و اکنون رسیده بود، جذبهیی پرکشش در اعماقِ روحش او را تا اینجا آورده بود. بالهای تیتانیومی زیبایش را که هنوز در امتدادِ بدنش گسترده بود روی پیکرِ نقرهفامش جمع کرد و خودش را با نیرویِ جاذبهیی که حس میکرد، هماهنگ کرد. نسبت به سطحی که روی آن ایستاده بود موقعیتی عمودی گرفت و سرش را بالا آورد، از چهار جهت با منظرهیی مواجه شد که تا آن روز ندیده بود، نمایی دوبعدی از بیابانی شنگرف و بیانتها که با تمامِ غربتش، حسی آرام و زیبا درونش برانگیخت... شنیده بود برای موجوداتِ این سرزمین جایگاهی اساطیـری داشته، موجوداتی که بهخاطر ساختارِ مولوکولی آلیشان، ناپایدار و فناپذیر بودند، بیدادگرانی که هزاران هزاره پیش گذشتگانش را ناچار به ترکِ این گوشه از جهان کرده بودند. حالا او برگشته بود و حس میکرد تکهیی گمشده از خودش را یافته، تکهیی فراموش شده و زیبا که تنهاییِ بیپایانش را پُر میکرد، میدانست بودنش چندی نخواهد پایید؛ دریغ که دیگر هیچ انسانی نبود که منزلتِ این نیستی را درک کند!
من در این وبلاگ هم خاطرت آید
مطلبی از عشق گفتم، ثبت باشد
هم یکی فرزانهیی پس داد پنـدم:
« گر سوار ِ مرکبی از عشق، این دم
عشق چون پیکان ِ کار ِ چهلوهشته »
پس ببین ماشین ِ ما سگدس شکسته!
چرخ ِ بازیگر چو میگردد به هر ور
آنچنان ماشین، کز آن بهتر بُوَد خر
تو بچسبی غربیـل را با دو دستت
میرود در چشم ِ چپ، انگشتِ شستت
یا یکی درّه ببینی روبهرویت
یا که سرتاسر بریزد آبرویت
پس چرا عاقل کند کاری که بر او
آوَرَد هر دم پشیمانی ز هر سو
اینچنین پندی که کردم نقـل ِ شوخی
خواستی گو راست گفتم یا دروغی
فـاعلاتـن فـاعلاتـن فـاعلاتـن
دستِآخر هم کمی ما را دعا کـن!
روزگاری شهر کوچکی بود که هرکاری در آن ممنوع بود. اما از آنجاییکه تنها کاری که ممنوع نبود بازیِ الک دولک بود، مردم شهر عادت داشتند در چمنزارهای پشت شهر جمع شوند و تمام روز الک دولک بازی کنند.
چون هرکدام از این قوانین ممنوعکننده، هربار با دلیلی مناسب وضع شده بود، کسی علتی برای شکایت یا مشکلی برایِ قبول آنها نداشت.
سالها گذشت؛ روزی حاکمانِ شهر متوجه شدند که دیگر دلیلی وجود ندارد کاری ممنوع باشد، اصلاً چرا باید هرکاری ممنوع باشد؟ پس پیکهایی را فرستادند تا به رعایا اطلاع دهند که از اینپس میتوانند هرکاری دلشان خواست بکنند.
پیکها به جاهایی رفتند که مردم عادت داشتند جمع شوند و اعلان کردند:« خبردار شوید، خبردار شوید، از اینپس هیچکاری ممنوع نیست.»
مردم به بازی الک دولکشان ادامه دادند.
پیکها تاکید کردند: « متوجه شدید؟ شما آزادید هر کار میخواهید بکنید.»
مردم پاسخ دادند: « بسیار خوب! ما داریم الک دولک بازی میکنیم.»
پیکها باحرارت تلاش کردند مشاغل سودمند و جالبی که مردم زمانی به آنها مشغول بودند بهخاطرشان بیاورند و به آنها بفهمانند که دوباره میتوانند سرگرم همان کارها شوند، اما مردم توجهیی نکردند؛ بیوقفه و بیهیچ استراحتی سرگرم بازی بودند، ضربه پشتِ ضربه.
پیکها وقتی دیدند تلاششان بیهوده است، برگشتند تا این موضوع را به حاکمان شهر اطلاع دهند.
حاکمان گفتند: «خیلی سادهست، بیایید بازی الک دولک را ممنوع کنیم.»
این شد که مردم شورش کردند و بسیاری از آنها را کشتند و بعد از آن بدون معطلی برگشتند سرِ بازیِ الک دولک.
پینوشت: امشب داشتم کتـابی رو میخونـدم که قسمتی از اون تعدادی قصّه (Fable) که «ایتالو کالوینو» در زمان نوجوانی و جوانی نوشته توش نقل شده، این رو دیدم و خوشم اومد، نمیدونم تاحالا ترجمه شده یا نه، بههرحال ترجمهش کردم و گذاشتم بالا که خوندید.
