یکی از دوستان نوعِ موسیقی وبلاگ رو مناسب ندید، من هم بهخاطرش این موسیقی رو جایگزین کردم. ضمناً تصویر زیر برای ساختِ یک نما آهنگِ مناسب اضافه شده.![]()
تو چرا اینقدر ترسیدی؟ چرا اینقدر کوچیک میبینی؟ مگه بقیه چهقدریاند؟ هر آدمی قد و قوارهیِ خودش رو داره. مثلِ درختا بعضی کوتاهاند بعضی بلند، بعضی رشد میکنن، بعضی خشک میشن، بعضی کج میشن، تازه درختچه هم داریم. درخت میوه رو هم مدام هرس میکنن که بیشتر میوه بده، آخرش هم سرو میشه سهی؛ از یهطرف هم میگن هرچه پربارتر، سربهزیرتر. البته این دیگه کاربرد نداره، مالِ قدیما بود، الآن میگن از نظر روانشناسی خیلی هم خوب نیست آدم سربهزیر باشه، یه جنبهیِ قدیمیش هم اینه که از آن نترس که های و هو دارد، از آن بترس که سر به تو دارد. اما از من بپرسی میگم فرق نمیکنه؛ درخت سبز باشه، رشد کنه، حالا هرچهقدر میخواد باشه، ترس هم نداره. بعدش هم از هر درختی که نباید بالا رفت، کلاً از درخت بالا رفتن تعبیرِ خوبی نداره! بهتره بیخیالِ قد و قواره و اینجور چیزا بشی، خرت و پرتات رو برداری بری یهجایی که یهذره سبز باشه.
این مقاله ترجمهیِ بخشی از کتابِ The Examined Life نوشتهی Robert Nozick بهنامِ Love's Bondهست که آقایِ آرش نراقی اون رو ترجمه کردند. برام جالب بود گفتم شاید برایِ شما هم باشه، ضمناً هرچی گشتم که کتاب رو بهصورتِ رایگان پیدا کنم موفق نشدم. «رُبرت نوزیک» فیلسوفی نولیبرالیست بوده، این هم مقالهیِ فارسی درمورد عقایدش در کتاب « آنارشی، دولت و مدینهیِ فاضله» (Anarchy, State and Utopia).
پینوشت: این مطلب را اولینبار اینجا یافتم http://maktoub.malakut.org/2008/11/post_61.html :)
این دوتا نوشته تویِ کتاب «ناتور دشت» از «سلینجر» بود، ازشون خوشم اومد، نوشتمشون اینجا:
ــ ... این پرتگاهی که من فکر میکنم تو بهطرفش میری، پرتگاه مخصوصیست، پرتگاهی وحشتناک. کسی که به این ورطه میاُفته توانایی اون رو نداره که افتادن خودش رو به اعماقِ اون حس کنه و یا صدایِ اون رو بشنوه، او همچنان به اعماق اون فرو میره. این حادثه تماماً سرانجامِ کسانیست که زمانی جویایِ چیزی بودن که محیطشون نمیتونسته اون رو عرضه کنه، یا فکر میکردن که فقط محیطِ خود اونهاست که نمیتونه اون رو فراهم کنه. از این جهت از جستوجو دست کشیدن حتا پیش از اونکه به جستوجو بپردازن از اون دست کشیدن!
ــ علامت انسانِ رشد نیافته این است که میخواهد بزرگوارانه در راه یک هدف جان بسپارد، و حال آنکه علامتِ انسانِ رشد یافته این است که میخواهد در راهِ یک هدف بهفروتنی زندگی کند. (Wilhelm Stekel)
پینوشت: ضمناً اگر ناتور دشت (The catcher in the rye) رو تاحالا نخوندین و خواستید بخونید بههیچ وجه ترجمهی بعد از انقلاب رو نخونید، چون امکان نداره با قوانین موجود تونسته باشن درست ترجمهش کنن!
