تبليغاتX
هـرچی ‌دلـم می‌خواد

هـرچی ‌دلـم می‌خواد

๑۩๑ خواستن چون بودن تنها یک اتفاق نیست ๑۩๑

خانه‌هایِ کشف.

خانه‌هایِ شطرنجی که پیچیده‌ترین بازی‌ها روی چهارگوش‌هایِ کاملا‌ً مرتبش انجام می‌گیرد ولی درنهایت از H8 بیرون نمی‌زنند.

خانه‌هایی که نمی‌بینی و تمام زندگی‌ات، عدمِ وضوحِ گستره‌ی بینایی‌ات را با حضورِ لکه‌هایِ سیاه و خاکستری‌یِ مغزدار توجیه می‌کنی.

و دوباره خانه‌های کشف و شهودی هرچند کوچک اما در گستره‌ی بینایی در لحظه‌یی که نمی‌دانی رویا، توهم یا بیداری‌ست. اما چه فرقی می‌کند، مهم دیدن است، شاید گاهی هم دیده شدن.

می‌توان نوشت از بیرونِ چهارگوش، بدونِ قضاوت؟ می‌توان بدونِ خواستن حرف زد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 20:5  توسط آگالیلیان  | 

چند وقتی‌یِ که دلم می‌خواد بنویسم ولی احساس می‌کنم نمی‌تونم، انگار چیزی توی دلم یا شاید هم فکرم قلنبه شده که به نوشتن در نمی‌آد، شاید خنده‌تون بگیره چون کاملاً بی‌ربطه اما این حالت از شبی شروع شد که داستانِ کوتاهِ «قلمرو دزدان» از مرحوم Italo Calvino‌‌‌‌ رو خوندم! شما هم که زحمت می‌کشید تا این‌جا می‌آین و می‌بینید آگالیلیان بی‌بضاعت شده و باز چیزی برای گفتن نداره اگر دوست داشتید می‌تونید اون رو در پیوندهای روزانه‌ی وبلاگ بخونید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 0:32  توسط آگالیلیان  | 

آدم دیگران را تویِ خودش ادامه می‌ده، در صورتی‌که این دیگران واقعاً دیگران نیستند!

وابستگی یعنی تلاش برای کامل کردن خود با چیزی که دیگری داره؛ دوست داشتن یعنی ساختن یا زنده کردنِ چیزی در خود یا دیگری!

آدم‌ها گاهی مثلِ شی‌ء با هم رفتار می‌کنند، بعضی‌ها دیگران را برای مصرفِ خاصی نگه می‌دارند؛ بعضی هم مصرف می‌کنند، مچاله می‌کنند، می‌اندازند دور؛ این‌کار وقتی انجام می‌شه که اون‌ها در احساس‌شون، گره دارند و می‌ترسند احساسِ واقعی‌شون رو بیرون بدند.

گاهی آدم تویِ دلِ یک‌نفر احساسی می‌کاره که به همون سادگی می‌تونه ازبین ببرش.

یاد گرفتن یک نوع ترکِ عادته!

برایِ یاد دادن اول باید جذب کرد، مشتاق کرد، دوست داشته شد!

بعضی وقت‌ها فقط کافی‌یِ سرت رو بیاری بالا تا زیبایی رو ببینی!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 23:36  توسط آگالیلیان  | 