دم صبح خواب دیدم وسطِ اتاق کوچیکی هستم با پنجرههایی چند لایه و نامنظم، پنجرههایی تودرتو که نور خورشید تویِ اونها منعکس میشد و درواقع بهجای اینکه نور رو بهداخل بیآرند، اون رو ازبین میبردند و بهطور نامأنوسی چشم رو میزدند؛ انگار از این تصویر خوشم نیومد، همونجا تویِ خواب تصمیم گرفتم بیدار شم. چشمهام رو باز کردم، یهنوع احساس رهایی و آزاد بودن از کارِ دنیا تو وجودم موج میزد. ناشتا سیگاری روشن کردم، کاغذی که دیشب سیاه کرده بودم برداشتم و از وسط دود شروع کردم به خوندن: « .... هیچوقت خودم رو اونقدر به تو نزدیک احساس نکردم که جرأت کنم نیازمندت باشم، همهش دوست داشتنی نفسگیر بود، شاید عشق؛ حالا نیست وقتی دربرابر اون حس، از جنسِ رفتار تو مشتی خاطرهی دردناک از خیانت و توهین بهجا مونده. شاید این بیشترین تأثیری باشه که تا به امروز رویِ آدم مقابلت گذاشتی و خبر نداری، چه تأثیری! تأثیری که من تصعیدش کردم، از سرما به گرما، از سنگ به رودخونه، .... » با خودم فکر کردم عجب چرندیاتی ازم صادر شده، مثل دخترهای دمِ بخت! تویِ همین تخت، چهقدر حسِ شب با روز برام متفاوته! علیرغم احساس خوبی که داشتم باید میرفتم برای قیمت کاری که قرار بود تحویل بگیرم با یه آدم ناخنخشک چونه بزنم. خلاصه به هر زحمتی بود آماده شدم و رفتم بیرون، سرخط سوار اتوبوس شدم و روی آخرین صندلی گوشهی سمت راست نشستم که از فشار جمعیت در امان باشم. طی مسیر منظرهی خیابانها زشت بود و هوا دودآلود؛ نمیدونم چرا یاد مطلبی افتادم که تویِ وبلاگی که نویسندهش ادعا میکرد فاحشهست، خونده بودم:
« سرم پایین بود و مشغول کار خودم. لاقید لمیده بود و نفسهای عمیقش و نالههای ملایم گاه و بیگاهش از خود بیخودم میکرد. سرم را بلند کردم چشمهاش خمار بود و از گوشه چشم نگاهم میکرد. خوشگل بود کثافت. مدتی چشم در چشم ماندیم.
گفت : چرا این کار را می کنید؟ چی میبرید؟
آرام ماندم. متوقف شدم. بساطم را جمع کردم و راهم را کشیدم و رفتم ...»
بخصوص اون جملهی «خوشگل بود کثافت» ذهنم رو مشغول کرده بود و داشتم موقعیت رو تصور میکردم. میدونستم برای اینکار پول وسوسهست، انگیزه نیست، بیشتر کمبودی از نوازشه، نوازشی که یا منتهی میشه به خشونتی که جایِ حمایت رو میگیره یا همین خوشگلی که وقتی چشم رو نوازش میده حسِ خالی بودن رو بیشتر میکنه. ولی خب همهی اینها چهربطی با اون زمان و مکان داشت؟ فقط میتونم بگم یه چیزی شبیه همون هوایی بود که مجبور بودم بویِ دودش رو تحمل کنم!
وقتی رسیدم، بعد از اینکه مردک نیمساعتی من رو تویِ اتاق منشیِ چادریِ سانتیمانتالش معطل کرد، اونقدر مبلغِ پایینی پیشنهاد داد که ناخواسته خندهم گرفت، بعد هم در توجیهِ خودش کلی لاف زد و اونجوری که امروزه مد شده رفت سراغ خدمت به اسلام و مسلمین، من هم درنهایت بهش پیشنهاد کردم، حالا که صحبت از کارِ خیره برایِ جیبهای گشادش، من اینکاره نیستم و بهتره بره از تخصص همون تشنگان خدمت استفاده کنه! اینهم از روزِ کاری! خوشبختانه سقفی بالایِ سر دارم و سفرهیی که خالی نیست.
شب زنگ زدم به یه دوست قدیمی، دعوتش کردم بهصرف چای و شکلات. براش از اتفاقاتِ امروز، خوابم و نوشتهی شب پیش گفتم. دربارهی حالتها و حسها صحبت کردیم، دربارهی اونچه که میبینیم و عکسالعملهامون. لابلای حرفهامون با اینکه خیلی تند و خودخواهانهست اما این برام جالب بود که نقل میکنم:
ـــ میدونی خیلی سعی کردم اما آدم راحت نمیتونه از کسی متنفر بشه، حتا اگر بهنظر بد باشه، برای اینکار آدم باید اول از خودش بدش بیآد.
ـــ آره، بعضیها روی زخم آدم میشینند، اما تو نمیتونی بگی بدند، درست مثلِ مگس، مگسِ بد وجود نداره، تنها کاری که میشه کرد اینه که ازشون دوری کنی.
