تبليغاتX
آگالیلیان

آگالیلیان

موضـوعی در مورد روابط آدم ها تو ذهنم سنگینی می کرد، در این بین داشتم دنبال معنی کلمه ای توی دیکشنری میگشتم، خیلی اتفاقی به کلمهParasite  برخوردم.

a person who habitually relies on or exploits others and gives nothing in return.

ORIGIN C16: via L. from Gk parasitos ‘(person) eating at another’s table’, from para- ‘alongside’ + sitos ‘food’

به ذهنم رسید خیلی وقتها روابط بین آدمها می تونه چنین شکلی به خودش بگیـره! بـعد یـهـو فکـر کـردم یعنی چـه؟! یعنی اگـر یه آدمی سـودی بـه حـال من نداشت اما من برای اون مفید بـودم، می تونم رابـطه رو پیش خودم از ایـن دست به حساب بیـارم؟ یا اصـلاً برعکس اگر از رابـطه با کسی سـود می بـردم و چیزی نداشتم که بـه طرف مقابلم بدم چی؟ اینجوری که همش میشه منفعت طلبی! سعی کردم تو موضوع کمی دقیق تر بشم، دیدم تو اون دو تا کلمه که زیرش خط کشیدم مفهومی هست که معنیش می تونه فقـط مفید بـودن نباشه! یعنی من دارم به یـه آدم دیگـه کمک می کنم که از من تغذیه کنه برای پرکردن جای خالی چیزی کـه خودش باید بدست بیاره اما حاضر نیست برای بدست آوردنش حرکت بکنه، بلکـه فقـط دنبـال میزبانی میگرده تا بتونه بدون اینکه درک درستی از حس اون و خودش داشته باشه چیزی که نیاز داره رو، براش تداعی کنـه؛ در واقع اون دو کلمه انتهای نقطه دیدش هستند. این با مفید بودن فرق می کنه، مفید بودن مفهوم تعادل، تبادل، درک و در نتیجه رضایت بین آدم ها رو میده و این امکان پذیر نیست مگر اینکه دوتا آدم قبل از هر چیـز به هم وصل شده باشند و همدیگه رو دیـده باشند، این در نهایت احساس محبـت ایجاد میکنـه. اگر کسی برای کسی مفیده، اول نسبت به اون احساس محبت واقعی می کنه و ایـن اولین چیزیه که می گیره. من نمی تـونم از کسی که بـهش علاقه نـدارم سودی ببرم و بـرعکس وقتی بـرای کسی مفیدم کـه حس محبتـم رو برانگیختـه باشه و در واقـع قبلش مبـادله شروع شده، اما موجودی کـه رفتـار پارازیـتی داره، سـرده و حس محبت واقعی من رو بر نمی انگیزه، بلکه به راه هایی که بهش عادت کرده و من رو گیر می اندازه! بنابراین مقایسه ای که اول توی ذهنـم با مفید بـودن کـردم و ترسیدم انـسانیـت رو زیـرپـا گذاشته باشم کاملاً اشتباه بـود، تـوی دوستی و محبـت آدم طرفش رو نـدیـد نمیگیره که محبت هم د رواقـع بـدون دیـدن امکان پذیـر نیست. تو طبیعت پارازیت ها مزمن ترین نـوع مهاجم ها هستند و میزبان اگـر بنیـه قـوی داشته باشه، وجودشون رو حس نمی کنه ولی زمانی که توی وضعیت نامتعادل قرار میگره، متوجه باراضافی تحمیل شده توسط اونها، میشه. خب نـوشتن ایـن موضـوع بـرام چنـدان دلچسب نبـود چون بیـن اون مکرر یـادم افتـاد که خودم، هم قابلیت میـزبانی هم پـارازیتی دارم؛ اونـم چـه پارازیتی، اصـلاً نـویز! پس آخرش از خدا نمیخوام که این قدرت رو بهم بده که میزبان یا پارازیت خوبی باشم، از خودم میخوام کـه از فرصـت انتخابم کـه تو مطلب قبلی نوشتم استفاده کنم و تو زمان محدود زندگیم بتـونم اونقدر خودم و دیگران رو ببیـنم که دیگه به سرم نزنه دوباره که چه عرض کنم چندباره ایـن نقش ها رو با آدم های مختلف بپذیـرم! و خب اگه دوست دارین می گم که خدا هم کمکم کنه! اما از شوخی گذشته باید بگم این تعاریف همش غلط بود! می دونید چرا چون هیچکس نمی تونـه پارازیت یا میزبان خالص باشه، راستش فقـط یـه چیـز وجود داره! محبـت یا عـدم وجود اون، وقتی خودمون رو دوست نداریم و حواسمون به خودمون نیسـت وارد این بازی میشیم که عین بـازی طبیعت، واقعیه! پس این رو میگم: خدا کمک کـن بیشتر خودم رو حس کنم و دوست داشته باشم که بتونم بیشتر از محبت دیگران لذت ببرم، من جدیداً خیلی خودخواه شدم، آخه خیلی کیـف میده، خودت میدونی که!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 14:19  توسط آگالیلیان  | 

