تبليغاتX
هـرچی ‌دلـم می‌خواد

هـرچی ‌دلـم می‌خواد

๑۩๑ خواستن چون بودن تنها یک اتفاق نیست ๑۩๑

مجبور نبود مثلِ خیلی دیگر برایِ تکه استخوانی که شکمش را سیر کند، چشمش به دستِ  رهگذاران باشد؛ انتهایِ راهی باریک در باغ، پشتِ نرده‌ها، کُنجی داشت که آن‌جا راحت بود و صاحبِ پیرِ باغ هم سهمش را فراموش نمی‌کرد. اما باز هر رهگذری که می‌گذشت نمی‌دانست چرا دوباره دنبالِ بویی آشنا می‌‌گشت و خیلی خالصانه آن‌چنان که رسم آباء و اجدادی‌اش بود دمبی تکان می‌داد یا پارسی می‌کرد و دست آخر مجبور می‌شد برای فراری دادنِ رهگذری متجاوز دندان‌هایش را نشان دهد، یا با بی‌تفاوتی دمبش را پایین بیاورد و سرش را بگذارد رویِ دست‌هایش و از سرِ سیری با چشمانی نیمه‌باز نگاهی بیندازد به کسی که لقمه‌یی پشتِ نرده‌ها پرتاب کرده بود.

یادش می‌آمد پیش از این‌که نرده‌ها را نصب کنند، همان زمانی‌که سر و کله‌ی سگی ولگرد آن‌طرف باغ پیدا شده بود و آدم‌هایِ بیشتری در باغ زندگی می‌کردند؛ پس از این‌که اولین‌بار جرأت کرد پای‌ش را از باغ بیرون بگذارد، شروع کرد به مدام سگ‌پرسه زدن، نه به‌خاطر نوازشی که نبود یا بیشترش را می‌خواست، تمنایی بود که جمع شده بود در وجودش از سال‌هایِ دور که از یاد برده بود، گویا زمانی حتا پیش از سه‌سال عمرش، محبتی را حس کرده بود که هیچ‌گاه آن‌ را دوباره نیافته بود و مدام آن‌را بو می‌کشید. پیش می‌آمد لحظاتی در انتهای این سگ‌پرسه‌ها، حتا خودش را هم فراموش کند، آن‌قدر محوِ حسی کور می‌شد که وقتی از گرماگرمِ تمنایِ نوازش به خود می‌آمد، می‌دید تیپایی بیش نخورده و اُو اُو کنان در کنجِ لانه‌اش ‌خزیده، یا گاهی هم معلوم نبود چرا می‌رفت سراغِ آن سگِ غریبه‌یِ بی‌صاحب که هربار طرفش آمده‌ بود به قصدِ محافظت از باغ دندانی به او نشان داده بود؛ نگاهِ خیره‌اش را برمی‌گرفت و کنارش می‌خوابید و چشم‌هایش را می‌بست تا از گرمایِ تنش در رخوتی گنگ گم شود، گویا بویی در قلمرویِ بی‌حصارِ او برای‌ش آشنا بود.

درست بود که حالا روزگار راحت‌تری داشت، پیرمردی که از ساکنین باغ به‌جا مانده بود هرگز غذایش را فراموش نمی‌کرد و حتا گاهی از سرِ تنهایی با او حرف می‌زد و بیشتر نوازشش می‌کرد. اما حس می‌کرد شادی و سبکبالی گذشته‌اش در میانِ غربتِ باغ گم شده و جایش را به رخوت و درماندگی داده. نرده‌ها در عین این‌که وظیفه‌ی نگهبانی‌اش را کم کرده بود اما تصویری ثابت شده بود در سوادِ نگاهش و تنها کاری که از دستش بر می‌آمد همان پارس کردن یا دمب تکان دادن‌هایِ دور از چشمِ پیرمرد بود. دیگر حالت‌هایِ وحشی و آرام شدنش برای خودش هم رنگ و بو نداشت، چه‌برسد به سگان و رهگذرانی که از آن‌طرف نرده‌ها رد می‌شدند. حالا حتا حسی که در گذشته مجبورش می‌کرد مدام بیرون از باغ پرسه بزند را هم، فراموش کرده بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 1:45  توسط آگالیلیان  | 

ــ وقتی بچه بودم کم‌کم تنگ می‌شد، حالا که بزرگ شدم اون‌قدر می‌مونه تا کهنه بشه. دل که لنگه کفش نمی‌شه!

ــ این‌جا آدم حس می‌کنه ته دنیا نشسته و همه دارن از روُش رد می‌شن، انگار هنوز کسی خبر نداره دنیا گِرده!

