انسان شکلیست از هیـچ و زیباییِ بودنش در این هیـچ، معنا پیدا میکنـد. دیـن تلاشیست برای پُرکردن این هیـچ و نمیتواند ارتبـاطِ بیـنِ شکل و هیـچ را هضـم کنـد!
راستـش وقتـی ایـن وبـلاگ رو شروع کـردم قصـدم این نبـود از این دردی که در این جامعه بیدر و پیکر پیچیده و اکثریت نسبت به اون بیتفاوتند بنویسم، بیشتـر دوست داشتم حدیثنفس باشه و از این طریق بتونم هم نوشتن یاد بگیرم و هم این شخصیت پُر ایراد خودمرو رشد بدم، اما بهقولِ معروف هرکسی در پیِ اینه کـه گلیمِ خودش رو از آب بکشه بیرون، غافل از اینکه این گلیم بزرگتر از اونه که بشه تنهایی کشید بیـرون و نسبت به جایی که توش زندگی میکنیم بیتفاوت باشیم. میدونیـد بلـه همه دارند هوار میکشند کـه وضعیت سیاسی فـلانه و بـهمانه کـه البتـه هست، از دستگیری رییسپلیس تهران، سردمدار طرح مبارزه با اراذل و اوباش درحال انجام فساد تا کتکزدنِ سادیسمی آدمها بهخـاطر لبـاس و مو و از نون قسمت کردنِ آدمهایِ اون بـالاها و آریستوکـراسیِ مـوجـود؛ امـا میخـوام بگـم درد ایـن نیست، درد تویِ فرهنـگ چندیـنسالهی خودمونـه، از همـهی قشـرهای این جامعه، از عـامیتـریـن مردم تا طبقاتِ شاید روشنفکرمون، بگردیم توی ذهنهامون ببینیم چهقدر علامت ممنوع داریم که بیپایه است و هیـچ توجیهی جز «باید اینجور باشه» براش نداریـم. بگردیم ببینیم چقدر وقتی کسی میخواد فرهنگ و دین و باورهامون رو نقدکنه یا دربارهی نیازهای خودش صحبتکنه، رگِغیرتمون بهجوش مییاد و بههر کلکی بهاسمِ احترام بهمقدساتِ مـردم و میـهنپـرسـتـی و توهیـن به تـمـدنِ چنـدینهـزارسالـهی ایـرانی و انسانیـت و فاسد بودن و بحثهایِ التقاطیِ روانشناختی، دهنش رو میبندیـم. ببینیـم چهقدر بـرای اینکـه به خودمون چه در سطح اجتماعی، چه در سطحِ شخصی فکر نکنیم بهدیگران گیر میدیم، از گیر دادن به آدمهای همین جامعه تو همین کوچه و بازار تا سطح اجتماعیش پیـدا کردنِ سوتیهای آمریکا و اسراییل. خب با اینهمه دیوار و ممنوعیت و خود رو به کوچهی علیچپ زدن میخوایم این جامعه و فرهنگِ چندهزارساله زنده و پویا هم باشه! مگه میشه چیزی حرکت نکنه و زنده باشه؟! بله دوستان این یک واقعیته، هر چقدر هم خودمون رو بکشیم کنار و در حاشیه امن قرار بدیم، این احتضار دامنگیـرِ همهمون میشه، حتـا نمیشه گفت خشک و تـر با هم میسوزند، چون بیتفاوتی در بـرابـر ایـن خشکی، عملیست که داره از ما صـادر میشه! پرسهزدن در خرافات و اوهام و قبول اونها بـرای تویِ آرامش زندگی کـردن و دلخوش کـردن به کسبِ درآمدِ بیشتـر از این جامعـهی محتضـر برای در حاشیه امن زندگی کردن هم، مادامی کـه در این محیـط زندگی میکنیـم و ذهـن و چشـم و گوشِ خودمون پُـره از تعصـب و زورگـویـی و بیتفاوتی نسبت به محیـطِ اطرافمون، بـرای مـا کـه همهمون فراموش کردیم که روزی «جرس فریـاد میدارد که بـربـندیـد محملها» فایدهیی نداره! فرصتِ زندگی کـمه و ما اینجا بهدنیا اومدیم اگه داریم همینجا پـا میگیریم زیرِ پامون رو نگاه کنیم که خدا نکرده خالی نباشه و اگر هم جایِ دیگه پا میگیریم که هیچی!