فرصـتِ انتخاب دادن بـه آدمهایی کـه بـا اونهـا ارتبـاط داریـد، ارزشیـه کـه بـه خودتـون میدیـد. وقتی آدم نتـرسه و حس کنـه چیـزی در درونـش وجود داره که واقعیه، به آدمهایِ دیگه که بااونها ارتباط داره فرصت میده که در رابطه باهاش انتخاب کننـد. بـرعکس، وقتـی کسی میتـرسـه بـهخاطرِ ایـنکـه حس میکنـه تکیهگاهی در درون نداره بهطرقِ مختلف سعی میکنه حقِ انتخاب رو از دیگران بگیره. این رو، تویِ تمامِ سطوح میشه دیـد، از بعد منفی مثلاً مدیری که تسلط رویِ کارش نـداره بهجایِ مدیـریـتِ خلاق، تحکـم بیشتـری بـهخرج میده؛ پـدر یا مادری که بهعلتِ ضعفِ رفتاریِ خودش از عهده تربیت فرزنـدش برنمیآد یا تحکم بیشتری میکنه یـا بـا طلبکاریهای عاطفیِ غیرواقعی سعی میکنـه اجـازهی انتخاب رو بگیره؛ حکومتی کـه میدونـه تـوانـاییِ جوابگویی بـه نیـازهای واقـعـیِ مردم رو نـداره یـا بـا محدود کـردن انتخابات یـا دروغپـردازی و ایـجاد محیـطِ بـستـهِ فرهنگی و اشاعهِ خرافات، اجازه انتخاب رو میگیـره و تمامِ اینها حتا در سطحِ کلان اجتماعی، از فرد شروع میشه. اگر یـادنگرفتیـم که به اطرافیانِمون اجازهِ انتخاب بدیم، ایـن یک مشکل تربیتیه، اما اگر این رو میدونیم و باز یاد نمیگیریم و رفتارمون تغییر نمیکنه، جایِ ایـن رو داره کـه ببنیم از کـدام قسمتِ وجودمون اینهمه میترسیم و خودمون رو باور نداریم؛ اگر اینطور باشه با دقت بیشتر کـه نگـاه کنیـم، میبینیـم فرصـتِ انتخاب رو از خودمـون هـم گـرفتیـم، درواقـع یـا بـه چیزی که حاضر نیـستیـم بهش فکـر کنیـم، باور داریـم و میگیم همینه و چیزی تغییـر نمیکنه! یا اینکه کلاً طبـقِ قواعد و اصولِ ثابتِ موروثی کـه هیچوقت بهش شک نکـردیـم، رفتـار میکنیـم. از نظرِ اجتماعی یکی میشـه: روشنفکری کـه میگه من همینم، دنیا هم همینه و آدمها همه اینجوریاند؛ یکی هم میشه: سنـتگـرایی کـه پـُر از ممنـوعیتـه و درعمل هردو رکـود، انـجمـاد و تکـراره! حسِ تـوانـایـیِ انتخاب، چه بـرایِ خود چه بـرایِ دیگران، از میـزانِ تواناییِ زنـده بـودن و دوست داشتنِ دنیـایِ بیـرونی میآد، و وقتـی مطرح میشـه کـه دوستداشتن مهم میشـه و تـرس چیـزیه که حسهای دیـگـه مثل دوستداشتن، هشیاری، لذتبردن رو ازبین میبره، تنها گریـزگاهی که ترس پیشنهاد میکنه قبول چیزی ثابت و توهمیه (تـوّهم چون دنیا هیچوقت برای ما یا نگاهِ ثابتِ ما نمیایسته و ما هم تکهیی از دنیاایم و باهاش میریم) تا با توهمِ ثابت شدن، لحظهیی احساس امنیت بده (درست مثل رفتار یک معتاد)؛ در صورتیکه احساس امنیت واقعی با اعتماد بـه چیـزی کـه با انتخاب بدست اومده و اعتـمادِ درونـی رو پیآمد داشته، بدست میآد؛ چیـزی کـه خودِ آدم ساختـه، نـه تحمیـل شده، نـه تحمیـل کـرده! حسِ انتخاب بـرایِ خود و دیگران و دوستداشتنِ خود و دیگران، رابـطهِ تنگاتنگی با هم دارند و بدونِ هم معنا نمیدند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 1:17  توسط آگالیلیان  | 

