تبليغاتX
هـرچی ‌دلـم می‌خواد

هـرچی ‌دلـم می‌خواد

๑۩๑ خواستن چون بودن تنها یک اتفاق نیست ๑۩๑

تـویِ کشورِ مـا یـه مشکـل عمده هست کـه مدام با اون درگـیـریــم و اون ایـنه کـه دستـگـاه‌هـا، شرکـت‌هـا، اداره‌هـا، مـحیـط‌هـای اجتـماعی از دولتی و غیردولتی و درنهایت حکومت‌ها درست کار نمی‌کـنند، بهتـریـن جایی‌کـه توضیـحی مناسب در مورد دلیلِ این عدم‌کارکرد پیدا کردم تا اون‌جایی که یادم می‌آد تویِ کتـابِ جامعه‌شناسی‌ نخبه کُشی نوشتـه‌ی علی رضاقلی بود که اون‌جا خیلی خوب در موردِ سنت قبیـلگی به‌جـا‌مونده تـویِ فـرهـنـگ‌مـون در طیِ تـاریـخ توضیـح داده، اگـر تاحالا نخوندینِ‌ش، پیشنهـاد می‌کنم زحمـش رو بکـشیـد و اگـر هم خواستید ریشه‌یی‌تر از اول تاریخ‌مون تا به امروز دنبـال کـنیـد پیشنهـاد می‌کـنم اون لینکِ  تاریخ ایران به روایت امیر حسین خنجی رو که تـوی پیـونـدهای ایـن وبلاگ هست دنبـال کـنیـد. امـا مـن اصـلاً نمی‌خـوام به چـراییِ فـرهنگیِ ایـن نا‌کارآمدی بپـردازم، بلکه می‌خوام در موردِ بازخورد و نوع رفتـار درون سیستمی‌ش حـرف بـزنـم:

مطلب از این قراره که امروز با خدماتِ یه شرکت مشکل پیدا کردم که خیلی اذیتم کرد ( هر روز ایـن اتـفـاق چنـدبـار برای همه‌مون می‌اُفتـه و حسّش نمی‌کـنیـم چون بـرامون عادی شده و مـثـلِ مسالـه تـرافیک، آلودگی‌هوا، گـرونی، مسکن و ... ) برایِ حل مشکلم زنگ زدم به روابط عمومی و پشتیبانیِ شرکـت، اتـفاقـاً این شرکت نسبت به بقیه خیلی هم خوب و منظم خدمات می‌داد، اما این‌بار ظاهراً مشکل حل نمی‌شد و خیلی واضـح از من قصوری سر نزده بود. پشتیبانی سعی کرد من رو متهم کنه، بعد که با یک‌سری دلایل متقن و غیر‌قابلِ انکار از طرفِ من مواجه شد، کاملاً قانع شد و تایید کرد مشکل از اون‌هاست و گفت من اولین نفر نیستم کـه به این مشکل برخوردم (غیـر از این‌کـه مجبـور شده بودم چنـدبـار با جاهای مختلف تمـاس بگیرم، کلی وقـت کـه دقیـقاً تویِ اون شرایط بـرام خیـلی بـا‌ارزش بود، هدر رفتـه بود!) خلاصه من از پشتیبانی شرکت خواستم مشکلم رو حل کنه و اون‌ها بعد از چندبـار سعی کردن، آخرش به این نتیجه رسیدن که خودشون نمی‌تونند مشکل رو حل کنند و جواب‌شون این بود که فـردا من با آقـای فلانی تمـاس بگیرم. براشون منطقی توضیـح دادم کـه من اشتباهی نکـردم و تا حالا بـرای حلِ اشتبـاهی کـه از سـازمـانِ اون‌ها سر زده وقت و امکانِ استـفاده از خدماتی که بهـاء‌ش رو پـرداخت کـردم از دست دادم، و این کارِ پی‌گیـری و رفع مشکل یه رونـد درون‌سازمانی‌یِ، نه کارِ مشتـری و من نباید بابتِ رفـعِ اشتبـاهِ درون سازمانیِ اون‌ها، دوبـاره وقـت و هـزینـه بـذارم؛ پشتیبانی خودش باید با آقـایِ فـلانی تمـاس بگـیـره و مشکلِ داخلی‌ش رو حـل کـنـه تـا مشکلِ منِ مشتـری حـل بشـه. سـرتـون رو درد نیـارم من و اون مسوول پشتیبانی حدود یک‌ساعت با هم کلنجار رفتیم و در عین این‌که هردومون دوست داشتیم به‌هم بد‌ و ‌بیـراه بگیـم (خوشبختانه هردومون مودب بودیـم و این‌کار رو نکـردیم) دستِ آخر طرف به من گفت که «من واقعاً امکان دسترسی به آقای فلانی رو ندارم و این‌جا کار می‌کنم و وضعـیتم اینه». متوجه شدم وضعیتِ هردومون با هم فرق نداره و بـیـهـوده یک‌ساعـت به هم سابیده شدیم و اون آدم هم مثلِ من از یه سیستمِ معیوب رنج می‌بـره و اصـرارِ من، فقـط هردومون رو بیشتـر اذیت می‌کنه؛ بـه قول معروف همون حرفی که مدام می‌گیم و مدام می‌شنویم: « کلِّ سیستم خرابه!»  بعد که دیگه بی‌خیـال شدم با خودم فـکـر کـردم کـه خب یعنی چی من کـه سعیِ خودم رو کـردم، بله سیستم معیوبـه امـا نتیجـه چی می‌شه؟! با ایـن سیستمِ معیوب چه بـایـد کرد؟ من کـه بیرونِ این سازمان هستم، نهـایـت اینه کـه وقـت بذارم و بـرم سراغ آقـایِ فـلانی، ولی ایـن‌جوری کـه مشکـل کـلاً حـل نمی‌شـه! یه لحظه به ذهنـم رسیـد اون آدمی که توی سیستم هست، همون مسوول پشتیبانی یا هر کی دیگـه، هیـچ تلاشی بـرای انتقالِ مشکل هردومون انجام نـداد، یعنی خیلی واضح نسبت به جایی کـه داره هـر روز مقدار زیادی از زندگی‌ش رو صرف می‌کنـه بی‌تفاوته، لابد آقای فلانی هم همین‌طوره، و هر روز این اتفاق چندبار برای همه‌مون می‌اُفته!

نتـایـج اخلاقی از ایـن‌همـه روده درازی، وقتی دیـدیـم داریم به‌خاطر ناکارآمدیِ یه سیستم اذیت می‌شیم:

1- می‌تونیم بیشتر از این خودمون و دیگران رو اذیت نکنیم، بی‌خیال بشیم و بذاریم هر روز این اتفاق چندبار برای همه‌مون بیُفته!

2- می‌تونیم از این‌که هر روز این اتفاق چندبار برای همه‌مون می‌اُفته! خستـه بشیـم و بـه فکـرِ این بیُفتیم که در نهایت این مشکلِ همه‌مونه و باید باهم حلش کنیم.

3- می‌تونیم بریم یه جایی بیرون از ایران که هر روز این اتفاق چندبار برای همه‌مون نیُفته!

4- می‌تونیم اصلاً وجود نداشته باشیم!

 


پی‌نوشت: این موضوع دقیقاً می‌تونه در مورد اشخاص، نه سازمان‌ها تکرار بشه و در نهایت شما بفهمید که کل سیستمِ یک آدم خرابه، این‌جا فقط می‌تونید به فکر این بیُفتید که بی‌خیال شید و فکر این باشید خودتون این‌جوری نباشید و اگر روزی بچه‌دار شدید، نذارید بچه‌تون از کل سیستم پیروی کنه!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 1:46  توسط آگالیلیان  | 

وقـتی خودت، خودت رو دوست نداشته باشی، چطور می‌تونی دیگـران رو واقعـاً دوست داشته باشی یا دوستی رو حس کنی؟

این‌که از کسی بخواهیم دوست‌مون داشته‌ باشه و بعد دوستیش رو قبول نکنیم، شریک کردنِ دیگران در سمّی‌یِ که خودمون استفاده می‌کنیم.

