سالها کشیده کمانی، خشمی اسیـرِ میلههایِ تن.
زه بدست و تیری نیست، هرچه هست، دیوارِ این جدال، بدنم.
سالها کشیده کمانی، خشمی اسیـرِ میلههایِ تن.
زه بدست و تیری نیست، هرچه هست، دیوارِ این جدال، بدنم.
وقتی حس میکنیم همهچیز دور و برمون خرابه، همیشه علّتش این نیست که واقعـاً همهچیـز دور و برمون خرابه! گاهی علّتش میتونه این باشه که ما خودمون رو مرکز عالم قرار میدیم و این دیدی تنگ برامون ایجاد میکنـه که پیآمدش چنین حسییِ! تحت هیچ شرایطی نمیشه انتظار داشت آدمها و اشیاء همونطوری رفتار کنند که باب میل ماست، اشیاء خاصیت خودشون رو دارند و آدمها هم دلایلِ خودشون. اینکه ما حاضر نباشیم خودمون رو بادنیای اطراف که خودمون انتخاب کردیم یا نکردیم، هماهنگ کنیم و یا به نوعی درکش کنیم، شاید نوعی دوری ما از خودمونه، چون بهاینصورت تصورمون از خودمون، موجودیه منفک از دنیای اطراف که البته حقیقتنداره و درنتیجه، برداشتمون هم درموردِ خودمون تحتتاثیر این دیدگاه، ناقص و یکسویه میشه. ما از همهکس و یا همهچیز مهـمتـر نیستیم، همونطور که همهکس یا همهچیز از ما مهـمتـر نیست، اونچه کـه ما رو ازمحیـطِ اطراف متمایز میکنه درواقع اینه که بنابر غریزه یا کارکردِ ذهنیمون، از همهکس و همه چیـز مسؤولیتِ بیشتری نسبتبه زندگی خودمون داریم و درواقـع تـلاش بـرایِ زندگیِ بهتر چیزییِ کـه فردیتِ ما رو میسازه و ایـن دور از عـقـل بـهنـظـر میرسه که چنینکاری رو بدونِ هماهنگی با دنیایِ اطراف بشه انجام داد. تلاش برای استیلا بر محیطِ اطراف کاریه که دیکتاتورها انجام میدند و همیشه خاستگاهِش تـرس و عدمِ درکِ دنیاست و همیشه هم در اینکار ناکـاماند، البته هماهنگ شدن با دنیـا هم عملی انفعالی نیـسـت، یعنی ایـن نیـسـت کـه همهچیز همونطوری که هسـت پذیرفته بشه، بلکه برعکس بهتوانایی تغییر هم در بیرون، هم در درون آدم برمیگرده و این توانایی قدرتییِ که از همون محیط بیرونی کسب میشه و وقتی از اون جدا باشیم و فقط توی تعصبات و افکارِ ثابتِ خودمون پرسه بزنیم، چیزی که توان تغییر این دو رو در ما ایجاد کنه نخواهیم داشت؛ به بیان دیگه اقتدارِ پیشبردِ درستِ زندگی و رفتارمون رو از دست میدیم و اگر نخوایم این تنگنظری رو ببینیم، رو میآریم به متهم کردن همهچیز و همهکس و میگیم: همهچیز دور و برمون خرابه! دقت کنیم: واقعاْ نمیشه همیشه، همهچیز دور و برمون خراب باشه!
گاهی احساس میکنم چیـزی رو توی یه بههمریختگی گمکردم،حس میکنـم چیـزِ مهمییه، حسی درونم میگه با اینکه نمیدونم چیه، باید حتـماً پیـداش کنم. درست مثـلِ این میمونه که تویِ کلّی خرت و پرت دنبـالِ چیـزی بگـردی که اصـلاً ندونی اون چیه! بیشتـر کـه به احساسم توجه میکـنـم، میبینـم اضـطرابی تویِ این حس نیست اما میـلِ شدیـدی هست کـه وقتـی توی کلهت میافته دیگه ولِت نمیکنه، مثل یه مسأله میمونه که الان جوابش رو نمیدونی اما میدونی که میتونی حلش کنی و ویرت میگیـره همهی کـارهات رو بذاری و تا جوابش رو پیـدا نکـردی از جـات بلنـد نشی. بعـد بازهم که فکـر میکنـم درست مثل همون مسألـه حدود جواب رو حدس میزنـم. آره، اون «من»ـه ، منه خودمه کـه گمش کـردم، لای این همه چیـز؛ بینِ آدمها، توقـعها و انتظارها، قضاوتکردنها و بیتفاوتیها، زشتیها و قشنگیها، محیطِ بیقاعدهی این شهر با اون همه دود و معمـاریِ بیربطش و حروم و حلالها و سیاستبـازیهاش و کـارهایِ نکـردهی خودم. بعد که فکـر میکـنـم میبینـم رسیدن به این «من» اصلاً مثـل پیـدا کـردن جوابِ اون مسألـه، کوتاه نیست و با یکیدوبار نشستن بدست نمیآد، خب شاید همینه که قشنگش میکنه!
چون نفس از مدعایِ جستجو آگه نیام اینقدر دانم که چیزی هست و من گم کردهام