اول بگم اینی که نوشتم واقعاً چرنده و بیتکلف، یهو تصمیم گرفتم بنویسم و بذارم اینجا، اگه حوصلهتون سر رفت و بیربط بهنظرتون اومد، اشتباه نکردید، خواستم ببینم اگه هرچی بهمغزم رسید بنویسم و سانسورش نکنم، چی میشه. از اونجایی که اینجا تقریباً موجودی ناشناخته هستم و از خل بودن هم ترسی ندارم، گذاشتمش اینجا:
وقتی داشتیم سرِ کلاس ترقه کار میذاشتیم، بهم میگفت بهجای اینکه فیزیک بخونی، بهتره بری دکترایِ ادبیات بگیری. راستش من نه فیزیک خوندم، نه دکترایِ ادبیات گرفتم که البته خیلی حرفِ گندهیی بود. فیزیک نخوندنم یهجور اعتراض و لجبازی بود، دکترایِ ادبیات نگرفتنم هم خب بهخاطرِ اینکه اصلاً بهش فکر نمیکردم، بدبختی هردوشونو هم دوست داشتم. اما یهکاری رو خوب انجام دادم، جریان از این قراره که اول سعی کردم پیوند بخورم، آره پیوند، یهچیزی شبیه قلمهیی، چیزی! شبیه قلمهی دوتا گیاه بههم؛ اما نشد که نشد، انگار این ژنِ لامذهب من با هیچکدوم ار آدمها سازگاری نداشت، اصلاً معلوم نیست من رو تو چه فضایی تربیت کردند که به قلمه فکر میکردم. شاید بهخاطر اینکه بهقولی خیلی اجتماعی نگاه نمیکردم. وقتی آدمها اون خندهی قلابی رو بههم تحویل میدادند و میگفتند از دیدنتون خوشبختام یا مثلاً وقتی عاشق میشدند اما تویِ نگاه و رفتارشون میدیدی دارند یا جیبت رو سبک و سنگین میکنند یا فکر میکنند چه جوری باهات پُز بدند یا اونقدر ضعیفاند که فکر میکنند تو بااعتمادبهنفسترین آدمی هستی که دیدند، اونوقت حالم بههم میخورد. این شد که با اینکه نفساً آدم عاشق مآبی هستم، دیدم کسی ته دلم رو راضی نمیکنه، البته هیچوقت هم حس نکردم خودم پُخی هستم؛ راستش با اینکه از فلسفههایی که از برابری صحبت میکنند متنفرم، علاقهی خاصی به برابر دیدنِ آدمها دارم. آره داشتم میگفتم، خلاصه قلمهها که هیچکدوم نگرفت و طول کشید تا بفهمم آدمها اصلاً گیاه نیستند. آدماند، هم خیلی خوباند، هم خیلی رذل، اونهم مهم نیست با من خوب یا رذل باشند، طبیعت بشر اینطوره، حتا میتونه در یهلحظه هردوشون باشه! بعد مدتها تنهایی گز کردم، اونقدر که اولین آدمی که بعد از این جریان بهمن نزدیک شد بهم لقب غارنشین رو داد! غارنشینی هم بد نبود، اول یهجورایی سواد و درک آدم رو بالا میبره، بعد هم اساساً خشونت رو از آدم میگیره، تازه تویِ عوالم خودت چیزهایی میبینی که هیچوقت نمیتونی کامل توصیفش کنی اما میدونی وجود دارند، البته این یهذره هم غمانگیزه که وجود دارند ولی نمیتونی بهبقیه نشونش بدی. بعد دوباره فکر کردم که هیچوقت یه آدم اجتماعی نبودم، سعی کردم بشم، گرچه هیچوقت حس نکردم تویِ ارتباط با آدمها مشکل دارم اما خبری نشد، راستش هیچوقت حس نکردم کسی من رو پس میزنه یا اینکه نتونستم به روش خودم بهش نزدیک بشم، حالا هرکسی میخواد باشه، پایین یا بالای این هرمِ لعنتییِ ناگزیرِ اجتماعی. بدبختی میدونید چیه؟ اینه که حالا بازهم حس میکنم همهچیزِ این جامعهیی که توش هستم قلابییه! از اونطرف هم نمیخوام مسیرم رو تغییر بدم؛ نه اینکه اذیت بشم، نه، مساله اینه که احساس میکنم هرچهقدر عقلم رو بهکار میندازم، دلم بهچیزی بیرون گرم نمیشه!
پینوشت: مگه چیه؟! خب اون بالا نوشتهام هرچی دلم میخواد!