شرافت یعنی احترام به خود، حرمت یعنی احترام به دیگران؛ یک معنا در دو سو.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 3:31  توسط آگالیلیان  | 

پیرو لینک سوء استفاده احساسی  که تو پیوندهای روزانه از سایت انار خانم گذاشتم و شخصاً برام خیلی مفیـد بـود و توصـیـه می کـنم شما هم اون رو بخونیـد به این مقاله به نام " چگونه با سوءاستفاده احساسی برخورد کنیم؟" برخوردم که باز به نظرم مفید اومد؛ راستش تنبلیم اومد ترجمه اش کنم و اون رو همینطور براتون اینجا گذاشتم.

 

How to Deal with Emotional Abuse

 

Emotional abuse comes in many forms. Sometimes, it's years worth of a parent wearing you down. Sometimes, it's a romantic entanglement that takes a turn into this dangerous territory. It can even come in school under a dominating teacher, or at work under a bad boss. Whatever abuse you have suffered, you can begin to overcome the effects you've suffered today. 

This article is best suited for adults in relationships where there is still room for choice.

 

Steps

 

1. Realize that you cannot change the other person, only your reaction to him or her . You attempt to show him or her how his or her behavior is affecting you and hope that he or she sees how badly he or she is damaging you and makes the decision to change, but ultimately you cannot force him or her to change his or her ways if he or she does not want to himself or herself.

 

2. Set new, reasonable terms for the relationship with clear and consistently implemented consequences. Decide (ideally together, but if that isn't possible, decide for yourself) that you're going to learn a new way of being in this relationship. Abuse most often exists because the spiritual/emotional weakness of the abuser demands the exercise of control over others (you) for emotional security. Read that again, because it's important. Abuse really starts because of insecurity or trust issues with the abuser. It is most often enabled by (1) the victim's weakness or failure to recognize the abusive behavior or (2) powerlessness of the victim, as in the case of a child enduring the emotional abuse of a parent. In adult relationships, ultimately, neither partner understands a healthy way to diffuse abuse and to establish honor. Establish that, effective immediately, all interactions will be honorable, and will specifically and especially exclude: name calling, character attacks/judgments, raised voices, spitting, throwing objects, etc. and that if either partner breaks the agreement, then separation will immediately be imposed until mutual respect is restored. Be prepared to accept that this may never happen, especially in advanced stages of abuse, and that this commitment to a healthy, respectful relationship may result in the termination of it.

