خب این ویدیو اینترنت پر سرعت میخواد که من ندارم و مجبور شدم فایل صوتی رو از اینجا دانلود کنم، لینک ویدیو (با زیر نویس انگلیسی) برای تماشا کردنش و اگر خواستید بدون زیرنویسش رو با فرمت mp4 دانلود کنید اینجا که البته 64kb اون ارزش دانلود نداره و متنpdf سخنرانی و اسلایدهای PowerPoint هم میتونید اینجا پیدا می کنید،واقعاْ ارزش حداقل یکبار گوش کردن رو داره!
If you do not think of your death, all your life will be just
personal chaos.
A warrior knows his death is stalking him and won’t give him
time to cling to anything… And thus with an awareness of his death,… and with the power of his decisions a warrior sets his
life in a strategic manner…and what he chooses is always strategically the best; and so he performs everything he has to with gusto and lusty efficiency.
Life for a warrior is an exercise in strategy.
Without the awareness of death everything is ordinary,trivial.
It is only because death is stalking us that the world is an unfathomable mystery.
You have little time and no time for crap. A wonderful state!
The best of us always comes out when we are against the wall, when we feel the sword dangling overhead. …I wouldn’t have it any other way.
میترسم از اینکه منم دلم سنگی بشه! با اینکه همهی این جماعت صبح که از خواب بلند میشند وانمود میکنند سرشون رو زیر بالش نکردند، با این کِبَر سن من هنوز هم نمیخوام برای اینکه دیگران رو مجاب کنم همچین نقشی بازی کنم و میدونم پشتِ تمام این صورتکهای چه وحشتی ماسیده !
این هم توضیحاتی درباره این خانه:
وينچستر هاوس داراي عجيبترين نقشه خانه در دنياست. ويليام ورت وينچستر پسر اوليور وينچستر صاحب معروف كارخانه اسلحهسازي و وارث ثروت و شهرت او بود. تفنگ وينچستر كه به تفنگ هنري معروف است انقلابي در طراحي اسلحه به وجود آورد. در سپتامبر سال 1862 در زمان اوج جنگهاي ايالتي آمريكا، خانواده وينچستر در نيوهيون واقع در ايالت كانكتيكات ميزبان جشن ازدواج ويليام ورت وينچستر و سارا پاردي عروس ريزنقش، جذاب و گيراي خانواده وينچستر بودند كه چند سال بعد خانه معروف وينچستر را بنا نهاد ولي دليل ساخت آن خانه بزرگ، پرستيژ خانوادگي سارا نبود بلكه او دلايلي كاملا متفاوت و خرافي براي آن داشت و همين دلايل باعث شدند خانه وينچستر صاحب چنين معماري غيرعادي شده و به خانه ارواح مشهور شود خصوصيات عجيب و غريب اين خانه را ميخوانيد : سارا وسواسي عجيب بر روي عدد 31 داشت و اين عدد در وينچستر هاوس عددي مشخص و تكراري ميباشد. - چهل پلكان كه خيلي از آنها به هيچ جايي نميرسد و به سقف ختم ميشود. - برخي از اين پلكانها 31 پله دارند. - يكي از اتاقها پنجرهاي دارد كه در كف آن باز ميشود. - دو تا از انبارها رو به ديوار باز ميشوند و هيچ فضايي درون آنها نيست. - يك در، بالاي ديوار يكي از آشپزخانهها باز ميشود و ارتفاع ظرفشويي آن هشت فوت است. - يكي ديگر از درهاي خانه در ارتفاع 41 فوتي برفراز باغ گشوده ميشود. - در اين خانه 74 شومينه ديده ميشود كه دودكش چهار تا از آنها به پشت بام نميرسد و به ديوار ختم ميشود. (احتمالا سارا معتقد بوده كه ارواح از اين شومينهها و دودكشهاي آنها به داخل و خارج خانه راه مييابند). - بسياري از حمامها در شيشهاي دارند. - اغلب پنجرهها از 31 شيشه چهارگوش ساخته شدهاند. بسياري از اتاقها 31 گوشه دارند و برخي از آنها داراي 31 پنجره هستند. وينچستر هاوس در زمينلرزه بزرگ سال 1906 در سانفرانسيسكو خسارتهايي ديد و بعضي از قسمتهاي سقف آن فرو ريخت ولي بلافاصله تعمير و بازسازي و بر وسعت آن نيز افزوده شد اين عمارت هماكنون 160 اتاق دارد. اين عدد تنها تعداد تخميني اتاقهاست زيرا اين خانه آنقدر پيچ در پيچ و عجيب است كه نميتوان اتاقهاي آن را به طور دقيق شمرد. ساخت اين خانه سرانجام در سال1922و در زمان مرگ سارا در سن 82 سالگي متوقف شد.
