مجبور نبود مثلِ خیلی دیگر برایِ تکه استخوانی که شکمش را سیر کند، چشمش به دستِ رهگذاران باشد؛ انتهایِ راهی باریک در باغ، پشتِ نردهها، کُنجی داشت که آنجا راحت بود و صاحبِ پیرِ باغ هم سهمش را فراموش نمیکرد. اما باز هر رهگذری که میگذشت نمیدانست چرا دوباره دنبالِ بویی آشنا میگشت و خیلی خالصانه آنچنان که رسم آباء و اجدادیاش بود دمبی تکان میداد یا پارسی میکرد و دست آخر مجبور میشد برای فراری دادنِ رهگذری متجاوز دندانهایش را نشان دهد، یا با بیتفاوتی دمبش را پایین بیاورد و سرش را بگذارد رویِ دستهایش و از سرِ سیری با چشمانی نیمهباز نگاهی بیندازد به کسی که لقمهیی پشتِ نردهها پرتاب کرده بود.
یادش میآمد پیش از اینکه نردهها را نصب کنند، همان زمانیکه سر و کلهی سگی ولگرد آنطرف باغ پیدا شده بود و آدمهایِ بیشتری در باغ زندگی میکردند؛ پس از اینکه اولینبار جرأت کرد پایش را از باغ بیرون بگذارد، شروع کرد به مدام سگپرسه زدن، نه بهخاطر نوازشی که نبود یا بیشترش را میخواست، تمنایی بود که جمع شده بود در وجودش از سالهایِ دور که از یاد برده بود، گویا زمانی حتا پیش از سهسال عمرش، محبتی را حس کرده بود که هیچگاه آن را دوباره نیافته بود و مدام آنرا بو میکشید. پیش میآمد لحظاتی در انتهای این سگپرسهها، حتا خودش را هم فراموش کند، آنقدر محوِ حسی کور میشد که وقتی از گرماگرمِ تمنایِ نوازش به خود میآمد، میدید تیپایی بیش نخورده و اُو اُو کنان در کنجِ لانهاش خزیده، یا گاهی هم معلوم نبود چرا میرفت سراغِ آن سگِ غریبهیِ بیصاحب که هربار طرفش آمده بود به قصدِ محافظت از باغ دندانی به او نشان داده بود؛ نگاهِ خیرهاش را برمیگرفت و کنارش میخوابید و چشمهایش را میبست تا از گرمایِ تنش در رخوتی گنگ گم شود، گویا بویی در قلمرویِ بیحصارِ او برایش آشنا بود.
درست بود که حالا روزگار راحتتری داشت، پیرمردی که از ساکنین باغ بهجا مانده بود هرگز غذایش را فراموش نمیکرد و حتا گاهی از سرِ تنهایی با او حرف میزد و بیشتر نوازشش میکرد. اما حس میکرد شادی و سبکبالی گذشتهاش در میانِ غربتِ باغ گم شده و جایش را به رخوت و درماندگی داده. نردهها در عین اینکه وظیفهی نگهبانیاش را کم کرده بود اما تصویری ثابت شده بود در سوادِ نگاهش و تنها کاری که از دستش بر میآمد همان پارس کردن یا دمب تکان دادنهایِ دور از چشمِ پیرمرد بود. دیگر حالتهایِ وحشی و آرام شدنش برای خودش هم رنگ و بو نداشت، چهبرسد به سگان و رهگذرانی که از آنطرف نردهها رد میشدند. حالا حتا حسی که در گذشته مجبورش میکرد مدام بیرون از باغ پرسه بزند را هم، فراموش کرده بود.