 

3. Set boundaries. Abuse, in general, is an issue of disrespect that usually involves trespass upon individual equality and freedom due to unclear or poorly-defined boundaries. If you are on the receiving end of abuse, it's up to you to set up clear, reasonable boundaries for an honorable relationship and to consistently stick to them. Let your partner know that you now recognize your responsibility in allowing the disrespect in the past, but that this era has now come to an end. Recognize the damage incurred by the previous era and establish a commitment to obtaining the support needed to forgive and restore the peace and strength necessary for mutual respect in all of your future relationships.

 

4. Develop emotional intelligence. In cases of abuse, both partners are often unknowingly stuffing (suppressing) important emotions. Receivers of abuse are often uncomfortable expressing authentic, respectful anger, which is necessary to establish boundaries. Abusers are oftentimes expressing fear, not anger, when abusing. It is the "Fight" fear response that is coming through (as in "Fight or Flight"), and in order to end abuse, both partners must be willing to learn new ways of feeling and expressing their true emotions, and end the pattern of blaming, shaming, and punishing. Express your deepest and strongest feelings only in forums where they will receive the fullest respect and support, such as a diary, a blog, a group of very close friends or trusted family members, a professional and respectful psychologist (best by referral only), etc.

 

5. Understand the Dynamics of Relationship. Relationships are our highest learning playground. We're attracted to our partners for reasons related to our highest learning. The one we're with has the most to teach us, and often bugs us the most. If you feel that it's safe to stay and learn with your partner, then take a good look at the dynamics that are playing out that have something to teach you. If you feel you need to end it, then reflect back on what you might learn about the relationship patterns that were in place. The learning may be about valuing yourself, unwinding old traumas, or expressing emotions healthfully.

 

6. Source your safety. It's easy to think that your partner is in charge of your safety depending on his or her behavior, but this is not true. You are the only one who can create safety for yourself. You do this by making choices. You have an innate navigational system within yourself that allows you to make decisions which feel right for you, and which will keep you safe and happy. When you learn to pay attention to your instincts, you will know which choices are life affirming, and which ones will drain you of your energy or create chaos.

 

7. Get some coaching or professional help. Find a relationship coach or mental health professional who can help you with this issue. It is possible for both partners to unwind emotional abuse if they choose to. Finding a great support system, preferably one that utilizes a holistic, no-blame approach to healing domestic violence will create a healthy and successful environment for learning and healing.

 

Tips

 

- Be firm and clear with requests to make serious changes in your relationship.

 

- Choose to see yourself and your partner as good people who may, at this time, not know a healthy way to relate. The stress of being in abusive relationship creates hyper-sensitivity. Learning how to relate to one another in a healthier manner may mean there is hope for the relationship. Remember, both parties need to make a concerted effort for true improvement to be made. The abuser may need private sessions without you there. You may need private sessions without your abuser there. Simply make a commitment to yourself to learn what it is you need to know to create a loving, healthy, vibrant relationship. Blaming yourself or others is optional and only keeps the dynamic of punishment going.

- In some cases, the abuse is so severe or the abuser so unwilling to change that you just need to get out, and get out now. If you have tried to stop the abuse repeatedly without effect, or if your partner is abusing you physically as well, get out. Leave the house, do not say where you can be found, and talk to a professional counselor.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 21:56  توسط آگالیلیان  | 

      بد ندیدم به مناسبت آغاز ماه محرم برای آن دسته از هم‌وطنانی که با جهد فراوان در این ایام پـربـرکت با صدای دلنواز نـوحـه سرایی، طبـل و دهل، اسباب تـسلی سایـریـن را فـراهم می‌کنند، متنِ سخنرانی آقای مرتضی مطهری را که پیش از انقلاب درحسینیه ارشاد با نامِ «تحریفات عاشورا» ایراد شده و نسخه چاپی آن علی‌رغم ستـودن شخصیت بـزرگ آن استادِ فیلسوفِ شهیدِ  نستـوه ... سالیان است که از کتابخانه‌های عمومیِ اندک این مرز و بوم رخت بربسته، به صـورت لینک در پایین بگذارم:

  تحریفات عاشورا

 

*بر روی لینک کلیک سمت راست نمایید و گزینه Save target as را انتخاب کنید،فایل فرمت pdf است.

