تبليغاتX
هـرچی ‌دلـم می‌خواد

هـرچی ‌دلـم می‌خواد

๑۩๑ خواستن چون بودن تنها یک اتفاق نیست ๑۩๑

شکارچی عشقش به زندگی را با تفنگ فرو می‌نشاند، دارکوب با سفتن به درخت رخنه می‌کند و تو بُغض‌ت را در من!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 3:27  توسط آگالیلیان  | 

«چاقو تیـز کنی‌یــه، قیچی، چاقو، قندشیکن تیـــز می‌کنیـم!» ادوارد*دستانش را به پیرمرد سپرد و بعدازظهر عطشی در لذتِ گیسوان فرو نشست!

*Edward Scissorhands

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 3:20  توسط آگالیلیان  | 

با «سِفر آفرینش» کشف شد و چون تمامِ فاتحانِ تاریخ، بر مخالفانش خشمگین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 3:50  توسط آگالیلیان  | 

اندیشه‌یِ مرگی که دیدم و تا آخرین نفس با نفسم آمیختم، رهایم نمی‌کند و با خودش میلِ بیشتر به زندگی می‌آورد، و تأسف برای خشم، غم و خیانتی که بر من رفت. خواب دیدم؛ خواب دیدم در شهرِ کوچکی که ظاهراً در بلادِ ینگه دنیا بود زندگی می‌کنم، پشتِ دستگاه‌یی نشسته بودم که وضعیت آب و هوا را با تصاویرِ ماهواره‌یی نشان می‌داد، دیدم تمامِ رطوبت و بخاراتِ موجود در هوا کـه به‌صورتِ نوار‌هایِ سفید رنگ رویِ مونیتور نمایان بود، ناگهان در نقطه‌یی جمع شد، لحظه‌یی از این تغییرِ عجیب حیرت‌زده شدم، فکر کردم و آنی متوجه شدم همه چیز در‌حالِ منجمد شدن است، انجماد درنهایتِ امکان؛ سراسر سطح زمین یخ زده بود، به‌صورتی‌که وقتی قدم بر‌می‌داشتی، نمی‌دانستی پا بر سطحِ زمین می‌گذاری یا دریاچه‌یی یخ‌زده که هر لحظه امکان دارد در آن فرو بروی و من فرو رفتم و می‌دانستم دیگر بیرون نخواهم آمد؛ پس تصویرِ خواب را عوض کردم و دیدم درون خانه‌یی بزرگ و زیبا هستم و فکر کردم برای گرم‌ کردنِ خانه‌ و دوام آوردن، باید از هرچه سوختنی‌ست استفاده کرد! جایی برایِ تأسف نیست، فرصت کم است، باید خانه را گرم کرد، حتا تنها.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 1:0  توسط آگالیلیان  | 

 دیو به دلبر گفت: چرایِ دوست داشتن، تنهـا، نیازِ نوازش نیست؛ با زیبایی که در من یافتی چه می‌کنی؟!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 5:35  توسط آگالیلیان  | 

امروز داشتم به وضعیتِ موجود مردم و کشوری که در آن زندگی می‌کنم فکر می‌کردم، و به خودم که در هیچ‌جایِ این جامعه به‌جز چهاردیواری خودم جا نمی‌شوم! از سر اتفاق لابه‌لای کتاب‌ها و مقاله‌هایِ دیجیتالِ کامپیوترم ( چه‌قدر لغت رایانه به‌نظرم  مسخره می‌آید! ) به مقاله‌یی با نامِ «اشک تمساح» منتسب به مرحوم «صادق هدایت» برخوردم که گویا پس از رفتنِ رضا شاه نوشته شده؛ وقتی خواندم دیدم بعد از حدود 60 سال هنوز در همان وضعیت‌ایم و چه‌بسا بدتر چرا که در آن زمان حداقل داخل کشور چنین متنی نشر می‌شده و الان همه‌چیز از زیرِ تیغ می‌گذرد یا اصلاً نمی‌گذرد! به هرحال بد ندیدم آن‌ را این‌جا بگذارم، اگر حوصله‌تان از خواندن نوشته‌های اولِ متن سر رفت، اصلِ مقاله صفحه‌ی 4 فایلِ Pdf شروع می‌شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 2:44  توسط آگالیلیان  | 

زیر نور، چشمانم بر زوایایِ تند صورتش می‌لغزید و او از بی‌پاسخ‌ گذاشتنِ بُرندگی‌شان لذت می‌برد؛ و باز چشمانم بر زوایایِ تند صورتش می‌لغزید و او ‌پاسخ‌ِ بُرندگی‌شان را انتظار می‌کشید!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 4:7  توسط آگالیلیان  | 

