تبليغاتX
هـرچی ‌دلـم می‌خواد

هـرچی ‌دلـم می‌خواد

๑۩๑ خواستن چون بودن تنها یک اتفاق نیست ๑۩๑

  دیدگاهِ خوبی‌ست که دنیا را آن‌طور ببینیم که گویی یک رویاست.وقتی با چیزی شبیهِ کابوس مواجه ‌شدید، می‌توانید بیدار شوید و به ‌خودتان بگویید: فقط یک رویا بود. گفته شده دنیایی که در آن زندگی‌ می‌کنیم، ذره‌یی با این تصویر متفاوت نیست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 19:27  توسط آگالیلیان  | 

این روزها سخت مشغول‌ام و تازه باز مطمئن‌ام در ظرف زمانی محدودی که پیش رو دارم به نتیجه‌ی مطلوب نمی‌رسم. بگذریم خلاصه آن‌قدر ذهنم درگیر شده که برای نوشتن چیزی ندارم. اما درپیِ همین مطلبِ چمدون پایینی، دلم عجیب هوایِ قدیم‌های خودم را کرده. امشب سری زدم به نوشته‌های قدیم، حدود 20‌سالگی، وقتی خوندمش دیدم چه‌قدر بی‌دغدغه و راحت بودم، آن زمان چه ساده می‌شد فکر رو به هر‌طرف چرخوند و دنبال جواب سوال‌هایی بود که ایجاد می‌شد. نمی‌دونم چی شد این روند قطع شد، شاید نیازهای زمان، شاید چرخشی متفاوت و شاید باید قطع می‌شد. ناراضی نیستم اما برام مهمه که خودم رو فراموش نکنم. راستش راحت بگم از روش فراموشش کن، به‌ش فکر نکن، به‌طور عمومی بدم می‌آد. بارها متهم شدم آدمی‌ هستم که چیز‌ها رو در گذشته فراموش نمی‌کنم و مدت‌ها یک‌جا می‌مونم، از حق هم نگذریم این مورد کم باعث رنجِ خودم نشده، ولی هیچ‌وقت نتونستم روی خط زمان کوانتومی حرکت کنم. حقیقت اینه‌که به‌نظرم آدم‌هایی که از روشِ فراموشش کن استفاده می‌کنن، احتمالِ موندن یک‌جا براشون هم بیشتره و هم سخت‌تر. تکراری که حالتی کسل‌کننده به زندگی می‌ده و تنها کلکی که برایِ گریز از این کسالت به‌کار می‌برند تنوع در شکلِ تکراره. باور نمی‌کنید، من زنی دنیا‌دیده و تحصیل‌کرده رو می‌شناختم که بعد از جدا شدن از همسرش به‌قول خودش در طیِ سه‌سال مردهایی که سعی کرده بود پیدا کنه از ۷۸ نفر بیشتر بود و احتمالاً با تنوع و عدم‌تکرارِ فراوان! جالب این‌که هر وقت می‌دیدمش درحالِ نق زدن بود که چرا همه‌چیز دور و برش این‌قدر خرابه! درصورتی‌که واضح بود چی و چرا خرابه (بعضی واژه‌ها مثل هرزگی ریشه‌شون بیشتر از همین تکراره تا اخلاقیات)، کافی بود این آدم به‌جای این‌که مدام سعی کنه آینده رو شکل بده، یک‌بار با سانسور کمتر از داخل حافظه‌ش خط زمان و وقایع رو برعکس طی می‌کرد. بعضی وقت‌ها لازمه آدم به‌جای این‌که مدام با جدّ و جهدِ فراوان سعی کنه، دست نگه‌ داره و توانایی پذیرا بودنِ چیزی که می‌خواد داشته باشه رو در خودش ایجاد کنه. به‌قولی دنیا همه‌چیز داره، آدم فقط باید یاد بگیره پیداش کنه؛ خلاصه که تکرار، زندگی رو زنده زنده می‌کُشه. در موردِ خودم هم همین رو می‌بینم، وقتی احساس نارضایتی به‌م دست می‌ده به تکرار موضوعی نامطلوب می‌رسم، وقتی تکرار رو دنبال می‌کنم به تکرار‌های گذشته با تنوعِ بیشتر تا بتونم بالاخره به جایی برسم که چیزی عقلی یا احساسی پیدا کنم که اگر گره‌یی رو هم باز نمی‌کنه حداقل آگاه‌م کنه، این آگاهی کاری که می‌تونه انجام بده اینه‌که ارتباط من رو با دنیا‌ی اطراف بیشتر می‌کنه، به‌هر حال الان من راه دیگه‌یی بلد نیستم! درکلّ فکر می‌کنم دو چیز مهمه، یکی پیوستگی زمان و بررسی پرش‌هایی که تویِ ذهن در موردِ اون اتفاق افتاده؛ دوم آگاهی هرچه بیشتر به این که این پیوستارِ ناپیوسته هر لحظه به‌ساده‌ترین شکل موجود در دنیا می‌تونه قطع بشه.