سقوط از ارتفاعِ پوشالی، دردناک‌تر از سقوط از ارتفاعِ حقیقی‌یِ.

یک‌نوع تکبر اینه که آدم وانمود کنه به محبت دیگران احتیاج نداره!

بدون دوست داشتن، احساسِ زنده بودن توهمی‌یِ که باید با تایید دیگران پر بشه.

دوست داشتن یک‌نفر یه چیزه، نگه‌داشتن کسی که دوستش داری چیزِ دیگه.

از بیرون دیدن خود، یعنی خروج از خودخواهی.

۱- به‌خودت نق نزن ۲- تویِ ذهنت با کسی درگیر نباش، اونوقت ذهنت می‌تونه آزاد باشه. 


* پی‌نوشت: این‌ها تعدادی از نوشته‌هایی بود که امروز از نوشته‌های قدیمی خودم خوندم و مربوط می‌شه به چندسال پیش، تویِ درگیری‌هایِ خودم با خودم نوشته شده، اشتباه نشه همه‌ش درباره خودمه و درباره‌ی هیچ‌کسِ دیگه‌یی‌ نیست. پایینی هم که خب معلومه مالِ من نیست.
 غریب‌ترین تفاوتِ میان خوشبختی و شادی این ا‌ست که خوشبختی جامد است و شادی مایع!

                                                                                                   سلینجر(Salinger)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 21:26  توسط آگالیلیان  | 

یکی بیشتر می‌خواد، یکی بیشتر نمی‌خواد راضیه.

یکی بیشتر می‌خواد می‌ره که پیداش کنه، یکی می‌شینه هی نق می‌زنه.

یکی می‌ره اون چیزی که می‌خواد رو از دیگران طلب می‌کنه، یکی می‌ره خودش پیداش کنه.

یکی  که به خواسته‌ش رسید وای‌می‌سته و تو فکرش خودش رو نسبت به بقیه برتر می‌دونه.

یکی که اون چیزی که می‌خواست پیدا کرده، می‌دونه نسبت به خودش برتر شده، دلیلی برای وایستادن نداره ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 19:39  توسط آگالیلیان  | 

خب، من بهش می‌گم از مفهوم تهی شدن، اون چیـزی که این 30 سال اتفاق افتاده و این ربط پیدا می‌کنـه به این‌کـه شما اگـر تویِ ایـران بودیـد از لحـاظِ سنـی در ابتـدای این مدت کجایِ دوره‌ی زندگی‌تون بودید، تازه خود این دوره‌ی 30 ساله رو هم می‌تونیـد به دو قسمت تـقسیـم کـنیـد، یک قسمت دوره‌ی اول که هنـوز تتمه‌یی از آدم‌هایی با طرز تلقی پیشیـن در محیـط وجود داشـتـنـد، با وجود جنـگ و شور انقلابی کـه حالا موافق یا مخالفش بودند؛ و دوره‌ی دوم که رفته رفته حضور این آدم‌ها کم‌رنگ شد. البته یک عـامـل دیگه هم وجود داره که خارج از مـرزهای قراردادی اتفاق افتاده، اسمش رو بگذاریم تغییر بیـرونی کـه شامل چیـزهایی هست مثلِ رو گـردونـدن جـامـعـه جهـانی از شعـارهای چریکی و درنهایت تـروریـستی و میـلِ بیشتـر به حقوقِ فـردی و انسانی، ظهـور فن‌آوریِ جدید، بخصوص ماهواره و اینترنت و امکانِ ارتباط و سردراُوردن از اتفاقات دنیا و امکانِ رشد فردی در سایه آگاهی از این نوعش.