انگار آوارِ تمامِ دنیا برسرم خراب شود، سنگینی طبیعت را در گوش‌هایم به‌صورتِ سکوتی عمیق احساس می‌کنم. من بیش از یک «من» هستم، انگار چیزی بزرگ احاطه‌م کرده، آن‌قدر بزرگ که «من» در برابرش حقیر است، سرم حبابی بیش نیست در دریایی شناور. موجی از تمامِ هستی بر من می‌گذرد و مثلِ سنگ یا حبابی ثابت در آن شناورم؛ مانند یک دانه‌یِ ریزِ توت‌فرنگی درونِ ظرفِ ژله. حتا صدایِ نفس هم مالِ «من» نیست، فقط آن را می‌شنوم؛ خودم را حس می‌کنم اما نه آشنا، به‌صورتی‌که می‌توانم یک گیاه را حس کنم. انگار دو پاره شده‌ام، پاره‌یی همان «من» و پاره‌یی بی‌نهایت از هرسو. ذهنم تا بی‌نهایت گسترده و آگاه است اما نمی‌توانم به چیزی فکر کنم. گویا صبح است، سپیده زده و از خواب بلند شده‌ام و از نورِ روز آگاه. من دیگر «من» نیستم، چیزی هستم همین، نه بیشتر، دیگر مهم نیستم یا مهم هستم همان‌قدر که همه‌یِ اشیایِ دور و برم مهم هستند. خودم نیستم یا همه خودم هستم. گوش‌هایم گشاد شده‌اند و صدایی بلندتر از آن‌چه بتوانند بشنوند دریافت می‌کنند. روان شده‌ام، سیالی سنگین. گوشه‌یی از وجودم فقط ماشینی‌ست که تجزیه و تحلیل می‌کند، قیاس می‌کند و بقیه نمی‌دانم چیزی خارج از ادراک با حسی غریب. خودم را حس نمی‌کنم چون چیزی بیش از آن‌ام که به حسی متعارف در‌آید.

پی‌نوشت: تحت تاثیر هیچ ماده‌ی خاصی  نبودم!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 3:27  توسط آگالیلیان  | 

   امروز داشتم BBC Prime نگاه می‌کردم، برنامه‌یی داشت درباره‌ی رشد و موفقیت و تطابقِ بچه‌ها با محیطِ اطراف صحبت می‌کرد و قسمتی از اون درباره‌یِ مبحثی به‌نام Emotional Intelligence یا EQ که برام جالب بود. بچه‌هایِ خردسال رو نشون می‌داد که تویِ درکِ احساسات و عواطفِ بقیه چه‌قدر متفاوت‌اند؛ برای مثال یه آدم بزرگسال با دوتا عروسکِ دختر و پسر حالت‌های عاطفی شادی، غم، خشم و ترس رو نمایش می‌داد و از بچه‌ها‌یِ خردسال می‌خواست حالت‌هایی که نمایش داده می‌شه رو با چسبوندنِ یکی از چهار شکلکی که نماینده‌یِ این حالات بودند رویِ صورتِ عروسک‌ها، نشون بدند. جالبی این بود که اکثر بچه‌ها تویِ درک حالاتِ شادی و غم مشکلی نداشتند ولی معدودی ترس و خشم رو هم درک می‌کردند که اتفاقاً همون‌ها ارتباط و رشد بهتری تویِ کودکستانی که محلِ آزمون بود، داشتند. درباره‌ی Emotional Intelligence که به ‌فارسی هوشِ هیجانی* ترجمه شده، می‌تونید این فایلِ صوتیِ فارسی رو این‌جا گوش کنید و اگر خواستید مطالب بیشتری بدونید تویِ این صفحه به انگلیسی بخونید.


* این کلمه‌ی « هوشِ هیجانی » واقعاً ترجمه‌ی نامناسبی به‌نظر می‌رسه!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 2:45  توسط آگالیلیان  | 

پیچِ هرز نمی‌تونه هیچ‌جا پا سفت کنه، مدام تویِ سوراخ‌های مختلف بازی می‌کنه، درنهایت اگه تنها پیچ‌ِ باقی‌مونده تویِ دنیا باشه، برمی‌گرده کارگاه تا رویِ دندونه‌هاش دوباره حدیده بخوره!

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 23:11  توسط آگالیلیان  | 

مطالب قبلی »»»