سه‌تا از اون نوشته‌های قدیمی الآن ذهنم رو مشغول کرده، گرچه پیش‌پا افتاده و بی‌ربط به‌نظر می‌رسه اما دوتایی‌که کوتاه‌تره عیناً نقل می‌کنم:

سازگاری همسان شدن نیست، سازگاری مثلِ یک پازل بودن است، یعنی چفت شدن با تکه‌ها‌یِ دیگر، یعنی تقریباً شکلی مخالفِ دیگر چیزها یا موردِ سازگاری داشتن طوری‌که لبه‌یِ تیزِ سازگار شونده در لبه‌ی کُندِ مورد سازگاری قرار گیرد و برعکس؛ یعنی چیزی مخالف (البته نه به‌معنایِ متضاد)، شاید کلمه‌ی متفاوت بهتر باشد. یعنی متفاوت بودن. اگر «من» کمبودی دارد، سازگاری با کمبود ساختن نیست، سازگاری «منِ» متفاوت با «کمبود» بودن است. چیزی متفاوت با احساسِ کمبود.

منطقِ جامعه تکرار چیزهاست، تکرار‌هایی که شبیه‌ِ یکدیگر نیست با این‌حال یک تکرار است، وجه شباهتی بین این تکرارها وجود دارد، این وجه شباهت همان تقلید است! تقلیدی که من می‌توانم جمله‌ها را بنویسم اما نه با خطِ خوش [متن اصلی بسیار بد خط است، هنگام نوشتن سرم گرم بوده]، اما به‌هر‌حال آن جزء منطقی انسانی هنوز کار می‌کند.... [بقیه‌ش شخصی بود سانسور کردم].

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 2:13  توسط آگالیلیان  | 

چمدونِ من رو ندیدی؟

کدوم چمدون؟!

همونی که درش قفله.

این‌جا پُر از جعبه‌ست، چمدونی در کار نیست!

می‌دونم، اینا همه‌شون جعبه‌ی پاندورا ست، توی هیچ‌کدوم از این جعبه‌ها نبود.

باز هوایی شدی، خیال‌بافی کردی؟!

نـه، جدی می‌گم! باید یه‌جایی همین جاها باشه.

گفتم که این‌جا نیست!

خواهش می‌کنم خیلی مهمه؛ باید قفلش رو باز کنم.

کلیدش رو داری؟

آره این‌هاش.

این که پلاستیکی‌یه!

نه با همین باز می‌شه، مشکل اینه که نمی‌دونم قفلش کجاست.

خب چطوره بری برایِ کلیدت یه قفل بسازی!

نه قفل رو قدیم ساختم، الان باید چمدون رو پیدا کنم.

اصلاً برایِ چی قفلش کردی؟!

به من گفتن نباید کسی توش رو ببینه!

حالا توش چی هست که باید بازش کنی؟!

درست نمی‌دونم، یادم نمی‌آد.

خب اگر کسی نباید توش رو ببینه، اصلاً برای چی می‌خوای بازش کنی؟

آخه خودم دلم تنگ شده، می‌خوام توش رو ببینم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 1:0  توسط آگالیلیان  | 

ثانیه‌ها در هم فشرده می‌شوند

و ساعت‌ها کش می‌آیند.

 

چه‌فرقی می‌کند وقتی من

روزگارم آشفته است

از دغدغه‌هایِ بی‌حسابِ تو؟

چه‌فرقی می‌کند اگر من

محدودِ دایره‌یی باشم رویِ خطی ممتد،

یا دُور بگیرم نقاطی پراکنده را

که گویا الماس‌وار، تو باشی.