خانم، آقا کی بدش میآد از رویِ زیبا و اندام ظریف؟ دوتا دسته داریم که این رو انکار میکنند که عینِ هماند و دقیقاً جفتشون بهصورتی کور، لهله میزنند برای این همه لطافتِ عالم هستی که نمیبینند. یکی، عدهیی خشک مغز و متعصب، اون یکی عدهیی تجدد گرایِ مدالِ تفاخر بهسینهیِ بیمغز! مگه غیر از اینه که نفسِ طبیعی آدم از لطافت و زیبایی خوشش میآد. حالا چرا انکار میکنید و دنبالِ قلبِ اینها میرید که از هول حلیم بیفتید تو دیگ؟! انکار میکنند، انکار میکنند طبیعتِ هستی رو تا اختیار از کف بدند و چشمشون هر گندابی رو آبِ زلال ببینه. همون مقداری که دمِ دستشونه ذرهیی درک نمیکنند و دنبالِ سلیمان و ملکهی صبا میگردند! راستش از اون دستهی دوم بیشتر از اول شاکیام که با این همه دبدبه و کبکبهی تجدد و علم و ردِ تحجر، به همون اندازه مرده و تاریکاند و فقط موقع حرف میشه، داد از عشق و فهم میزنند؛ نزدیک که میری میبینی، همهاش دکوپزه و مثلِ همون دستهی اول، کارشون سواستفاده و مدام تشنه موندنه. یهذره مردونگی و زنونگی تو وجودشون نیست! ببخشید اینجوری حرف زدم، دیگه تنگم گرفته بود. هم شاید خیلی خودمونی نوشتم و هم صورتِ پامنبری به خودش گرفت. بگیرید درد و دلی که بابت واقعهیی از دلی تنگ در اومده بود و جایی نداشتم بنویسم. سر شما رو درد اُوردم! اگه نخوندید ضرر نکردید، شاید فردا پاکش کردم، اما امشب هیچکی رو نداشتم اینا رو بهش بگم، شما هم که توی این عالمِ مجاز از آشناها آشناتراید، به بزرگواری خودتون ببخشید شطحیاتِ سرِ گرمِ من رو!
پینوشت: این موسیقی که رویِ این متنِ دیوانهوارِ من میشنوید یهطرف، اگه دقت کنید صدایِ نفسهایِ نوازندهی چنگِ اون، خانم فرزانه نوایی (روحش شاد) که معلومه با عشق ساز میزده یهطرف!
خواستم بگم که اگر اهلِ شعرِ کلاسیک و خداوندگار غزل پارسی هستید، اگر همهی غزلهایِ حافظ رو هم خوندید، اون لینکی که توی پیوندهایِ روزانه گذاشتم کارِ جالبییه. آقایِ دکتر گرمارودی در عینِ اینکه کم پاچهخواری نکرده، ولی مثالِ مطلبِ «بتوارهها» که قبلتر نوشتم، آدم ادیبی هم هست و بهسلیقهی من، نشنیدم که کسی غزلهایِ حافظ رو اینقدر درست و شیوا بخونه؛ بهنظرم حتا خوندنِ شاملو هم برابری نمیکنه. ضمناً اگر خواستید فایلها رو دانلود کنید بنابر تعداد غزلها که از 1 تا 495 هست با آدرس http://www.neyestan.com/soundsample/AllSound/1.wav میتونید شروع کنید. من برایِ خودم سیدییی از این فایلها تهیه کردم و وقتی کاری میکنم به اونها گوش میدم و با هربار شنیدن بیشتر به عمقِ ایهام و استعارههایِ حافظ پی میبرم. واقعاً آدم حس میکنه تفاوتِ حکمتِ موجود در اشعارِ فردوسی و خیام و نظامی و حافظ رو با عطار و رومی و سعدی و جامی. اما یک نکته از اون جالبتر اینکه در عینِ ناباوری فهمیدم اکثر چاپ دیوانهایِ حافظ، بعد از انقلاب دچار سانسور شده، باور میکنید؟! غزلیات حافظ سانسور شده و خوشبختانه این مجموعه چنین خاصیتی نداره. برای مثال من سه دیوان در منزل پیدا کردم که بیتِ چهارمِ غزل 178 این مجموعه در آن حذف شده بود! بیت اینه:
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد قصهی ماست که در هر سر بازار بماند
پیرمردِ 94 ساله از شدت فرتوتی میلرزید و نمیتونست سرپا واسته، میگفت: هر روز سحر که از خواب پا میشم، ده دقیقه تندتند راه میرم و بلندبلند میخونم: اُولئِکَ الّذِینَ.... ؛ مادرم گفت: بیچاره همسایهها!
اون روز تازه از مدرسه برگشته بودم که تلفن زنگ زد، مادربزرگم بود، صداش میلرزید، تو فاصلهیی که مادرم رو صدا کردم تا بیاد، هقهقِ خفهیی رو تویِ گوشی شنیدم. بعداً فهمیدم ریختند همهچیز رو زیر و رو کردن و آرزو رو با خودشون بردن که درست یادم نیست همون روز یا فردا برشگردوندن. چند روز بعد اینبار از تویِ مدرسه بردنش ولی این دفعه بیشتر از چهارسال طول کشید تا به خونه برگرده. بعدها مادربزرگم تویِ صفحهی یه مجله که پر از عکسِ دخترهایِ مقنعه بهسر بود و بالاش نوشته بود توّابیـن، عکس یه دخترِ 15ساله رو نشون میداد و میگفت: این بوده که آرزو رو لو داده، اما این طفلکم که گناهی نداره. خودِ آرزو اونموقع 16 سالش بود.
