خواستی بازی کنیم، بُردی و من از پشت میز بلند شدم؛ روبرو خشخشِ جارویِ رفتـگرِ پیـر.

زمان، بُعد انسانی.
آگاهی، شاید زندگی.
کلیدِ مغزت را میزنی؟!
خاموش نمیشود؛
سلولهایت زندهاند،
مردن در خود.
پایانِ آگاهی؟ مرگ،
بههمین سادگی.
باخبر شدم موسسهیی خصوصی ادعا میکند توسطِ افرادی که دورههایِ خاصی را تحتِ نظرش طی کردهاند، خدماتِ بسیار ویژهیی ارائه میدهد. این شرکت ادعا میکرد افراد تربیت شدهش، توانایی این را دارند که بدون اِعمال هیچ خشونتی بهرویِ شما، به شما کمک کنند در طی یک دورهی یکساله تمامِ خشونتهایِ آشکار و نهفتهیِ درونتان را اعم از لفظی یا فیزیکی بروز دهید. این مطلب هم برایم خیلی کنجکاوی برانگیز بود و هم از طرفی فکر کردم شاید به این وسیله بتوانم به بسیاری از انگیزههای درونیِ اَعمالم پیببرم، این شد که بااشتیاق شال و کلاه کردم و رفتم سراغ دفتر ثبتِ اشتراکِ شرکت که اتفاقاً فاصلهی دوری از محل سکونتم داشت. اولین چیزی که آنجا فهمیدم و باعث خوشحالییم شد این بود که علیرغم تصور اولیه، خرجِ چندانی نداشت و پیشپرداختی در کار نبود و شما میتوانستید هروقت خواستید اشتراکتان را قطع کنید، تنها کافی بود در صورت تمایل بعد از بستن قرارداد با شرکت، هر ماه صدهزار تومان به حساب شرکت واریز کنید و بعد از سه ماه اگر راضی بودید برایِ مراحل پیشرفتهتر سرِ نرخ جدید با شخص مربوطه به توافق برسید. خب همه چیز خوب بهنظر میرسید، از رفتار کارمندانِ آنجا تا نوعِ بستنِ قرارداد برعکسِ آنچه در کشورم به آن عادت کرده بودم، بویِ کلاهبرداری نمیآمد؛ این شد که دل به دریا زدم و قرارداد را بستم و صدهزار تومان اول را واریز کردم، شخص مربوطه را که آقایِ مهرابی نام داشت بهعنوان مدیر اجرایی به من معرفی کردند که بهنظر حدودِ چهلسال، فرهیخته و آرام میآمد؛ ظاهراً او هم از طرف چندنفر راهنمایِ زبده که برایم ناشناس باقی میماندند، راهنمایی میشد. به من گفته شد که طریقهی ارتباطم فعلاً با آقای مهرابی محدود به یکساعت پیادهروی و صحبت در ساعات پایانی روز است و جلسهی اول از فردا شروع میشود.
یک ماهِ اول خیلی ساده گذشت و هیچ اتفاقِ خاصی نیفتاد، راستش را بخواهید من از این موضوع هم ناراضی بودم و هم راضی، ناراضی بودم چون احساس میکردم به آنچه شرکت متعهد شده بود، نرسیدم و راضی بودم چون مهرابی آدمِ مطبوعی بود، تمام دیدارهای ما در این یک ماه صرفِ صحبت کردن و آشنا شدن با هم شده بود، آشنا شدنمان هم بهاین صورت بود که بدون اینکه واردِ مشخصاتِ زندگیِ خصوصیِ هم شویم درمورد احساسات و علاقهمندیهایمان صحبت میکردیم؛ درواقع او مثل یک دوست به من نزدیک شده بود و من با اینکه میدانستم برایِ شرکت کار میکند بهخاطر صداقتی که در رفتارش و صحبتهایمان وجود داشت چنین حسی پیدا کرده بودم، آقای مهرابی در این مدت گوشهیی از تنهاییم را به طرزِ خوشایندی پُر کرده بود. بههرحال تصمیم گرفتم ارتباطم را با او ادامه دهم و به تبع آن قراردادم را با شرکت.