ترکیبِ این روابط در تکرار، بی‌نهایت‌اند!

تشکیلِ شکل از هیچ است.

برایِ خلقت، حتا خدا هم

نیازمندِ کوزه‌گری شد.

حرکتِ ذرات که بود‌ن‌شان

 حضوری آنی، محتمل؛‌

رقصی‌ست تا خورشید

در زهدانی خالی اما گرم.

من عاشقِ این بودن‌ام:

چراغی که سو‌سو می‌زند از دور

با این‌حال می‌دانی هست

از پسِ آن هردو، تاریکی، نور.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 17:41  توسط آگالیلیان  | 

هیچ صفحه‌یی ارزشمند نیست، مگر این‌که وقتی برگردانده می‌شود، پشت آن زندگی در تپش باشد و به‌نحو جدا‌ناپذیری همه‌ی صفحات کتاب را به هم پیوند دهد.                         ایتالو کالوینو

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 0:3  توسط آگالیلیان  | 

قرن‌هاست که جامعه‌ی ایرانیِ ما، هر از چندگاهی با روشی ملی یا دینی یا ترکیبی از هردو، سعی می‌کند هویتی موجود در اجتماع را دست‌آویز قرار ‌دهد تا بر این پایه بتواند به سازوکارِ مناسبی برای رشد اجتماعی (فرهنگی، اقتصادی، سیاسی) برسد، اما بر خلاف انتظار باز هم قرن‌هاست که سخت درجا می‌زنیم و درنهایت شاهد حکومت‌هایی مستبد با عمر حداکثر بین 30 تا 50 سال هستیم که با جهت‌گیری‌هایِ متفاوت، جایِ هم می‌نشینند. میزانِ رشدی هم که معمولاً نصیب‌مان شده، سهم اندکی بوده از رشد کل جامعه جهانی. به‌نظر من مشکل این‌جاست که چیزی در همان هویت ملی، دینی یا هر چیزِ دیگر که رفتار اجتماعی ما را ساخت می‌دهد، نادیده گرفته شده؛ می‌خواهم بگویم که در واقع در فرهنگ ما کمبودی بزرگ وجود دارد که تا در اکثریت ما برطرف نشود، امکان ایجاد شرایط بهترِ زندگی در جامعه‌یِ ما وجود نخواهد داشت و این ربطی به حکومتِ دینی، ملی، پادشاهی، سوسیالیستی و ... ندارد! به‌نظر من این مشکل در رفتارِ اجتماعی تک‌تک ما با یکدیگر وجود دارد و حتا اگر در جایِ دیگری از دنیا هم قرار بگیریم و قرار باشد به‌عنوان یک جامعه، جمع یا گروه خودمان را اداره کنیم، باز با آن روبرو هستیم. نگاه کنید الآن به هر دلیل تعداد زیادی ایرانی در جاهای مختلف دنیا از نظر مکانی کنار هم زندگی می‌کنند، اما به‌عنوان یک اجتماعِ همسان در آن مناطق هم توانایی حرکت جمعی به‌سمت نیازهای مشترک‌شان را ندارند، درصورتی که در خیلی از گروه‌هایِ اجتماعی دیگر این اتفاق می‌افتد. این موضوع نه به پولِ مفت نفت ربط دارد، نه به استعمار و دشمن فرضی، نه به قبول یا رد اسلام و یهودیت و ...، نه به حمله‌ی اعراب و مغول و ...، نه حتا به سطح مدارک دانشگاهی افراد در آن جمع. تحولی در طی تاریخ در درک ما از زندگی اتفاق نیفتاده! به‌نظر من ما هرچه‌قدر هم بخواهیم با نوع نگرشِ کنونی برای گرداندن خودمان قانون اساسی بسازیم، کارایی نخواهد داشت، و به‌هر ضرب و زوری یا حتا آن‌طور که امروز مد شده مبارزه‌ی منفی، طبقه‌یی حاکم را به زیر بکشیم، با تفاوت‌هایی نه‌چندان اساسی به جایِ اول برخواهیم گشت.