جالب است این‌همه بی‌تفاوتی نسبت به کوس جنگ! این‌جا همه یا بی‌تفاوتند یا انکار می‌کنند یا در مقابل تهدیدِ جنگ رجز می‌خوانند! من به‌عنوان یک آدم که داخل این‌ مرزهای این‌بار نه‌چندان فرضی جغرافیایی قرار دارد، یک‌نفر از 70 میلیون، از داخل این وبلاگِ پرت افتاده‌ی کم‌خواننده، داد می‌زنم! دستم به آنانی که خارج از این مرز راه‌شان جنگ است نمی‌رسد ولی تعجب می‌کنم اینان که داخل‌اند هی می‌گویند اگر حمله بشود فلان می‌کنیم و مدام رجز می‌خوانند، مثل این آقا با این ظاهر چروکیده‌یِ خشن. آهـــــــــــای، من با کسی سرِ جنگ ندارم وقتی هم برق، آب، گاز، پول ... و مهم‌تر از همه ‌حقِ انسانی خودم را ندارم، دیگر جنگ نمی‌خواهم و اگر روزی دستم به شما که داخل همین مرزها قرار دارید برسد، به‌خاطر اتفاق افتادنِ فاجعه‌ی جنگ، اگر زنده بمانید و بمانم، این‌بار خِرِ شما را سخت خواهم گرفت! و باز تعجب می‌کنم از مردمی که همیشه بی‌تفاوتند و خواب، مگر نمی‌دانند جنگ چیست؟! مگر نوعِ بی‌حاصل و نسبت به این‌یکی کوچکِ آن را فراموش کرده‌اند؟! نشسته‌اند نگاه می‌کنند ببینند خب حالا چه می‌شود یا گروهی سیاستمدارِ آشکارا خیال‌باف و خرافی و دروغ‌زن از سنخِ شاه سلطان حسین برای‌شان چه می‌کنند، خب حالا اگر جنگ شود می‌میرید، اتفاقِ خاصی نیست جز درد و مرگ و تباهی که شاید پیش‌تر تباه شدید که این‌چنین چون توده‌یی بی‌شکل، ساکت به مسلخِ بی‌پرواییِ ‌نادانان می‌روید! حتا توانِ یک اعتراضِ کوچک و شاید به‌گمان‌تان بی‌حاصل را هم از شما گرفته‌اند؟!


پی‌نوشت: ۱- این‌که من جنگ نمی‌خواهم، کاملاً حقِ من است و اقدام علیه امنیت ملی نیست! ۲- ببینیم بالاخره می‌توانیم کاملاً پوزِ بوش را بزنیم یا نه!
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 1:5  توسط آگالیلیان  | 

امشب اتفاقاً بعد از سال‌ها دوباره تکه‌یی از "چیدنِ سپیده‌دم" برگردان و دکلمه‌ی "شاملو" را از اشعار "مارگوت بیکل" شنیدم، چقدر زیبـاست!   این قطعه را گوش کنید 


پی‌نوشت:  احتمالاً ایشان آن‌قدرها هم زبانِ غیرِ فارسی نمی‌دانسته که ترجمه کند، پس چه زیبا گفته!
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 1:36  توسط آگالیلیان  | 

بعضی آدم‌ها مثلِ مسهل می‌مونند، باعث می‌شند آدم هر چی آشغال داره، بریزه بیرون. مسهل بعضی وقت‌ها چیزِ خوبیه، پس این آدم‌ها هم خوبند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 0:4  توسط آگالیلیان  | 

گوش می‌دهی، وحشت، تنفر، ناسزا و خیانت و ناراست با خود یا دیگری، می‌روی اگر مجالی باشد می‌گویی، گفتن را سودی نیست، تنها طلبِ نوازشی از حضورت برای رفتن به فراموشخانه‌ی لحظه‌های دورِ گم کرده‌ی کودکی ــ‌ در چهار دیوارِ بلوغی متفرعن، اسیـر. فریاد می‌زنی: « هـای، این‌که به طرفه نگاهی سودا زده‌ات می‌کند باز هم سودایِ آینده است با درد! » گوش‌هایش، هم مسیرِ نگاهش را می‌گیرد و می‌رود از پیِ تکراری که سال‌هاست از آن می‌گریزد و می‌نالد و می‌سازد؛ رویایِ دیگری از درد که در این بی‌فرصتی دیگر رویا نیست. صبـر می‌کنی تا ازقضا نشانش دهی این افیونِ رخوتناکِ سستی برابرِ آگاهی را که نگاه کن این است آن‌چه از میانِ شیارهای این زمینِ بزک شده می‌روید. اما در آن بازی‌، نقشی می‌بینی که هم خود از آن بیـزاری. ای‌کاش هم او نبود که بیدار کرده بود مرا از کنجِ رخوتِ خود تا ببینم پیچش آهسته‌ تنگِ سستی را بر دلِ هوشیارش، بر تنِ بیـدارش. سکوت تنهاست، بی‌صدا که می‌ماند!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 2:40  توسط آگالیلیان  |