اما اون چیـزی کـه اسمش رو گذاشتم از مـفـهـوم تهی شدن چیه و اصلاً مگر مفهومی بوده که حالا گم شده؟! بگذارید این‌قدر پیـچیـده‌ش نکنم ساده بگـم، این نکتـه یک مقدارِ زیادش برمی‌گرده به نـوعِ آموزش، چه آموزشِ مدرسه‌یی و دانشگـاهی، چه آموزشی کـه از بـازخورد رفتـار و رویـکـردِ کلّیِ جامعه ایجاد می‌شه. در موردِ آموزشِ مدرسه‌یی بـایـد بگم قبـل از این دوره‌ی 30 ساله بنـا‌بـه تجربـه خودم یه تـفـاوت عمده وجود داشت، رونـد با تمـام ضعـف‌هاش بیـشتـر آزاد و مفهوم‌گـرا بود، در‌صورتی‌که بعد از اون شدیداً سطحی شد، اگـر بخوام بگـم به‌نظرم چـرا ایـن‌جوری شد سـرتون رو درد می‌آرم پس فقط فهرست‌وار چنـدتا رو اسم می‌بـرم: نبودِ کار و تبدیل شدن ورود به دانشگـاه‌ها به‌عنوان چیـزی صرفاً تقلیـدی، سانسور و کم‌رنگ شدن هنـر از هـر نوعش، قـطـع ارتبـاط بـا دنیـایِ خارج و فیلتـر شدن، کم‌ چاپ شدن کتـاب و گـرون شدنش، ترویج خرافات و نفی هرجور فکری که با عقیـده‌یی ثابت هم‌خونی نداشت و .... کـه خارج از پـدیـده سانسور کـه به‌گونه‌یی دیگـر قبل از این دوره‌ی 30 سالـه وجود داشت چند نمـونـه‌ی بـالا قبـلاً روندی بـرعکـس داشـت. امـا از لحـاظ آموزش اجتماعی و بازخورد رفتـار جامعه، بازم طولانیش نمی‌کنم و چندتا مورد کـلی رو می‌گم، دستیابی قشرِ خاصِ از لحـاظِ فرهنـگی پایینِ جامعه به منـابـع ثـروت و امتیازاتی بیشتـر از طبقه‌ی متوسـط، ارزش‌های جامـعـه رو به سمت سطحی‌گـرایی سوق داد کـه توی نوشتـه‌های قبلی جسته‌گریخته ازش نوشتـم و همین‌طور تـرویـج خرافـات و تشویق برای ذهن‌هایی که شرایط‌شون طوری بوده که ناچار بودند فـقط از همین محیـط تغـذیه کنند، و یک عامل مهم دیگـه دامن زدن به جدایی دو جنسِ آدمیـزاد در همه‌ی سطوح که خب سابقه‌ی تاریخی هم داره  و ...

اما نکتـه‌ی اساسی، با احتساب اون‌چـه گـفتـم فکـر می‌کنید اغلب جوون‌هایی کـه پس از ایـن دوره‌ی 30 ساله به دنیـا اومدند چه امکان‌هایی بـرای شکل گرفتن داشتن؟ خب یکی می‌شه قبول کـردن یا نکردن این ارزش‌ها که در صورت قبول نکـردنش از طرف جامعه تحت فشار قرار می‌گرفتند و قطعاً باید منـابـعِ تربیتی دیگـه‌یی به کمک‌شون می‌اومده تا بتونند ایـن فشـار رو پس بـزنـنـد. البتـه شکی نیست که اون ظهور فن‌آوری جدید یعنی همون عامل بیرونی هم دیدِ بازتری ایجاد کرده.

خب حالا  با این‌همه پر حرفی که کردم دوست نازنین به‌صورت طنز و غیرطنز در حد عقلِ خودم جواب سووالات رو می‌دم:

ـــ می‌خوام بدونم چه جوری فکر می‌کنن؟

ـــ یه گروه به ماشین مدل بالا، پسرها به تور کردن تعداد بیشتر دختـرها، اون هم هم‌زمان. دخترها به تور کردنِ پسرها با ماشین‌های مدل بالا و پولِ بیشتر ( که خب این همه‌جای‌ِ دنیا طبیعی‌یِ). به کـارکـردِ انواع موبایل و همون فن‌آوری نوین فقط جهتِ داشتن آخرین مدل، روش‌هایِ یه شبه پولدار شدن خلاصه به انواع عشق و حال از نوع موقت، یه گروه مدرک‌های تحصیلی بالا گرفتن( معدودی فقط تو این مدرک‌گرفتن واقعاً چیزی یاد می‌گیرند)، رفتن به خارج از ایران بعضی که کارشون درسته برایِ تحصیل و ...