مشکل این است که درک ما از خودمان، زندگی، رفتار اجتماعی، مناسبات خانوادگی و اعتقادات‌مان، معنایِ انسانی ندارد، ما به «اصالت انسان» بودن، ارزش نمی‌دهیم. اصالت انسان را به‌عنوان یک واژه‌ی پرطمطراق و متعالی به‌کار نبردم، دقیقاً منظورم موجودی‌ست که انسان نامیده می‌شود. هر‌کدام از ما یک انسان‌ایم، به‌دنیا آمدیم، یک روز هم می‌میریم، فاصله‌ی این دو یعنی زندگی، قبل از هر چیزِ دیگر پایه‌یی‌ترین، اصیل‌ترین چیزی‌ست که داریم و خیلی واضح است که بدون آن انسان معنی نمی‌دهد. آشکارا هیچ چیز یا شخصی بالاتر از اولویت انسان بودن هرکدام از ما قرار نمی‌گیرد. ما تنها یک‌بار شانس انسان بودن داریم و این انسان بودن «حیطه‌یی» غیرقابل تعریف است که مهم‌ترین چیز برای هرکدام‌مان است. منظورم از اصالت انسانی، دقیقاً همین «حیطه‌ی شخصی» برای تک‌تک‌مان است. این «حیطه» چیزی‌ست که با جمله‌ی من انسان هستم، من زندگی می‌کنم، من دوست دارم، من می‌خواهم، من لذت می‌دهم، من رنج می‌کشم و .. غیره ارتباط دارد، جای تمام آن «من»‌ها می‌توانیم «تو» هم بگذاریم، در معنای انسان بودن تغییری رخ نمی‌دهد. کیفیت این من یا تو قابل تعریف نیست، اما بودنش و محدوده‌ی آن قابل تعریف و شناخت است. مــا اصــالـت وجــودیِ ایـــن محـــدوده را چه درمورد خـودمـان، چه درمورد دیـگــران فراموش کردیم. مگر غیر از این است که زور گفتن و زور شنیدن با فراموش کردن این محدوده شروع می‌شود. این‌که چرا فراموش شده چیزی‌ست که من نمی‌دانم، اما آن‌چیزی که من می‌بینم این است که ارزش‌های ذهنی ما، توتم‌ها و تابو‌های ما، ترس‌ها و ترغیب‌هایِ ما طوری کنار هم قرار گرفته‌اند که اکثراً این محدوده را ‌هم‌زمان، هم در خودمان، هم در دیگران مورد تجاوز قرار می‌دهند‌؛ و برایِ همین هم هست که رو به هر روشی می‌آوریم که نوعی قانون‌مندی را به جامعه حاکم کنیم که توان‌ رشد داشته باشیم، موفق نمی‌شویم. چون اساساً اگر این «محدوده‌ی من» مبنا قرار نگیرد، امکان رشد معنی ندارد، رشد هر شخص در همین محدوده اتفاق می‌افتد و از ترکیب و ارتباط آن‌هاست که رشد اجتماعی ممکن می‌شود.

