واقعیتهایی در مورد هـر کـدوم از ما وجود داره که هیچوقت نمیشه درباره اش صحبت کـرد !
چه فایده ای داره،
بهترین پیراهنت رو پوشیده باشی اما آستینش سوراخ باشه؟!
بهترین خونه رو داشته باشی اما همه درهاش قفل باشه؟!
مدل بالاترین ماشین رو داشته باشی اما موتورش ریپ بزنه؟!
خوشمزه ترین غذا رو که دوست داری بخوری اما تو لقمه آخرش مو باشه؟!
قطعه موسیقی باخ رو گوش کنی اما وسطش سی دی پلیرت ری استارت بشه؟!
وقتی آدم میتونه تویِ یک لحظه همه چیز رو به هیچ بدل کنه که چیـزی بهمعنای واقعی بـراش ارزش نداشته باشه و وقتی چیـزی براش ارزش نداره کـه اون رو بیزحمت بدست اُورده باشه. پس اگر برای بدست اوردن دوستیِ کسی تلاش میکنید، بگذارید اونم برای بدست اوردنش تلاش کنه!
محبت کردن به یک شخصِ خاص بدونِ اینکـه حس کنه چرا دارید این کار رو میکنید کاریست احمقانه! وقتی کسی محبت شما رو به خودش جذب کرده و نمیدونـه شما چـرا دوستـش دارید، آگاه نیست چه چیـزهایی تویِ وجودش هست کـه شما به کلّیت وجودش علاقهمنـد شدیـد، اقتدارِ موجود در این محبت رو میگیره ، ازش استفاده میکنه، بدون اینکه بفهمه از کجا میاد. برای همین هم براش ارزشی نداره و بهراحتی میتونه ازش بگذره. در واقع فرصت دوست داشتن شما رو پیدا نمیکنه، در صورتی که این دوست داشتن برای ایجاد رابـطهیی که صرفاً از رویِ نیـاز نباشه و توش حرکت و زندگی باشه، لازمه.
در واقع بـرای ایجاد دوستی باید بدونه چرا دوست داشته شده وگرنه علاقهی اون به شما بدونِ اینکـه به خودش آگاه باشه تـفاوتی با دوست داشتـنِ چیـزهایـی کـه تویِ بُعد انسانی قرار نـدارنـد نمیکنـه! حتا چیزهای خیلی قشنگ و غیرمادی، چون تویِ این نوع دوست داشـتـن شدتِ عـلاقـه هر چقدر هم باشه، موجودیتِ بی انتهایی مثل انسان وجود نداره که احساسش اهمیت پیدا کنه. این نـوع دوست داشتن مثـلِ عشق به یـک بـاغ یا یـک مکـانِ نوستـالاژیک، یـک حیـوونِ خونگی یا چیـزی کـه همیشـه نداشـتیـم و یا سـفر به یـک جایِ دوست داشتنی و... میمونه! هر چقدر هم شدید باشه در نهایت احساسات و موجودیت طرف مقابل تو سایهِ ناخودآگـاه بودن، درک نمیشه و میتونـه خیـلی سـاده با بیتفـاوتی مواجه بـشـه. خلاصـه بـدونِ تـلاشِ آگـاهـانه بـرای از سـایـهیِ ناخودآگـاه در اوردنِ انگیـزههای دوست داشـتـن و دوست داشـتـه شدن، کلمهیی کـه فقط توی بعدِ انسانی معنی میده یعنی عـشــق ایجاد نمیشه وگـرنـه علایقِ دیگه همه ناپیوسته و محدود به زمانه و در نهایت اگر هم ممتد بشه، پایداری خودش رو صرفاً یا از روی نیـازی موازیِ خط سیرِ زمان یا ارزشهای اخلاقی میگیره که البته ملال آوره (مثل رابطه زناشویی صرفاً قراردادی ).
حقیقت اینه که اگـر خودتون رو تویِ شـرایـطی که بالا گـفتم قـرار بدید علیرغم تـلاشِ شما، از روبـرو شاهد رفتـارهایی خواهید بـود که نمیتونیـد به کسی که دوستش داریـد نسبت بدید (عـدمِ درکِ موقعیت از طرف شما) و در نهایت احساسات و موجودیت شما با پیشروی زمان نادیده گـرفته میشه.
فـرامـوش کـردنِ چیـزی کـه آدم واقـعــاً دوسـت نـداره، کـارِ سختـی نیـست ــ نسبـت بـه بقیـهی موجودات، انسان قدرتِ تطـابقِ با محیـط بسـیار زیـادی داره و این تفاوتش با یـک سگه، چون سگ هیچوقت فراموش نمیکنه اما از طرفی تنها انسانه که میتونه عاشق بشه و فراموش نکنه!