امروز بعد از مدتها «یاهو مسنجر»م را باز کردم، از دوست عزیزی که در فاصلهیی دور به سر میبرد، «آفلاینی» به خطِ «فینگیلیش»* دریافت کردم که خالی از لطف ندیدم برای دوستانی که عِرق میهنپرستی در رگهایشان میجوشد، بدون هیچگونه دخل و تصرف اینجا بگذارم:
جوان 26 سالهیی به نام «پندار یوسفی» بهواسطه نبوغ و دانشش مشکلی را در سایت گوگل ایجاد کرد [البته همونطور که مشاهده خواهید کرد نمیشه گفت مشکل] که موسسهی National Geography را با مشکل فراوانی مواجه کرده است. برای پیبردن به شاهکار این فرد ایرانی و هدفی که او و همهی ایرانیان دارند، عبارت Arabian gulf را در گوگل جستجو کنید و سه لینک اول پیدا شده را باز کنید. شما با پیامی روبرو خواهید شد که شما را وادار میکند عبارت Persian gulf را جستجو کنید و برای همیشه واژه ساختگی Arabian gulf را به قبرستانِ تاریخ بفرستید. انجام اینکار از طرف شما این 3 لینک را همیشه در صدر سایتهای جستجو شده در گوگل قرار خواهد داد.**
پینوشت: راستش من هم ته دلم بهخاطر اونهمه شعارِ میهنی که از بچگی تو کلهی بیکلاهم جا گرفته از این کار خوشم اومد اما بعد هم دلم سوخت که ما تا کی باید دل خوش کنیم به اینجور کارها و اصلاً نفهمیدم ربط اینکار به موسسهی National Geography چیه جز خالیبندی میهنی!
پی نوشت دوم: خب بهنظر میرسه این یکی خالیبندی میهنی نیست و من اشتباه کردم. این لینک توضیح اون تو سایت خود «پندار یوسفی» و اینهم لینک مستقیم سایتش که میشه گفت طراحیش ساده و زیباست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* نوشتن فارسی با خط انگلیسی.
** مسؤولیت نوع واژگان و مطلب بیان شده به عهده نویسنده است و من هیچ مسؤولیتی در مورد واژههایی مثل «قبرستانِ تاریخ» یا «نبوغ» بهعهده نمیگیرم!
میخواهیم لذّت ببریم؛ فلسفه زندگی راهِ رسیدن به لذّت تا خارج شدن از چرخهی رنج است، پس چرا اینهمه جدّی میگیریم تا رنج ببریم و اینهمه جدّی نمیگیریم تا به رنج برسیم؟! *
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* بگذریم از اینکه فرهنگِ اخیر ما با لذّت مشکل دارد و تبلیغی نابههنجار سادیسمی مازوخیسمی برای رنج دارد و ما گاهی فراموش میکنیم « آب کم میجو تشنگی آور بهدست» از این دست نیست.
میخواهم بنویسم از شهرداری که تمام خیابانهای شهرش سوراخ است و قول میدهد وسایل نوینِ حملونقل شهر صدام را بسازد و مردِ فقیرِ شهرش ساعتهایِ بیاهمیت زندگیِاش را با عذاب در صف اتوبوسهای کثیفی که مثل قوطی کنسرو پر میشوند، میگذراند تا وقتی به خانه رسید و دختر کوچکش از او پرسید: « بابا خریدی؟ » به دروغ به او بگوید: « آخ عزیزم یادم رفت! » .
میخواهم بنویسم از دختر بچهیی که با حسرت تویِ یک پارک به شادیِ پسربچهیی دیگر نگاه میکند و پدرش با تهریشی بلند بدون اینکه او را ببیند، با دستِ زبر و بزرگش محکم دست او را گرفته و بهدنبال خود میکشد و در چشمهای مادرش با چادری فرسوده که به زمین کشیده میشود، هنوز میتوان همان نگاه دخترک را دید!
میخواهم بنویسم از پسر جوانی با موهای سیخشده در بیاموِ کروک پدرش که در فلان نهاد کار میکند، عزم رفتن به اکس پارتی را دارد و در نهایت با پروازی بلند از طبقه دهم ساختمان پدر را داغدار میکنند!
میخواهم بنویسم از تهرانی که وقتی چون دوران کودکی بههوای خریدن کتابی جلوی دانشگاهاش میروی، برمیخوری به انواع کتابهای دانشگاهی ناقص با مقدمههای پر از چاپلوسی و تست کنکور و کتابهایی با عنوانهایی از قبیل چگونه فلان مشکل جنسی خود را حل کنیم یا تسلط بر بهمان چیز در ده گام و ... و وقتی به فکرت می افتد برای خرید سیدی موسیقی کلاسیک سری به فروشگاهِ بتهوون با قدمتِ 50 ساله بزنی، میبینی بعد از دوبار پلمپ شدنش، برشکست شده!