ــ اگه جاذبه نبود که دیگه پرواز معنی نداشت!

ــ وقتی رویِ زمینی، ماه اندازه‌ی رد کفشِ آرمسترانگ هم نیست!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 2:2  توسط آگالیلیان  | 

می‌گویند هنر را با زندگی هنرمند بررسی نکنید. فکر می‌کنم این چندان هم دور از انصاف نیست. بسیار هستند آثارِ برجسته‌ و پرمحتوایی که وقتی در جستجویِ زندگیِ شخصی پدیدآورندگان‌شان می‌رویم، می‌بینیم فقط جنبه‌هایی از زندگی و تکاپوی خودشان را در قالب آثار‌شان ریخته‌اند، شاید نتیجه‌ی تلاشی که ناکام مانده یا گوشه‌هایی از وجودشان که در آن‌ها به عمقی دست یافته‌اند، حتا جنبه‌هایی تاریک اما برجسته از این عمق، مثلِ بوف کور، شاهکارِ وارسته‌یی چون صادق هدایت. از این دست هنرمندان بسیار می‌توان مثال زد، بتهوون و موتزارتی که سالیان سال از آثار برجسته‌ی موسیقی‌دان بزرگی چون باخ آگاه بودند ولی برای درپرده نرفتن آثار خودشان از وجود او دم نمی‌زدند یا داستایوفسکی که حتا لباس‌های همسرش را سر قمار می‌بازد یا تعلق سالواتر دالی به فرانکو و فاشیست‌ها یا اعتیاد و تعصبِ شاملو در سخنرانی‌‌اش در مورد شاه‌نامه یا شعر چاپلوسانه‌ی شاعری بزرگ چون اخوان‌ثالث در وصفِ ورود انقلاب که حتا شبیه‌ سروده‌هایِ خودش هم نیست یا عطاری که وقتی مقدمه‌ی منطق الطیرش را می‌خوانی پی می‌بری در پس این‌همه داستانِ نغز و بیان عرفانی، خشک‌مغزی و شخص‌پرستی‌یی ضدانسانی نهفته، آن‌چنان‌که در بدعتی بی‌نظیر، افسانه‌ی خلقت قوم سامی را هم دگرگون می‌کند و علت وجودِ جهانِ هستی را تنها جلوه‌یی از وجود پیامبر مسلمانان می‌داند، یا حتا سعدی که از آن سو آن‌قدر مفاهیم انسانی را بیان کرده‌ ولی در همان سروده‌ها به مذکر و مونث رحم نکرده، آن‌چنان که هیچ‌وقت کسی جرأت چاپِ هزلیاتش را به خود نداده یا رومی که در همان مثنوی بی‌نظیر، طبق گفته‌ی خودش وقتی نیاز به استدلال پیدا می‌کند، اکثر استدلال‌هایش نیم‌بند است. البته بی‌رحم و اخلاقی نگاه کردن به آن‌ها، نگاهی بسیار سطحی به‌نظر می‌رسد. اما می‌خواستم چیز دیگری را که به فکر من به صورتی نادرست به فرهنگ‌مان چسبیده بیان کنم. مقدس کردن. به این که این جنبه‌ی تقدیس انسان‌ها از کجا آمده کاری ندارم، فقط می‌خواستم این را بگویم که آن‌چنان این تقدیس و بت‌پروری در ذهن و باورِ فرهنگی ما جا گرفته که وقتی همین هنرمند در همان رویه‌ی هنری‌اش دچار رفتاری آشکارا نادرست و غیرمنطقی می‌شود، بیانِ این رفتار گناهی بزرگ به‌نظر می‌رسد. به همین جملات بالا که خواندید دقت کنید، احتمالاً سر بتهوون و دالی و غیره مشکلی پیش نمی‌آید ولی وقتی نوبت به بزرگانِ وطنی مثل عطار و سعدی و رومی و شاملو و اخوان می‌رسد، زنگ خطر به صدا در می‌آید: مگر تو که هستی که به خودت اجازه می‌دهی از این‌ها بدگویی کنی؟ مگر تو چه‌قدر سواد داری که آن‌ها را نقد می‌کنی؟ و جملاتی شبیه این‌. خیلی خب حالا باز هم این موضوع را بسط می‌دهیم، حقیقت این است که من هدفم بیانِ عیبِ این بزرگان نبود؛ جالب این است که اگر دقت کنیم می‌بینیم چقدر این نوعِ تفکر در باورهایِ خودمان رخنه کرده، در باورهای دینی که لازم به ذکر نیست، برعکس می‌خواهم بگویم این‌جنبه ربطی به دین‌باوری هم ندارد، فرهنگی‌ست. بارها شده کسانی را دیده‌ام که اعتقادات خشکِ مذهبی ندارند ولی وقتی از نزدیک برخورد می‌کنم می‌بینم باز هم بتی دارند که فقط خارج از این حیطه قرار گرفته؛ چیزی مثل تعصب سرِ فلان عقیده که وقتی پایِ استدلال به میان کشیده می‌شود، درست شبیه‌ِ یک متعصبِ مذهبی سر آن چشم می‌درانند و داد می‌زنند. صحبتِ باور نیست، که به اعتقادِ من باور، موضوعی شخصی‌ست و حاصلِ تربیت و تجربه‌ی زندگی و نقطه‌ی آغازش، منطق‌پذیر نیست. صحبتم در مورد کنش و واکنش بین‌ِ آدم‌ها در جامعه‌ی خودمان است که به‌جای ساختنِ واقعیتِ بیرونی، بیشتر سر تحمیل و برد و باختِ باورها، کش‌مکش داریم. به‌نظرم این‌چنین می‌شود که در برآوردن نیازهای‌ِ شخصی و اجتماعی خودمان نسبت به خیلی از گروه‌های اجتماعی فرهنگی دیگرِ دنیا، دچار ناکامی می‌شویم و همیشه آه حسرت می‌خوریم که چرا وضع درست نمی‌شود؛ به‌نظرم آن‌چنان سرگرم و درگیرِ باورهایِ بت‌واره‌یی که حاضر نیستیم زیرِ سوال ببریم، هستیم که از اصل زندگی غافل شدیم و نسل در نسل همین را تکرار می‌کنیم و یا برایِ خارج شدن از آن به در و دیوار می‌زنیم. درگیر بت‌واره بودن، نشان از عدم رشد می‌دهد. حتا در حیطه فردی هم، وقتی کسی درگیرِ صورتِ اولیه‌ی بت‌واره‌های* کودکی خود می‌ماند، از رشدِ عاطفی و ارضایِ نیاز‌هایِ درونی زندگیِ پس از بلوغ‌ِ جسمی خود، باز می‌ماند. گویا ما هم در زندگی اجتماعی‌مان، دچار چنین وضعی هستیم. 

