجاش کنم؛ گفتم: « آخرِ آخرش قراره دور بزنیم برسیم همون جایی که بودیم، مگه نه؟! » تمامِ دکمههایِ پالتوم رو بسته بودم و کلاههم کشیده بودم سرم، اما باد بالاخره منفذی پیدا میکرد تا خودش رو به بدنم برسونه. برگشتم بهش نگاه کردم ببینم اون تویِ چه وضعیتییه، سرش پایین بود، گفت:« نمیگم دایره نیست، دایره خودتی اما بیرونِ دایره هم هست، بعضی وقتها آدم اونقدر دنبالِ یهچیز میگرده که یادش میره اصلاً دنبالِ چی بوده، همین جوریه که خودش رو بهگا میده. » من زمان رو پیوسته دنبال میکردم، وقتی خودش 60تا 60تا مُثله شده تقسیم کردنش بیمعنییِ اما وقتِ برگشتن بود، خطرِ بزرگی کرده بودم، شاید میخواستم احساس کنم تویِ تنهاییم آزادم. دوباره از رویِ فنس پریدم و برگشتم سرِ پُست، خوشبختانه اتفاقی نیفتاده بود. فردا سرِ صبحگاه، فرماندهی قرارگاه اسمم رو خوند و گفت برگِ مأموریتم اومده. بعد از اینکه از اونجا رفتم دیگه ندیدمش، یادمه اسمش رو گذاشته بودم اِسکیـزو؛ نمیدونم شاید یه روز جایِ دیگه ببینمش.