میخواهم بنویسم از اینکه وقتی گوش میسپاری به رادیو ماشینی که تو را به خانه میرساند، باید تمام وقت گوش کنی به مجریانی که 90٪ الفاظشان بوی مشمئز کننده چاپلوسی و دروغ میدهد!
میخواهم بنویسم از روزهای جشنی که لابلای روزهای عزای بیپایان در تقویم ما گمشده است!
میخواهم بنویسم از دوستی که به آزادگیاش ایمان داشتی و پس از سالهایِ ازدواج و بچهدار شدنش به قصدِ تازه کردن دیدار به محل کارش در فلان وزارتخانه میروی میبینی بدون اینکه داغدار باشد پیراهن مشکی پوشیده و رنگش سرخ میشود!
میخواهم بنویسم از مردی که با هزار جور زحمت، پولِ اندکی جمع کرده برای خرید خانهیی مناسبِ زندگی؛ وامی دولتی با بهره گرفته؛ خانهی محقر پدریاش را فروخته؛ در این میان مجبور شده برای بیماری ناگهانی پسرش مقداری از این سرمایه اندک را خرج کند و وقتی دوباره به زندگی عادی برمیگردد، میبیند قیمت خانه دو برابر شده و آنچه هم داشته از دست داده!
میخواهم بنویسم ....
میخواهم بنویسم که چقدر هست و ما نمینویسیم، از ترس با اینکه میبینیم!
هویت یک آدم چیـزیه کـه خودش از داشتههایِ درونش پیـدا میکنـه، نه میشه با طبـقهبنـدی کردن آدمها و قرار دادن خود در یک طبقهیِ خاص اون رو ساخت، نه میشه با اعتقاد به یک مرام و دین بخصوص اون رو با واژههایِ بیمحتوایی مثل هویت دینی درست کرد. وقتی آدم دنبال محتوایِ خودش نره یا از اونچه که هست گریزون باشه و توانِ سعی کردن بـرای بهتـر کردن اوضاع خودش و اطرافش رو نداشته بـاشه، رو میآره به ساخت چنین چیـزِ جعلییی که در نهایت احساس آرامش بهش نمیده؛ شاید رفتاری برعکس اون چیزی که کارل گوستاو یونگ بهش میگه فرآیندِ فردیت.
فکـر میکنـم یکی از نیــازهای اساسی آدم احساس امنیتِ درونییـه و این رو با اینکه خیلی شخصی بهنظر میرسه باکشیدنِ دیوار و جدا کردنِ خود از دیگران نمیشه ساخت. بـرایِ ساختن و رشد دادن چنین مرکزیتی در خود بهنظـر باید زندگی رو و پیرو اون دنیایِ اطراف رو دوست داشت، وقتی رگـههای زندگی رو حس کنیم و از این احساس لذت ببریم، میل بیشتری برای یکی شدن با اون پیـدا میکنیم و وقتی این اتفاق میافتـه که نوع نگاهمون زنده باشه. این زندگی که ازش حرف میزنـم تضـادی با حقیـقتِ مرگ نداره، بلکه پیوستگی ایندو هم تویِ این زنـده بـودن بیشتـر درک میشه و با اینکه یک نگـاهِ مرده و بیتفاوت و پـر از تلخی به اطرافمون داشتـه باشیـم و در بـرابـرِ ویرانههایِ وجودمون زار بزنیـم، کاملاً فـرق میکـنـه. انتـخاب با ماست کـه تویِ هـر شرایطی کـدوم از اینها رو بپذیریم، مرده بودن و ساخت یک هویتِ جعلی و بدونِ احساسِ امنیـتِ درونی یا تلاش بـرای زنده بودن و ساخت و رشد یک مرکزیتِ زنده و در آرامش با هستیِ اطرافمون؛ مـفهـومِ زنـده بودن و مرگ، تویِ همین تـلاش حس میشه و اگر اون رو فراموش کنیم، هـرچقدر هم خودمون رو با چیزهای دیگه پر کنیم، باز هم اون احساس زندهبودن رو تویِ خودمون پیدا نمیکنیم.
بهنظرم رادیو زمانه کار قشنگی کرده، مجموعهیی موسیقی از اشعار حافظ رو گذاشته، لینک رو تو پیوندهای روزانه دنبال کنید، گویا هر بار که صفحه رو باز میکنید لیست جدیدی رو میآره.
