وقتی شنیدم که میگفت: « من هیچوقت به جایی که قبلاً بودم برنمیگردم » یاد این جملهی کازانتزاکیس در گزارش بهخاکِ یونان افتادم: « برگرد بهجایی که شکست خوردهای، رهاکن جایی را که پیروز شدهای.»
زیر پوستم، حسِ غریبیست!
تکسوار عشق من، در تپه ماهورهایِ بیحرمتی گمشده!
میترسم که تا پیدا کردنِ راه، درز روی نفتکشِ پهلو گرفته، باز شود و تمام آبها را آلوده کند!
شایـد هم نامـهیی از دست پستچی افتاده باشد توی خیابان و بچهها آن را باز کرده، خوانده و کلّی هم به آن خندیده باشند!
میدانـم وقتی همـه با مناند و من با اینکه میخواهـم، نمیتوانـم با کسی باشـم، دلشـان سخت میگیرد و کبوترهای نشسته بر لب پنجره هم کاری از دستشان بر نمیآید!
و باز دلم بـرای غمی که در دل اوست میگیرد، چون خودم بارها احساسش کردهام، حتا پیش از اینکه او باشد و از این فاصله هم!
شاید تا حالا برای شما پیش آمده باشد که متوجهِ تفاوتِ بسیارِ رفتارِ دوست یا آشنایِ نزدیک، در کنـارِ شما و در جمعِ دیگری شده باشید. چند وقت پیش با دوستـی بـودم کـه حالتـی افسرده و غمگیـن داشت، از آنرو کـه از ابتـدایِ آشنـایـی، بیشتـرِ اوقـات کـه به دیدنش میرفتـم او را در ایـن حالات مییافتم، بهخودم جرأتدادم و این مطلب را بهاو گفتم که شاید باعث شود به اوضاعِ درونیِ خود نگاهی کند یا اگر دردی اینچنین طولانی در وجودش رخنهکرده با گفتنش، ذرهیی آرامش پیدا کنـد؛ و هم اگـر نخواهـم خود را مصلحِ عـالـَم نـشـان دهـم، از دیـدن ایـنهمـه ملال و افسردگـی در چهرهاش بهتنگ آمده بودم و درعجب کـه چـرا خودش از این رویـه خسـته نمیشود و فکـرِ چـارهیـی نمیکنـد! در حین گفتنِ این مطلب، برای اینکه مثـلِ همیشه خیـلـی بیانصاف نباشم، همزمـان حالات او را در ذهنم مرورکردم و قبل از اینکه به پایانِ گفتههایم برسم، متوجه شدم که او همیشه در این وضعیت نیسـت، بلکه اکثـر اوقاتی که من در کنـارش نیستم و او را در جمعِ دیگـری مییابم، سرحال و خندان است! پس درانتهایِ صحبتم با او این موضوع را هم اضافه کردم. با لحنی پرمحبت گـفت: بلـه، من با دیگـران جورِ دیگـری هستـم و این خنده، نقابی بیش نیسـت؛ شـایـد بـه خـاطـرِ صمیمیتی که با تو دارم چهرهیی واقعی از خودم بهتو نشـان میدهـم کـه هیچکس آنرا نمیبیند. پـرسیدم یعنی چه؟ بالاخره رفتاری که میکنی مال توست و اگر هم اسمش را نقاب میگذاری به هرحال از تو صادر شده، نمیتوانی بگویی این واقعی نیست و من نیستم؛ عملِ آدم کاریست که او توانایی انجامش را در وجودش دارد، پس نمیشود گفت کـه جدایِ از شخصیت آدم است. آنچه نقاب مینامیـم به هرحال چیـزیست که خود انتخاب کردیـم و تواناییِ استفاده از آن را داریـم، چرا هر دو حالتِ نقابدار یا بینقاب را از خودمان ندانیـم که بتوانیـم از ایندو، واقعیتی را درون خود پیدا کنیم که پیوستگی و آرامش بیشتری در وجودمان باشد؟ راستش را بگویـم بعـداً که فکر کردم دیدم خودم هم از آنچه به او گرفتم بیبهره نیستم!