ـــ چی توی زندگی براشون مهمه؟

ـــ یه گـروه همون بالایی‌ها که نوشتـم، یه گـروه کم هم رو اُوردن به رشـد شخصی ولـی حدِّ رویکردِ اجتماعی میل می‌کنـه به صـفر، چون تعدادِ خیلی کمی آدم این‌جا هدفِ اجتماعی دارند.

ـــ هدفدار هستن یا نه؟

ـــ باز هم هدف همون بالایی‌هاست مگـر یه عده‌یی که به زندگیِ بهتـر هم فکـر می‌کنند کـه البتـه باز هم رویکـرد اجتماعی وجود نـداره و اون رو یا تویِ یه گوشه‌ی شخصی دنبال می‌کنند یا توی‌پول‌ در‌اوردنِ صرف یا بیرون از این خاک.

ـــ چه درکی از منافع فردی و اجتماعی دارن؟

ـــ راحت بگـم این‌جا هنـوز اکـثـریتِ غالب به این نتیجه نرسیدن که « منافع فـردی‌شون تویِ منافعِ اجتماعی پیدا می‌شه» حتـا قشرِ به‌ظاهر روشن‌فکر، یا حداقل من نمی‌تونم به اندازه انگشت‌های یه دستـم آدم بشمرم کـه این‌جوری باشن. همه دنبـالِ آماده‌ش می‌گردند بـرای همین هم میـل به مهاجرت این‌قدر زیاد شده، خب به‌نظرم حق هم دارند!

ـــ به هنر از چه دیدگاهی نگاه می‌کنن؟

ـــ خب این یکی به خاطـر همون تغییـر بیرونی یه ذره بهتـر شده گـرچه مثـلاً بازم فیـلم «ده‌نمکی» بیشتـرین فروش رو می‌کنه اما خب به هر حال قدرت مقایسه رشد کرده اما بازم نبود منابع شدید وجود داره، این‌جا رسماً که هنر آموزش داده نمی‌شه!

ـــ سرگرمی‌هاشون چیه ؟

ـــ  اول سکس دوم چرخ زدن تو خیابون با ماشین و مصرف الکل ... خب واقـعـاً این‌جا سرگرمی‌هایِ جمعی خیـلی کمه، جایی برای برخورد وجود نداره!

ـــ نسبت به بزرگتـرها رفتارشون چه جوریه ؟

ـــ خب این یکی یه مقدار مثبته، از اون لایـه‌ی سنتی که معلم و والدین هـرچی گفتن مـطیـع باش اومدن بیرون، یعنی فرصتِ فکر کردن بیشتر شده!

   خیلی سیاه نوشتم، نه؟ خب ایـن‌ها واقعاً بیشتـر از نصف این جمعیت موجود رو تشکیل می‌دند اما نه، می‌تونم بگم این‌جا یه چیز رو نادیده گـرفتـم، خارج از این اکثریت و اون فهمی که تهی شده چندتا اتفاق خوب افتاده:

      1-      دخترهای جامعه اکثراً از اون لاک سنتی‌شون اومدن بیرون، حالا درست یا نادرست اما به هرحال حقوق انسانی بیشتری رو طلب می‌کنند.

      2-      در‌عین این‌که همه به طرزِ بدی فردی نگاه‌می‌کنند، به ذهن آدم‌ها خطور‌کرده که حق دارند از زندگی‌شون لذت ببرند ولی خب هنوز ربطش رو به اجتماع پیدا نکردند!

      3-      به خاطر همون فـرد‌گـرایی بالا و عدم مـطیـعِ محض بودن خیـلی از مطالب خرافی رو دیگـه نمی‌شه به‌ این راحتی به‌روش اطاعتِ‌ محض و تربیت سنتی و احترام ‌به ‌بزرگتر به خوردشون داد.