دو ماه دیگر کار بهجایی رسید که گاهی غیر از دیدارهایی که داشتیم بههم تلفن میکردیم و دربارهی مطالبی که به ذهنمان رسیده بود، صحبت میکردیم و من گاهی فراموش میکردم ارتباطمان برایِ چه شروع شده. در پایان سه ماه برایِ دورهی بعد با همان مبلغ قبلی بهتوافق رسیدیم طوریکه حتا بستن قراردادِ جدید بهنظرم مسخره میآمد. در ماه چهارم یکبار مهرابی خیلی دیر سرِ قرارمان حاضر شد و پس از عذرخواهی باصمیمیت توضیح داد عمدی درکار نبوده و چون دیدارش با یکی از مشترکانِ شرکت اجباراً طول کشیده، نتوانسته خودش را بهموقع برساند. با اینکه این بدقولی دیگر تکرار نشد اما حسِ سردی در من ایجاد کرد و گرچه رفتارِ دوستانهش تغییر نکرده بود، تصمیم گرفتم بهخاطر بسپرم که رابطهیِ ما یک قرارداد است نه بیشتر. بههرصورت رابطهی ما پیش رفت و در صحبتهایمان واردِ مسائل عمیقتری شدیم اما من گاهی در مواردی که دیدگاههایمان متفاوت بود بلندی صدایم کمی از حدِ متعارف بیشتر میشد و حرفهایش رابیشتر قطع میکردم و وقتی متوجهی این حالت میشدم، نمیتوانستم دلیلی منطقی برایش پیدا کنم. یکبار دیگر هم احساس کردم بیش از اندازه واردِ مسائل خصوصییم شده و با تندی به او تذکر دادم که بهعنوانِ طرفِ قراردادِ من حق ندارد اینکار را بکند، او هم توضیح داد قصدی نداشته و فقط در ادامهی بحثی که با هم داشتیم واردِ این موضوع شده. این اتفاق بعدها باز هم تکرار شد و من تصمیم گرفتم از میزانِ حساسیتم نسبت به نظرات شخصیِ او بکاهم تا مجبور نشوم هربار جایگاهش را یادآوری کنم اما با ادامهی رابطه طبعاً صحبتهای ما بازهم عمیقتر شد و بهناچار موارد هم خاصتر، بالاخره یک روز آقایِ مهرابی چیزی گفت که باعث شد من کاملاً از کوره در بروم و شروع کردم به داد زدن: « چطور میتوانید اینقدر بیاحساس باشید؟! اینکه وانمود کنید صمیمی هستید و در عینِحال دنبالِ کسب درآمد از خشمگین کردنِ دیگران باشید، ریاکاری محض است. چهطور میتوانید اینقدر دوگانه رفتار کنید؟ اصلاً شما چهجور آدمی هستید که نیاز به ارتباطِ واقعی با آدمهایِ دیگر ندارید؟! شما واقعاً فکر میکنید کی هستید؟ » بدون اینکه صدایش را بلند کند باز هم باحالتی صمیمانه که لجم را بیشتر در میآورد در جوابم گفت: « من فکر نمیکنم کسی هستم و با شما ریاکاری نکردم، رفتار من کاملاً حقیقی بوده، تنها دوگانگیِ من با شما این است که من علتِ خشونتِ خودم را پذیرفتهام و با آن کنار آمدهام. در سطحی که ما زندگی میکنیم، تحریک و برافروختگی چون بخت و عشق یک حادثه است و نمیتوان جلویِ وقوع آن را گرفت اما میتوان آن را به خشم تبدیل نکرد.»
پس از این جلسه تصمیم گرفتم دیگر قرار دادم را با شرکت تمدید نکنم. حدود یکسال بعد هم شنیدم که موسسه ورشکست شده و کارش به دادگاه کشیده، ولی راستش را بخواهید گاهی احساس میکنم دلم برای آقایِ مهرابی تنگ شده!
من آن ماهام که اندر لامکانام
مجو بیرون مرا، در عینِ جانام
تو را هر کس بهسوی خویش خواند
تو را من جز بهسوی تو نخوانم
مرا تو بههر رنگی که خوانی
اگر رنگین اگر ننگین ندانم
...
سخن کشتی و معنی همچو دریا
درآ زوتر، که تا کشتی برانم.
*داوود آزاد-دیوان شمس و باخ: I'm the spirit moon

عنکبوتها تار میتنند
مگسها نشّه از گنداب
پروانه از سر تنهایی
دریغ از باغچه
زیبایی کم شد.