 

    دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی     من نه آنـم کـه دگـر گـوش بـه تـزویـر کنم

    نیسـت امیــد صـلاحی ز فسـاد حافـظ     چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 22:30  توسط آگالیلیان  | 

ویلهلم رایش ( Wilhelm Reich 1897-1957) روانپزشک و روانکاو اتریشی و از شاگردان فروید؛ موجود عجیبی بوده که هنوز کارهاش در هاله ای از ابهام قرار داره،متنی رو در رادیو زمانه میخوندم در باره "ساختارشخصیت"  که از او نامبرده بود و خیلی پیش تر اگر درست یادم باشه  با کتابی به نام  " گوش کن، آدمک" که به فارسی ترجمه شده بود اسمش رو شنیده بودم.کنجکاو شدم، رفتم سراغ wikipedia ؛ راستش اونقدر سرگذشت و کارهای این آدم عجیب و جالب بوده که حیفم اومد لینک مقاله اونجا رو براتون نگذارم،اگر خواستید زحمت خوندنش رو بکشید، با اینکه کمی طولانیه توصیه میکنم حتماً تا به آخر بخونید نه نصفه؛ طی خوندنش آدم توی ابهام میمونه که این آدم دیوانه بوده ، نابغه بوده یا ترکیبی از هردو. طی خوندنش به چیزهای جالبی بر میخورید، یکی اینکه اداره داروها و مواد غذایی دولت آمریکا علیه او شکایت میکنه، بسیاری از کتابها و مقالات او به عنوان دخالت در امور پزشکی به دستور دادگاه سوزانده میشه، در واقع سال 1956 یک کتاب سوزان حسابی راه میندازند، دوم حضور پیدا نکردن دوباره اش در دادگاه علی رغم اینکه میتونسته دعوی رو رد کنه و محکوم شدنش به دو سال زندان و مردنش در زندان و کلاً داستان پرفراز و نشیب زندگیش. دیگه اینکه خیلی از مقاله ها و ادعا هاش باعث تحول و ایجاد گرایش های جدید در روانشناسی و روانکاوی  و ترکیب علوم مختلف شده، جالب اینکه هنوز بر سر نظریه های عجیبش بحث هست ــ انرژی ارگـُن، بیون، دستگاه انباره ارگـُن ، باسیل تی و آزمایش ارگـُن ، به قول اینشتین متحرک دایمی و ناقض قوانین ترمودینامیک و آزمایش خود اینشتین که در نهایت خیلی گزارش معتبری ازش موجود نیست و ...   راستش تنبل تر از اونم که توضیحات کامل براتون بنویسم اگر خواستید زحمت خوندنش رو بکشید ایــن مـقـالـه به انگلیسی تو wikipedia  مقاله خوب و کاملیه.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 0:21  توسط آگالیلیان  | 

  جهان در واقعیـت زنده اش محل فرمانروایی شخصیت انسانی است و نه عقـل، عقـلی که هر چقـدر مفیـد و عظیـم باشد،بـاز خود انسان نیست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 16:19  توسط آگالیلیان  | 

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار           دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 20:44  توسط آگالیلیان 