سر کوچهشون یه مسجد بود یا بهقولِ پدربزرگمــجنابسرهنگ، مچچد. سروتهش رو میزدی مچچد بود، سحر، ظهر، غروب؛ اصلاً انگار اونجا یهکارهیی بود، مسوولِ ارزاقِ کوپنی، یههمچین چیزی. یادمه شبهایی که اونجا میخوابیدم معمولاً دوبار از خواب میپریدم، یهبار سر نماز شب خوندنِ جنابسرهنگ، یهبارم سرِ صدایِ اذانِ صبح از بلندگویِ مچچد که با فحشهای دایییم ترکیب میشد.
صبحِ آفتابنزده بیدارم کردن، از تهران تا کرج رو با ماشین لکنتی جنابسرهنگ رفتیم، از رویِ یه خطِ راهآهن هم رد شدیم تا رسیدیم به یه دشت بزرگ، بعد از جلویِ چندتا دروازهیِ بزرگ رد شدیم و ماشین رو گذاشتیم. تا ظهر تویِ بیابون منتظر بودیم، آفتاب بدجور میسوزوند، غیر از سایهبونِ دستشوییِ عمومی که از بویِ گندش خفه میشدی، جایی برایِ پناه گرفتن نبود. بالاخره نوبتمون شد، تویِ صف واستادیم و رفتیم جلو تا رسیدم به یه آدمِ ریشویی پشتِ میز که شناسنامهها رو نگاه میکرد، وقتی سجل مادرم رو دید گفت: شما بهاصطلاح دختر این آقایی؟ جنابسرهنگ سُقُلمهیی به مادرم زد یعنی اینکه بد جواب نده. از دری کوچیک تویِ آخرین دروازه رفتیم تو و از راهرویی روباز گذشتیم. آرزو درحالی که چادرمشکی سرش بود از پشتِ ویترینِ شیشهیی پیدا شد، پشتِ سرش هم یه زنِ چادریِ بد اخم. یادمه آزرو منو دید لبخند زد و منم چند کلمهیی از تویِ گوشی باهاش خوشوبش کردم، وقتی زنِ بد اخمِ پشتسرش از کادر رفت کنار، یهو شروع کرد با اشاره حرف زدن، با لبهاش کلمهیِ زهره رو گفت و انگشتِ اشارهش رو نزدیک شقیقهش گردوند یعنی قاتی کرده و بعد با حرکتِ دست، دستگیره و قفل شدنِ درِ اتاقی رو نمایش داد یعنی انداختنش انفرادی.
چند هفته بعد شنیدیم زهره رو اعدام کردن. زهره دخترِ همسایهی سمت راستیِ جنابسرهنگ بود، شوهر و دوتا بچه داشت. همسایهی سمتِ چپی هم دخترِ آقا بود، یادمه جنابسرهنگ با افتخار تعریف میکرد اون اوایل وقتی آقا اومده خونهیِ دامادش، رفته دستِ آقا رو بوسیده. نوهیِ آقا، لیلا هم خودم یادمه. مادرم تعریف میکرد قدیمتر یهبار مادربزرگم رو گریون دیده بود، باتعجب پرسیده چی شده؟ مادربزرگم گفته بود: این همسایه، خانمِ آقایِ بـ...، اومده بود گریه میکرد میگفت که برادرم رو کشتن، گفتن رفته زیرِ ماشین. بعداً لیلا و تمام خونوادهش از اونجا رفتن. پدربزرگم هم یهبار نامه نوشت دفترِ آقا و برایِ آرزو طلب عفو کرد، اما آرزو وقتی برگشت بیستسالش بود. یادمه مادربزرگم اون موقع که زنده بود یهبار وقتی عصبانی شده بود رو کرد به جنابسرهنگ گفت: شما همهتون مثلِ کلاغ میمونین، عمرتون طولانییه. خودش سیزده سالش بود که شوهرش داده بودن.
پیرمرد میخندید و میگفت: روز جمعه که رفتم کلاسِ قرآن، جلسه که تموم شد، حاج آقا اومده کنارم میگه تو خیلی خوب قرآن از بَر میخونی، اما فقط اگه یه کارِ دیگهم بکنی حرف نداری، اگه ریشت هم با ماشینِ نمره دو بزنی خیلی خوبه.
جنابسرهنگ هنوز روزی یهبار میره مچچـد، درحالی که نمیتونه تعادلش رو حفظ کنه حتا عصاش هم با خودش نمیبره!