یادمه بچه که بودم، اوایل انقلاب یکی از برنامه های پر طرفدار تلویزیون برنامه آقای قرائتی بود، اونم به خاطر طنزی بود که بیننده ها تو اون قحط عصر ارتباطات توی صحبتهای این آقا کشف کرده بودند.بقیه برنامه ها هم که سخنان قصار بود که چندانم قصار نبود، بیشتر فشار بود، فعل و فاعلش هم گم شده بود. بگذریم؛ از شما چه پنهون که من در عین بچگی فقط یه برنامه ایشون رو به خاطر دارم که بعداً هم هر چی فکر کردم دیدم، حرفش حرف حسابه! داستان این بود که آقای قرائتی داشت توضیح میداد که چرا خدا فقط 12 امام برای هدایت عالم بشریت فرستاده و امامت رو ادامه نداد تا بشریت پیشرفت کنه ( البته بعداً معلوم شد اینطور نبوده و امامت همچنان ادامه داره). مثالی که ایشون اوردند این بود:" که اداره برق میاد سِـر کوچتون لامپ برق میذاره ، اهل محل میزنن، لامپو، چی؟ میشکونن، دوباره لامپه رو نصب میکنن ، دوباره میزِنن میشکونن، خب اداره برق دیگه لامپ، نصب، نمیکنه، چون اهل محل میزِنن میشکونن." (شکوندن لامپ رو به شهید کردن امام های شیعه ها تشبیه کرده بود) ، البته بگذریم که بعداً آقای کرباسچی، شهردار تهران اینقدر لامپ گذاشت و مردم شکوندند که دیگه مردم خسته شدند و یاد گرفتند لامپ شکوندن کار بدیه و دست آخر خود آقای کرباسچی رو کله پا کردند. اما غرض از این روده درازی اینکه خداش که خدا بود 12 تا طاقت داشت ما که بنده خدا هم نیستیم!
حالا دیگه تنها نیستم، چیزی تنهاییم رو خدشهدار کرده، دیگه نمیذاره توی رنگها غرق بشم، دورترین صداها رو بشنوم ، دورترین فاصلهها رو به نزدیکترین تبدیل کنم. صدایی هر روز بدون اینکه حتا بهچیزی فکر کنم مزاحمم میشه، زجرم میده. آرومم اما تویِ این آرومی احساس میکنم کسی داره داد میزنه، صبح که خواب آشفتهیی که همیشه فراموشش میکنم رو، تموم میکنم، احساس میکنم قسمتی از وجودم داره درد میکشه و به خاطر این درد به من اعتراض میکنه و ذره ذره، مثل عضوی که خواب رفته باشه و در حال در اومدن از کرختی باشه، این درد رو توی تمامِ وجودم حس میکنم. انگار کسی بهم میگه چرا فکر کردی میتونی تمامِ درها رو باز بذاری؟ چه حقی داشتی کسی رو همهجایِ وجودت راه بدی؟ چرا اینقدر، اینقدر تاب اُوردی که حالا وضعِ ما این باشه؟ فکر کردی کی هستی که خواستی طاقت بیاری؟ چه حقی داشتی اینهمه زخم بخوری؟ مگه خودت تنها بودی؟ چرا حساب ما رو نکردی؟ اینقدر مغرور بودی که فکر کردی میتونی تاب بیاری؟ اینقدر خودخواه بودی که حتا به خودت اجازه دادی از جسمت مایه بذاری؟ مگه این جسم فقط مالِ تو بود؟ پس ما چی؟ حالا اینهمه اون بالا آروم نشستی فکر میکنی میتونی اینهمه خرابی رو این پایین نبینی؟ فکر میکنی اینهمه زندگی که ما ساختیم و تو تویِ یه مدتِ کوتاه، سر ایدهآلهایِ احمقانهت بهباد دادی میتونی جبران کنی؟ تو که میدیدی حتا دورتر رو ، ابله خواستی معجزه کنی؟! به خیالت چهقدر نیرو برای اینکار داشتی؟ تو ما رو، زندگی رو مصرف کردی و حالا برای ما چی کار میکنی؟ نیاز ما چی میشه؟
آره حالا دیگه تنها نیستم و نه از چیزی میترسم ، نه نگرانم، اما واقعاً نمیدونم بهشون چه جوابی بدم، حالا دیگه تنهاییم رو هم از دست دادم و دردهایی در درونم ایجاد کردم که درست زمانی که آرومم و به چیزی فکر نمیکنم سروقتم میآن، دردهایی که تا حالا نبودند!