تویِ اون نوشته بهاءالدین خرمشاهی که پایین لینک دادم مطلب جالبی بود، نمی‌دونم منظورش این بوده یا نه؛ به هرحال دیدِ ما نسبت به زندگی چیز مهمی‌یه، این‌که با چه دیدی زندگی رو، دنیا رو، اتفاقات اطراف‌مون رو نگاه می‌کنیم همون چیزیه که زندگی‌مون رو شکل می‌ده، این دیـد نظرمون در مورد خودمون نیسـت بلکه نوع نگاهِ این خوده به بیرون، اینه که عادت کرده چه جوری ببینه و چقدر اسیرِ نوع نگاه خودشه، این یعنی وقتی من برداشتی دارم از بیرون خودم، نسبت به‌ش آگاه باشم؛اول بدونم این فقط یه برداشته ازبین برداشت‌های دیگه که دیـد من اونو می‌سازه، دوم نگاه کردن به خودِ این برداشت و جنس اونه. می‌دونید تویِ این مطالب خودشناسی و روانشناسی و عرفانی و امثالهم ، هی می‌گن آی برو خودتو بشناس، یه عده آدم هم راه می‌اُفتن به همین طریق این حرف‌ها رو تکرار می‌کنن؛ خب این خیلی بدیهی‌یه، من همون‌جور که عادت کردم ببینم خودم رو می‌شناسم،یه برداشت هم از خودم می‌سازم که در نهایت همون‌طوریه که عادت کردم نگاه کنم، این‌ها نهایت خیلی بخوان شاهکار کنند سعی می‌کنند دیـدت رو با یه کلکی عوض کنند. تا نتونم دیـدم رو تشخیص بدم و مهم‌تر از اون نفهمم که این صرفاً یه نگاه از نگاه‌های ممکن بی‌شماره که دنیای من رو می‌سازه، چطور ممکنه بتونم از زندگی لذت ببرم و از چیزهایی که می‌شه دید و من بلد نیستم ببینم، آگاه بشم؟ وقتی با حسرت نگاه می‌کنی دنیا هم به‌ت حسرت میده، وقتی با خشونت ونفرت نگاه میکنی، همون رو می‌گیری، وقتی دیـدت بی‌تفاوته هم همین‌طور، وقتی باعلاقه نگاه می‌کنی،علاقه رو می‌بینی ... به هرحال بین تمام دیـدهایِ اصطلاحاً خوب یا بد، اینکه بدونیم این‌ها فقط یه زاویه است از نگاه چشمِ ما و بی‌شمار حالت وجود داره، نه تنها احساسی که از پسِ دیـد ما می‌آد غیر واقعی نمی‌شه،بلکه این حس رو می‌ده که حقیقتی پشت این دیـده که ظرفیت پذیرش بی‌شمار احساس رو داره و اون خودِ ما هستیم و حس می‌کنیم تمامِ این احساس‌ها هم واقعیت‌هایی هستند که توی تار و پود این دنیا تنیده شده، از عشق تا نفرت، از شعف تا غم مطلق( این دنیا رو هیجان انگیز نمی‌کنه؟! ) و این استعداد خودمونه که چقدر پرورشش بدیم،یاد بگیریم که چی شکار کنیم یا ای‌نکه از گذشته و سرنوشت‌مون شکایت کنیم! من نمی‌دونم شاید حتا حالتی از حقیقت باشه که توی اون هیچ نوع نگاهی وجود نداشته باشه، اما این یکی برای من بیشتر به فلسفه می‌مونه که واگذارش می‌کنیم همون فلاسفه! من فقط یه مطلب دیگه بگم که دیگه از خوندن وراجی من بیشتر خسته نشید، این‌که خودخواهی دقیقاً یعنی همین‌که من ندونم اونچه من می‌بینم صرفاً یه دیده و هر چه کمتر از این آگاه باشم، کمتر می‌تونم چیزِ دیگه‌یی رو حس کنم ، بی رو درواسی بگم همه‌مون به‌درجاتِ مختلف خودخواهـیم و هرچه بیشتر به برداشت‌مون از خودمون وابسته‌ایم خشک تریم، یکیش خود من!

در نهایت اگر تا این سطر رسیدید، تعجب می‌کنم حوصله کردید این فکرهای درهم‌برهمی که نوشتم رو بخونید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 16:47  توسط آگالیلیان  | 

باید که تمام دل کند و دل بست به این دنیا! *

*ضمناً خر نشید، شاید زندگی های بعدی در کار باشه ولی دنیای دیگه ای در کار نیست، جز برای کسایی که زندگیشون رو با کاسبی اون دنیا پر میکنن!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 1:28  توسط آگالیلیان  | 

مطالب قبلی »»»