در جمع دوستـان بودیم، اتفاقاً دوستی در این جمع بـود کـه از قضـایِ روزگـار بـه تنعمی رسیده بـود، از این میـان رفیـقی کـه با این دوستِ ما ناآشناتر بـود از او پـرسیـد کـه چه شـد بـه ایـن مقام رسیـدی؟ ناگهان گویی بادی به زیـرِ پوستِ دوستِ متنعـم ما افتاده بـاشد (بـه قولِ خودمان جَوگیـر شده باشد!) شروع کرد به نقل داستانِ مجاهدتهایِ تخیلی که البته ما به واقعِ آن آشناتر بودیم و کَمکی از رویِ رذالت روحِ ما، مایـهی ریشخند! این گذشت و بعدها خاطره این داستـان در خلوت به ذهنمان آمـد. در تنـهایی خود وقتی مرور کـردیـم و هم خود را نیـز دیدیم که اینچنیـن در تخیـل فـرو رفتـن و خلـق را نـدیـدن و از بـرای خود از دری بـه تختـه خوردن، داستـان رشـادت ساختـن نـه تنـها مایـهی بزرگی نمیشود و مایـهی ریشخنـد؛ بلکه پیـونـد و صمیـمیـت با دیگران را خواهد گسست! حقیـقت این است که اگـر هستیم، هرجا کـه هستیم با همایم و اگر پاییـن میرویـم و بالا، بیهم هیچایم، چرا که من آنچه کسب میکنم از علم و محبت و مال، هم از دیگران است، با اینکه تلاشِ من در این میـان لازم، اما بیمساعدتِ همراهان چنیـن چیـزی میسـر نیـست و زمانیکـه فراموش میکنـم دیگـران را و در نخوتِ خود غوطـهور میشـوم، نخـسـت چیـزی کـه از کـفم میرود هـمـیـن دیگران است که اگر نگویم اکثر که حداقل نیمی از آنچه که دارم از آنان دارم، چه خوب و چه بد!
با دوستی صحبت میکردم، سوالی در حیطه دانستههایش از او داشتم. به عادتی که سالها پیش، آموزگـاری نهچندان خوشخلق به من آموخته بود، درمورد آنچه نمیدانستم قبل از پـرسیدن در همین اینترنتِ خودمان، در حد سواد خود تحقیقی در مورد ندانستهام کرده بودم و پس از آن او را بـه زحمـت پاسخ دادن انداختـم تا کـه چیـزی بیارج بدست نیـاورده باشم و از آنجایی کـه پاسـخ برایم مهم بود با اشتیاق پرسیدم. ابتـدا پرسشم زیر سوال رفت، سپس طریقه فنی جستجویم با جستجوگـر گوگل که البتـه گوگل با من مهربانتر بود و در حیطه تخصص من بیشتر و من باز بهناچار تاکید کردم که در این زمینـه آنقدر مجربام کـه بدانم نزدیک به یقین اشتبـاهی در کار نبوده و هنوز تشنـه شنیدن پاسخی درخور تا کمی از عطشم با یاری دانش این دوست فرزانه فـرو بنشیند؛ این چرخه سه بار تکـرار شد تا من مجبور شدم به جای شنیدن پاسخی تشریحی، سوالم را گزینهیی کنم که شاید حداقل چیزی از دانش دوستم بر من افزوده شود و درنهایت در پاسخ گزینهام، جوابی گرفتـم و گوشهای از ذهنـم از علم آن دوست بهرهمند شد. از این بگذریم که چرا آن دوست به جای اینکه در ابتـدا پاسخی بدهد، شرط را بر غلط بودن سوال و مشاهداتم در اینتـرنـت گذاشت و گوگل این کار را نکرد. اما نکتهیی قابل توجه بهنظرم آمد، آن اینکه این موجود مجازیِ محصولِ فناوریِنوین چهساده و بیتکلف، دوستانه به ما پاسخ میدهد و ما چهساده وقتی به خواسته خود میرسیم از کنـارش میگـذریـم؛ شاید جا داشته باشد کـه ما هم در حد توان خود از این موجود مجـازی پنـد بـگیـریـم و اینچنین بیتکلف فرض را بر اعتماد به مخاطب خود بگذاریم، سپس در صورت لـزوم اگـر اشتباهی بر ما محتومشد، بامهربانی تصحیحش کنیم. واقعاً فناوریِکارا چیزی از برخوردِ اجتماعی مطلوب به عاریت گرفته است!
ادراک شخصی، ادراک جمعی، تحدید؟! بیقراری، عشق، توهین و تهدید؟!
آینده بیآینده چون لحظهها و مرگ و زندگی؛ تخریب لحظهها؟!
همدلی برای ما، همدلی برای من و تو.
من آرامام، تو آرامی؛ یکی آرام نیست، تو به من آرامش بـده، من به تو آرامش میدهـم؛ تو آرام نباش، من آرام نیستم؟!
همسفرم، کوتاه یا بلند، در توانم نیست اگر به درازای تو ره پیمایم، تلاشم نیکو بودن و بار سفر کم کردن!

سیر نمیشوم ز تو، ای مه جانفزای من
جور مکن، جفا مکن، نیست جفا سزای من
با ستم و جفا خوشم، گرچه درون آتشم
چونک تو سایه افکنی برسرم ای همای من
چونک کند شکرفشان عشق برای سرخوشان
نرخ نبات بشکند چاشنی بلای من
عود دمد ز دود من، کور شود حسود من
زفت شود وجود من، تنگ شود قبای من
آن نفس این زمین بود چرخ زنان چو آسمان
ذرّه به ذرّه رقص در، نعرهزنان که های من
آمد دی خیال تو، گفت مرا که: «غم مخور»
گفتم: «غم نمیخورم، ای غم تو دوای من»
گفت که: «غم غلام تو، هر دو جهان بهکام تو
لیک ز هردو دور شو از جهت لقای من»
گفتم: «چون اجل رسد جان بجهد از این جسد
گر بروم بسوی جان باد شکسته پای من»
گفت: «بلی به گُل نگر، چون بُبرد قضا سرش
خندهزنان سری نهد در قدم قضای من»
گفتم: «اگر ترش شوم از پی رشک میشوم
تا نرسد به چشم بد کرّ و فر ولای من»
گفت که: «چشم بد بهل، کو نخورد جز آب و گل
چشم بدان کجا رسد جانب کبریای من؟!»