 

راستش در نهایت اگـر بخوام جمع‌بنـدی کنم می‌گـم اکثریت از مفهـوم تهـی شدنـد اما اقلیتی وجود داره کـه حتا بیش از جوون‌های قبـل از این 30سال رشد کـردند و به نظـر نمی‌رسـه بشه رشد این اقلیت رو متوقف کرد و یا ندیده گرفت.

 

پی‌نوشت: جهانگیر عزیز می‌دونم نوع نگارشم پراکنده و دل‌چسب نبود، اما تمام اون‌چیزی بود که امشب به ذهنم رسید.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 2:56  توسط آگالیلیان  | 

از اون ترانه‌ی نوشته‌ی قبلی که می‌بینید خوشم می‌آد و به خودم اجازه دادم با این سوادِ اندکم ترجمه‌ش کردم:

 

شن‌نوشته،

نامت را بنویس، بگذار باد و اوجِ مدّ دريا آن‌را با خود ببرد،

هر دانه‌ی روشنِ زرين که نامت را ساخته.

آن‌را با خود ببر!

شن‌نوشته،

حروف اول نام عاشقت را بر روی دانه‌هایِ زرینِ خنک و نمناک بنويس.

بگو اين من هستم.

بله، دوستِ من اين همه‌ی چيزی‌ست که تو هستی،

خطوطی بر روی شن‌های روشنِ زرين،

بادبرده و شسته‌شده،

با يادگاری از نام تو.

آن‌را با خود ببر!

اين داستان را برای باد و دريا بگو،

هر چه بر من و تو گذشت،

هر حرف عشق که روزگارِ زرينِ خود را داشت،

ترانه‌یی عاشقانه بدونِ وداع.

آن‌را با خود ببر!

شن‌نوشته.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 2:6  توسط آگالیلیان  | 

Sandwriting
Leave your name and
Let the wind
And high tide
Take it away
Each white gold grain
That made up your name
Take it away
Sandwriting

Write your lover's monogram
Upon the cool damp
White gold grain
say this is who I am
Yes this is all you are my friend
Some shapes upon the sand
Of white gold grain
Washed and blown away
With the memory of your name
Take it away
Go tell the story
To the wind and sea
What ever became of you and me
Each letter of love
That had its golden day
A love song
Without goodbye
Take it away
Sandwriting

 

Link For Downloading mp3 file*

 

*اگر خواستید دانلود کنید، اون دکمه‌یی که روش روسی نوشته ۲بار بزنید تا برسید به یک لینک طولانی ‌آبی‌رنگ.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 23:22  توسط آگالیلیان  | 

راستش خارج از این همـه حـرفِ قلنبه زدن، امشب یهو هوس کـردم یه چیـزِ شخصی رو این‌جـا بنویسم.  روزِ بدی رو پشت‌سر گذاشته بودم، بد‌بیاری پشتِ بد‌بیاری! از تصادف گرفته تا کمبود پول و دغدغه امتحان و این‌جور چیزها، خلاصه در این حیص و بیص شبِ این روز هم رسید و من با کلّی ناراحتـی و سعـی برای روحیـه دادن به خودم، گـفتـم که بـرعکـسِ همیشه زود بخوابـم که فـردا روز دیگری‌ست و خـدا ز رحمت گشاید درِ دیگری! شب خوابِ عجیبی دیدم؛ خواب دیدم مرحومِ شاملو اومده و محکـم من‌ رو بـغـل کرده! من با‌ تعجب می‌گـم: شما که مُردی؟! می‌گـه: عیب نـداره وقتـی با‌صـفـا باشی و کسی رو بـخوای پیداش می‌شه، بعد منم کـه توی خواب با گـوشـت و استـخـونـم هیکلِ تنومندش رو حس می‌کردم، محکم بغلش کردم و صبح با آن‌چنان احساس گرمی بلند شدم که جای همه‌تون خالی. بله، این‌جوری هم می‌شه!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 2:24  توسط آگالیلیان  | 

  دوستی این رو برام فرستاد، گفتم شاید بد نباشه شما هم نظری بندازید:نتیجه اخلاقی: کـیـهان بخوانید تا خوشبخت شوید!
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 21:42  توسط آگالیلیان