اما چرا می‌گویم، این محدوده‌ی اصالت انسانی توسط فرهنگ خودمان مورد تجاوز قرار می‌گیرد. سعی می‌کنم مثال بزنم: مثلاً نوع نگاه و برداشت‌ خاص‌ما از چیزی که دین می‌نامیم. در باور دینی اکثریت جامعه ما، خدا، پیامبر، امام، امام‌زاده ... برتر از ما و زندگی‌مان قرار دارند و ما باید برای رستگاری از این باور تبعیت کنیم، در واقع دین با این نوع نگاه ابزاری نیست برایِ این‌که «من» برای رشد از آن استفاده کند، بلکه ظرفی‌ست که نهایت محدوده‌ی انسانی را مشخص می‌کند و با تحمیل این واقعیت شروع می‌شود که انسان موجود‌ی‌ست که تمام زندگی در این دنیا باید کارهایِ خاصی را انجام دهد تا درهایِ بهشت به روی او باز شوند. دکتر سروش گرچه شخصیتی مورد پسند من نیست، اما به خاطر دارم سالِ پیش وقتی به علل عقب‌ماندگی جامعه‌ی مسلمان اشاره می‌کرد جمله‌یی گفت به این مضمون که وقت آن رسیده که مسلمانان به خدایی رو بیاورند که نسبت به مخلوقِ خود جوابگو و مسئول باشد. باورهایِ فرهنگی غیر‌دینی (نه اصولاً ضد‌دین) هم پر از اصولی که یا اجازه‌ی دخالت در شخصی‌ترین محدوده‌ی «من» را می‌دهد، یا حق محدود کردن و گرفتن ساده‌ترین محدوده‌هایِ زیستن را از اشخاص سلب می‌کند. احترام و اطاعتِ کورکورانه نسبت‌به بزرگ‌تر، استاد و ... قبح روابط زن و مرد و اجازه‌ی دخالتِ عمومی در روابط شخصی دو جنس و تابو بودن شدید همه‌ی ابعاد جنسیت. ترغیبِ حس مالکیت مرد به زن، پدر یا مادر به فرزند، برادر به خواهر یا پدر به دختر (غیرت). حتا رفتار‌های خیر‌خواهانه‌ی ما با یکدیگر معمولاً همراه با دخالت و شکل‌دهی محدوده‌ی شخصی دیگری همراه است، رفتارهای تربیتیِ ما با نسلِ جوان‌تر‌مان چه در خانواده‌های‌مان یا در مدارس هم همین‌خاصیت را دارد و بنابر ارزش دادن به تمایلات و نیازهای آنان نیست. برخی از گفتار‌های عمومی رایج هم انعکاس همین تصویر است مثلاً «اگر شریک خوب بود، خدا هم شریک داشت» نشانه‌ی عدمِ قبول دیگران، یا مثلاً گفتن این‌ جمله که «مردم شعور یا لیاقت استفاده از فلان چیز را ندارند» آن‌طور که انگار گوینده خودش جزئی فراتر از انسان‌های دیگر است. در فرهنگ ما حتا جرایم با اصولِ اخلاقی، فرهنگی، دینی تعریف می‌شوند نه با اصالت زندگیِ انسان و به‌همان نسبت عکس‌العمل‌مان هم برای مهار آن‌ها غیر انسانی‌ست. تمام معضلاتی که امروز در جامعه‌مان با آن دست‌به‌گریبان هستیم، مثلِ مدرک‌گرایی، قدرت‌مداری، چاپلوسی، علاقه‌ی به‌ثروت برایِ پُز دادن نه برای استفاده، تمایل به روابط جنسی متعدد و هم‌زمان و ... خصوصیاتی هستند که شخصِ دارنده‌ی آن‌ها فراموش کرده که اولین و مهم‌ترین چیزی که دارد فرصت یک‌بار زندگی خودش است و دقیقاً محیط اجتماعی فرهنگی خودمان باعث این فراموشی شده، چون جایی برایِ نمایان شدن حیطه‌ی انسانی و شخصیِ فرد، قائل نشده. یا باور این‌که با آمدن فلان کس به‌عنوان قهرمان، ناجی، رهبر، روشن‌فکر یا هر‌چیزِ دیگر وضعیت‌مان تغییر می‌کند چیزی غیر از فراموشی اصالت انسانی خودمان نیست که تصور می‌کنیم باید کسی دیگر آن را ساخت دهد یا اصلاً اجازه‌ی چنین کاری را دارد، چون شخصی خارق‌العاده است.

بعد از این پرگوییِ بی‌سابقه، لب کلام: در تعریف ما از رفتار درست و غلط، انسان و محدوده‌ی شخصی‌‌اش لحاظ نشده. مفاهیمِ خوبی و بدی (ارزش‌های اخلاقی) از لحاظ فرهنگی همیشه به چیزی غیر از انسان و تنها فرصت زندگی‌اش وابسته بوده ‌است. به‌چیزهایی مثلِ سنت، دین و .... ما پایه قوانین‌مان، حرکت‌های اجتماعی‌مان همیشه بر چیزی غیر از این بوده و طبیعتاً به تأمین فرصتِ بهتر برایِ زندگی انسانی منتهی نشده. تا وقتی که درک نکنیم اولین ارزش یا حق، پیش از هرچیزِ دیگر، حق استفاده من یا دیگری به‌عنوان یک انسان از زندگی‌ست و نفوذ به این حریم به هر دلیلی، مانع رشدِ من یا دیگری می‌شود و اصلِ پایه را رویِ حفاظت و شناخت این حریم قرار ندهیم، هر تحولی هرچه‌قدر هم به‌ظاهر متعالی باشد، همان ابتدا از معنا خالی شده!

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 3:1  توسط آگالیلیان  |