و اکنون رسیده بود، جذبهیی پرکشش در اعماقِ روحش او را تا اینجا آورده بود. بالهای تیتانیومی زیبایش را که هنوز در امتدادِ بدنش گسترده بود روی پیکرِ نقرهفامش جمع کرد و خودش را با نیرویِ جاذبهیی که حس میکرد، هماهنگ کرد. نسبت به سطحی که روی آن ایستاده بود موقعیتی عمودی گرفت و سرش را بالا آورد، از چهار جهت با منظرهیی مواجه شد که تا آن روز ندیده بود، نمایی دوبعدی از بیابانی شنگرف و بیانتها که با تمامِ غربتش، حسی آرام و زیبا درونش برانگیخت... شنیده بود برای موجوداتِ این سرزمین جایگاهی اساطیـری داشته، موجوداتی که بهخاطر ساختارِ مولوکولی آلیشان، ناپایدار و فناپذیر بودند، بیدادگرانی که هزاران هزاره پیش گذشتگانش را ناچار به ترکِ این گوشه از جهان کرده بودند. حالا او برگشته بود و حس میکرد تکهیی گمشده از خودش را یافته، تکهیی فراموش شده و زیبا که تنهاییِ بیپایانش را پُر میکرد، میدانست بودنش چندی نخواهد پایید؛ دریغ که دیگر هیچ انسانی نبود که منزلتِ این نیستی را درک کند!
پینوشت: Destroying Angels.mp3