دلم سوخت از شرابی که ریخت و نخوردم، اما دیگه نمیشد از رویِ قالی جمعش کرد، حداقل لکهیِ سرخی هست که میمونه!
و یسوع پس از نزول به خانهی عذرا دست برگردنِ او آورده و فرمود:
قابیل پدرِ من بود، روسپیان خواهرانم، رهزنان برادرانم و یهودا یارِ من؛ اما زنهار از آنانکه گناهانِ بزرگ را با ذهنی پیچیده، ساده میکنند!
[ مرد از اتاق دیگه باصدایی که به گوشِ زن برسه با جملهی پایین شروع میکنه ]
ـــ آدم همیشه یه نفر مثلِ خودش رو پیدا میکنه!
ـــ پس لابد منم مثلِ توام؟!
ـــ اشتباه نکن، من تو رو پیدا نکردم، تو من رو پیدا کردی، ولی اون قانون بازم درسته چون منم اون موقع مثلِ تو مرده بودم، اما حالا نه.
ـــ هههه، آره تو خیلی زندهیی! خزیدی توی دخمهت داری مثلِ گداها زندگی میکنی، هیچی رو نمیبینی.
ـــ غصه نخور، فکر خودت باش، چیزایی که برای دیدن هست میبینم. رنگ چیزا چشمام رو کور نمیکنه که آخرِ هر داستان گریهم بگیره، بعد بگم وای مردم چهقــدر بدند.
[زن اینجا به همون اتاقی که مرد هست میره و وانمود میکنه اونجا دنبالِ چیزی میگرده]
ـــ کسی که گریه میکنه حداقل زندهست، تو چی؟
ـــ کسی که مدام برای خودش گریه میکنه نمیتونه زندگی کنه.
ـــ اصلاً بهتو چه ربطی داره من چیکار میکنم؟
ـــ خب واقعاً به من ربطی نداره، تو به من گیر دادی، هی میگی چرا اینجوریی، همه اینو دارن تو حتا اینم نداری. خب من اینم، تو که نیستم، هیچوقتم سعی نکردم مثلِ دیگران باشم یا اونطوری که بقیه میخوان بشم. من زندهم برای چیزایی که خودم میخوام. گفتی فلان چیز رو میخوام، گفتم باشه تهیه میکنم ولی تن به بازجویی گذشتهم نمیدم، کسی رو هم بهخاطرِ اونی که هست بازجویی نمیکنم. خدای من تو آدم رو درگیرِ چه حرفهایِ چرندی میکنی! این همون مرده بودنه که میگم، تو یهجا موندن و پوسیدن، بهتر نیست بهجایِ نق زدن آدم یهچیزی رو بسازه؟ [مرد آروم به خودش میگه] خدایِ من، تو عمرم هیچوقت اینقدر وراج نبودم!
ـــ اون چیزایی که تو میگی بازجویییِ، اون چیزایی که همه دارن و تو نداری، یه قسمت از شخصیت یه آدمه که تو براشون سعی نکردی.
ـــ آره درست میگی سعی نکردم یا الان دارم میکنم اما مسأله اینه که منم یه چیزایی دارم که تو بازییِ همون بقیه که میگی به حساب نمیآد و دوستشون دارم، براشون زحمت کشیدم، باهاشون زندگی کردم، حالا به من ربطی نداره که اکثریت کاری باهاش ندارن یا وقتی خودشون دلشون لک میزنه، یادشون میاُفته راستی فلانی اینجوری بود، چه خوب بود یا اصلاً بد بود! من یهبار زندگی میکنم، قرار نیست بکِشِ فکرِ دیگران باشم!
[ از اینجا بهبعد صداها همینطور بلندتر میشه ]
ـــ آره، با این حرفهای چرند دلت رو خوش میکنی، نشستی یهجا که همه چیزت تأمینه، اونوقت برایِ خودت فلسفه میبافی!
ـــ خب من نمیفهمم بالاخره تأمینم یا نیستم، مگه اصلاً اگر اسمِ این رو بذاریم تأمین، همینی که تو مدام میگی حداقله، گناهه؟! باید همینم برم پس بدم؟
ـــ مهم اینه که خودت چیکار کردی!