زمستان، چرخشی دایرهوار
ما خطیـم، دایرهایم یا دیـوار!
گفـت با درویش روزی یـک خسی کـه تـرا ایـنـجا نمی دانـد کـسـی
گفـت او گــر می نــدانــد عامیــَم خـویـش را مـن نـیـک دانـم کِـیــَم
وای اگر برعکس بودی درد و ریش او بُدی بینای من من کـور خویش
احمقم گیر احمقم من نیـک بخت بخت بهتـر از لجـاج و رویِ سخت
این سخن بر وفق ظنّت می جهد ورنـه بختـم دادِ عـقـلم هـم دهـد
کلید رو توی قفل انداخت و وارد خونه شد، مثل همیشه خسته و بیحوصله بود. طیِ روز وقتش صرف مشاجره مکرر با رئیس شرکت شده بود. چشمش به سگ پشمالو جوگندمی گوشهی هال افتاد، نگاهی به چشمهایِ سیاهش کرد و همزمان دوتا خاطره توی ذهنش اومد، صورتش درهم کشیده شد و با لحن غلیظی گفت:« کثافت!» بعد هم عروسک رو گرفت محکم پرت کرد تهِ کمد توی اتاق. داشت لباسش رو عوض میکرد که جلویِ آینه چشمش به خودش افتاد، برعکسِ همیشه نگاهش رو ندزدید و خیره به تصویرش نگاه کرد، انگار یکنفرلاغر اندام با شکم کوچیک براومده توی آینه بهش زل زده بود، بلند گفت: «هـی، تو دیگه کی هستی؟» روی تخت نشست و از حرف خودش بلند خندید، خندیدنی که آخرش تبدیل به هق هق گریهیی نسبتاً طولانی شد. چشمش به لیوان و بطری نصفه مشروبی که از شب قبل باقی مونده بود افتاد، لیوان رو پرکرد و سریع نوشید بعد لیوان رو دوباره پرکرد و بلند شد رفت نشست پشت کامپیوتر، کانکت شد، به محض اینکه یاهو مسنجر رو باز کرد کلّی آفلاین روی صفحهی مونیتور ظاهر شد:
سلام چطوری، کجایی، خیلی بیمعرفتی
کی آنلاین میشی؟ میخواستم باهات حرف بزنم
.....
امکان داره یه بار شام دعوتت کنم؟
....
قشنگم حالت چطوره؟
این آخری رو که خوند حالش بهم خورد یادش افتاد بارها این کلمهی "قشنگم" رو شنیده بود از جمله همین دیشب. سرش گرم شده بود و احساس خستگی میکرد، خودش رو روی تخت دو نفرهش دراز کرد و چشمهاشو بست و سعی کرد بخوابه...
... دید توی خونهش نشسته اما دیوارِ پشتِ سرش با کاشیهای کوچیک آبی پوشیده شده و روی اون پر قابهای چوبی عکسه. بلند شد و شروع کرد تک تک اونها رو نگاه کردن، اولی عکس پدرش بود با یه سبیل چخماقی مضحک و مادرش که داشت ازخنده ریسه میرفت، دومی تصویرِ بچگی خواهرش بود، تصویر بعدی هم عکس یکی از دوستهای دوران مدرسه که از اون موقع ندیده بود ، خیلی تعجب کرد که همچین عکسی رو داشته و تاحالا یادش نبوده . با ولع شروع کرد به تماشای بقیه عکسها، هر کدوم خاطرهیی با رنگهای مختلف رو به ذهنش میاُورد. یهو متوجهی دوتا قاب گوشهی راستِ دیوار شد که توش هیچ تصویری نبود. یهلحظه فهمید بین اینهمه عکس، هیچ عکسی از خودش روی دیوار نیست! رفت توی اتاق طرف آینه که خودش رو نگاه کنه، از وحشت سر جاش خشکش زد، تصویری که توی آینه دید صورت مادربزرگش بود که سالها پیش مرده بود...
... از خواب پرید، سرش رو برگردوند، به آینه نگاه کرد، لبخندی رویِ لبش نقش بست، با صدایِ بلند گفت: «هی تو هنوز اونجایی؟!» .
موبایلش زنگ زد
ــ الو
ــ سلام
ــ سلام، شما؟
ــ نشناختید؟ دیروز صبح بهم زنگ زدید! همونی که اون روز زیر بارون تو خیابون ...
ــ آهان، حالتون چطوره
ــ می تونم امشب شام دعوتتون کنم؟
....