گفتم: «روز کی دو سه ماندهام در آب و گل
بستهی خوفم و رجا تا برسد صلای من»
گفت: «در آب و گل نهای، سایه توست این طرف
بُرد ترا از این جهان صنعت جانربای من»
زینچ بگفت دلبرم عقل پرید از سرم
باقی قصه عقل کل بو نبرد، چه جای من؟!
گاهی آنقدر تحت تاثیر رگـههایی از احساسات و افکاری که از درونم میجوشند قرار میگیـرم، که چیـزی مثـل احساس شعف فراوان و گریستن از حس عظمت چیـزی کـه نمیتوانی بیـان کنی، سراسر وجودم را میگیرد. انگـار متصل میشوی به بینهایتی کـه نمیتوانی وصفش کنی. انگـار درد میکشی از چیـزی کـه در درونت هست و با تمام وجودت باور داری حقیقتش را، اما میدانـی ظرفیت جریان دادن به آن را در بیـرون از خود نداری و با تمام احساست، دلت میخواهد این کـار را بکنی. در نهایت میدانی واقعیتی کـه در بیـرون تو میگذرد، این نیست بلکه همانطور است که در جملهی «رابیندرانات تاگور» در پایینتر نقل کردم، شخصیت بیـرونی تو چیزیست متفاوت از این. بله میدانی هست و باورداری اما نمیتـوانـی بـه آن عینیت ببخشی چون هنوز نتوانستهای ظـرفیـتِ انجامش را در خودت ایجاد کنی. اینهمـه تـلاش بـرای تغییـر چیـزهایی کـه فـهمیـدهای ساختـارش اشتباه است و فراموش کردن تلاش برای بینهایتی که گاهی باز خودش را از بین اینهمه شلوغی با درخششی بیوصف نشان میدهد. ساده بگویم، صرفِ انرژی برای مهار آنچه بد میدانی آنقدر خستهات میکنـد و جـزیی از شخصیتت میشود کـه فـراموش میکـنی بـرای خـوبـیهایی کـه در درونت گـذاشتـه شده تـلاش کنی و آنچه در عمل از خودت میبینی، اسارتیست که خودت بـرای خودت ساختهای. شاید تـلاش بـرای واقعی کـردن و بهجریان انداختن خـوبـیهای درونمان، بسیار کارسازتر از نشستن و پس زدن آنچه کـه بـد میدانیـم باشد. گـرچه خـوبـی و بـدی بهنظر کلمـاتی هستند که به خودیخود بار معنایی ندارند، اما امیدوارم آنچه دلم میخواست، بیان کرده باشم!
ما پوز بوش را میزنیم و کاری میکنیم که دیگـر هوس نکند ما را تحریم کند. ما خودمان بلدیم تحریم کنیم. بنزین را با فناوری نوین سهمیه بندی میکنیم و در نهایت صرفهجویی هوای شهرمان را کثیفتر میکنیـم، گـاز را هم تحریـم میکنیم و باز صـرفهجویی میکنیم، در مورد صـفرهای پس ارقام قیمت ارزاق، اما نه! کـم بـود؟ خب هر شب برق خودمان را قطع میکنیـم، بخصوص زمستان کـه باشد کیفش بیشتـر میشود. بوش نادان میخواهی چـه غلطی بکنـی، مـا نمیگـذاریم حتـا یکنفر با چکـمههای استکبار جهانی در خیابانهایمان که تازه لکههایش را ماستمالی کردهایم، راه بـرود و تمام سوراخهای اینترنت را هم پـر میکنیم و در تمـام خبـرگزاریها را گل میگیـریـم، از خبـرگزاری پیراستعمار گرفته تا خبـرگزاری کارگران خودمان. هر چقدر هم اصـرار کنید حتا یک سالن سینـما نمیسازیـم تا شما فیـلمهـای مستهجنتان را بـه مـا تحمیـل کنیـد، خودمان سریـالهـای کشدار میسازیم و زیر تماشاخانههای خودمان را سوراخ میکنیـم. قیمت کاغذ را بالا میبریم که شما نتوانید افکار پلیـدتان را به خورد ما دهید و اگـر هم خواستیم چیزی روی کاغذ بنویسیم حتماً جاهایی از آن را تحریـم میکنیم . اینجـا سرزمین مردان و زنان و کودکان شیـردلیست کـه بـر روی گسلهای فراوان آشیانه ساختهاند و از بانکرباسترهای شما هراسی به دل راه نمیدهند؛ ما اصلاً خودمان، خودمان را تحریم میکنیم؛ بوش، بیچاره دیگر چه غلطی میخواهی بکنی؟!