ـــ اونقدر کردم که چیزی داشتم که تو هرچی میگردی اون چیزی که من داشتم پیدا نمیکنی! مشکلِ تو میدونی چیه؟ اینه که فکر میکنی چیزی رو اگه نشه خرید، بیزحمت بدست اومده، آره چون واقعاً هم بیزحمت بهدست میآد، زور که بزنی، خودت که یادت بره، تازه میپره! مهم اینه که آدم واینسته همه چیز رو از دیگران بخواد!
ـــ یهکم دیگه جلو بری لابد میگی به نیـروانا رسیدی!
ـــ بابا من اصلاً نمیخوام به چیزی برسم، فقط میخوام خودم باشم، تنها چیزی که دلم میخواد بهش برسم آرزوهامه!
ـــ پس آرزویی هم داری، جالبه! خب آرزوت چیه؟
ـــ اینکه زنـده باشم!
Randy Pausch که قبلاً از سخنرانی آخرش درباره "مدیریت زمان" اینجا نوشته بودم، درگذشت.
دو سه شب بود که احساس میکردم خوابم تکرار میشه، میدیدم باحالتی که برام تازگی داره، دارم شمارهیی رو میگیرم؛ صبح که بلند میشدم فقط همین یادم میموند و بقیهی خواب رو هرچی زور میزدم یادم نمیاومد، حتا سعی میکردم شماره رو بهخاطر بیارم اما بیشتر از چندتا رقمِ مبهم چیزی دستگیرم نمیشد تا دستِ آخر یه روز صبح تونستم شماره رو کامل رویِ کاغذ بیارم، انگار شب تویِ خواب سعی کرده بودم شکلِ ارقام رو به ذهنم بسپرم، طوریکه وقتی نوشتمشون و بهشون نگاه کردم، هیجانزده مطمئن شدم شماره درسته! خب حالا چیکار کنم، خیلی عجیبه یهچیزی از دنیای خواب تا به بیداری اومده! اول خواستم به روش سمبلیک و تداعیِ آزاد و انواع چرتوپرتهایی که از یونگ و بقیه خونده بودم تفسیرش کنم، بعد حتا سعی کردم بینِ ارقام رابطهی ریاضی پیدا کنم اما راه بهجایی نبردم، با اینکه هنوز هیجانزده بودم کاملاً خسته شدم و گذاشتمش کنار.
صبحونهم رو خوردم و کارهایِ معمولِ اول روز مثلِ تخلیه صبحگاهی رودهها و غیره رو انجام دادم و برای گرفتن نمرههای کذایی که اصلاً برام مهم نبود رفتم دانشگاه. توی اتوبوس به فکرم رسید که چرا همهچیز رو اینقدر پیچیده میکنم، مگه نه اینکه همیشه از این پیچیدگی بدم میآد، خب خیلی ساده به شماره زنگ میزنم، حالا چه اهمیتی داره اینکار یهمقدار دیوونگی توش باشه حداقل میفهمم اونورِ خط (خط که نه امواج) چه خبره، فوقش اینه که اون شماره ربطی به دنیایِ بیرون نداره دیگه! بعد از ظهر برگشتم خونه و بعد از مرتب کردن ذهنم و با مقداری اضطراب شماره رو گرفتم ... شمارهی موردِ نظر شما مسدود میباشد، لطفاً مجدداً شمارهگیری نفرمایید! پووف، چقدر مسخره! اما حسِ عجیبی وجودم رو گرفت، اصلاً شاید این شماره آشنا باشه، بخصوص که من بنابه یه عادتِ قدیمی زیاد ذهنم رو برای حفظ کردن به زحمت نمیندازم، یهو یادِ یه دفتر تلفن توی کامپیوترم افتادم که هرچی شماره گیر میاُوردم توش مینوشتم، رفتم سراغش، شماره رو سرچ کردم، اونجا بود ... شمارهی یه دوست قدیمی بود که یه روز وقتی داشتیم تویِ یه جایِ خوش آب و هوا و پرت با هم قدم میزدیم گفت آخ، نشست، بهپشت افتاد و در عرضِ چند دقیقهی جهنمی سکته کرد و مرد.
پینوشت: اونچه نقل کردم در عین اینکه واقعی نیست، کاملاً حقیقت داره.