 

*Fetish

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:52  توسط آگالیلیان  | 

خواسته و ناخواسته متوجه شدم یک‌سال و هفت روز از باز کردن این وبلاگ می‌گذرد. اولین‌بار بود که چیزی می‌نوشتم که دیگران می‌خوانند، پیش از این هرچه بود در دفترهایی بود به هوایِ خالی شدن رویِ کاغذ یا برگشت برایِ مرور زندگی خودم یا متونی که ربطی به فکر و احساسِ خودم نداشت، اما این‌جا به‌گونه‌ی دیگری‌ست وقتی می‌خوانند و می‌خوانی. حسی تو را به نوشتنِ این‌جا می‌کشاند، جبر نیست که همیشه از آن گریزان بودم بلکه علاقه‌یی‌ست از سرِ محبتِ دیگران. لذت‌بخش‌ترین قسمتش این است که این‌جا یاد گرفتن اتفاق می‌افتد و درپی آن فهمیدن و ارتباط، و تازه این سه را کنار هم درک می‌کنی. یاد می‌گیری آن‌چه می‌خواهی بگویی چه‌گونه بنویسی و از این میان کلمات و ارتباط‌شان را با‌هم درک می‌کنی، در پسِ کلمات به آدم‌ها می‌رسی، کلمات تو را می‌رسانند، اعجازِ واژه‌ها و دوست داری آن را بیشتر درک کنی تا بتوانی بیشتر وصل شوی به آنان که می‌خوانندت! نظرهایی که آشنایان و عابران می‌نویسند برای‌م احترام برانگیـزتر شده‌اند، گاهی حسی از درکی عمیق و انسانی شگفت‌زده‌ام می‌کند، گاهی اشاره‌یی به جهتی که ندیده‌ بودم‌ وادارم می‌کند دوباره آن‌چه نوشتم بخوانم و فکر کنم، گاهی حتا وقتی می‌بینم نتوانستم آن‌چه می‌خواهم برسانم، نقصی را در‌کارم می‌یابم؛ لب کلام می‌خواهم بگویم این فرآیند یادگیری و فهمیدن برایِ من وابسته‌ست به آن سر ارتباط که شما باشید و حالا که یادم آمد که سالی گذشته از این نوشتن‌ها، خواستم تشکر کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 4:39  توسط آگالیلیان  |