گرچه تفسير زبان روشنگرست ليک عشق بیزبان روشنترست
یکی بود یکی نبود، یه آقا گرگه بود که تو بیابون خدا واسهی خودش تک و تنها زندگی میکرد. صبح که از خواب پا میشد شیکمشو با چندتا سوسک و مارمولک که اینور، اونور پیدا میکرد سیر میکرد، خیلی هم شانسش میگرفت اگه روباهی اونطرفها راهشو گم کرده بود، دلی از عزا در میاُورد، خلاصه خیلی پرخوری نمیکرد آخه خیلی هم گنده نبود. ظهرهام رو شنهای داغِ بیابون دراز میکشید و آفتابمیگرفت، چشمهاشو میبست و به تصویرهایی که پشتِ پلکهاش درست میشد نگاه میکرد. شبهام وقتی میاومد رویِ زمینِ سفت بخوابه ستارههای آسمون رو میشمرد که وسطش خوابشمیبرد و تا صبح خوابهای رنگُوارنگ میدید برای همینم هیچوقت نتونسته بود همه ستارهها رو بشمره! خلاصه اینجوری تنهاییش رو پـُرمیکرد.
یـه شبِ مهتابی همینطور که دراز کشیده بود و داشت ستارهها رو میشمرد، ازدور رویِ افق دوتا ستارهی براقِ نزدیک ِبههم دید، انگاری که دارند حرکت میکنند؛ حسابی تعجب کـرد، از جاش پا شد و رفت سمتشون، دید اونهایی که دیده بـود چشمهای سیاه یه دختر بچهی کوچولو بود که نورِ ماه و نم اشکهاشون باعث شده بود از دور مثل ستارهها برق بزنند. با خودش گفت اینموقع شب این دیگه اینجا چیکار میکنه، شده بود روباهی چیزی از این طرفها رد بشه اما ... که یهو دید دختر کوچولو بدونِ اینکه بترسه نزدیکش وایستاده :
ــ سلام آقا گرگه
ــ سلام خانم کوچولو، معلومه مال اینطرفها نیستی! اهل کجایی، اینجا چیکار میکنی؟
ــ خیلی وقت پیش دنبال یه دوستِ خوب میگشتم که از خونهمون راه افتادم اما حالا راهِ خونهمون رو گم کردم، فقط یادم مونده از یه جایِ دوری اومدم. تو به من کمک میکنی خونهمو پیدا کنم؟
گرگه که از برقِ چشمهای دختره خوشش اومده بود و هم حس میکرد از تنهایی در اومده؛ باخودش فکر کرد چرا کمکش نکنم؟ مگه جونوری خوشگلتر از اینم تو این بیابون پیدا میشه؟!
این شد که دوتایی با هم برای پیدا کردن جایی که دختر کـوچولو از اونجا اومده بود، راه افتادند. تویِ راه دختـر کوچولو بـراش تعریـف کرد که از آدمهایی که اون موقعها دوروبرش بودند هیچکی رو دوستنداشته و اون چندتایی هم که دوست داشته همهشون از پیشش رفته بودند، برایِ همینم احساس تنهایی کرده و یهروز تصمیم گرفته یهجای دیگهای دنبال دوست بگرده و همینطوری راه افتاده. تو راه دختـر کوچولو وقتی خسته میشد یا خارهای بیابون پاش رو اذیت میکرد پشتِ آقا گرگه سوار میشد و سواره میرفت، خب بالاخره گرگه هرچی بود، گرگ بود و بنیهش از دختـر کوچولو قویتر و بـه شن و آفتاب و خارهایِ اون بیابونم عادت کرده بود. خلاصه شبها و روزها همینطور رفتن و رفـتند تا یه روز چشمشون خورد به یه آبادی. نزدیکتر که رفتن دختـر کوچولو تا لباسهای رنگُوارنگ پسر بـچهها و زنهای دهاتی اونجا رو دید ذوقزده شد، احساس کرد به یه جایِ آشنایی رسیده، از هولش شروع کرد به دویدن طرفِ آبادی، اصلاً پاک گـرگه رو یادش رفت؛ گرگه که حالا فاصلهش تا دختر کوچولو زیاد شده بود و از سواری دادن به دخترک پشتش خسته، داد زد: صبر کن بذار منم بیام! انگار نه انگار که دوتایی با هم همسفر بودند، دخترک اونقدر تند دوید مثل اینکه جلویِ چشمهای گرگه ناپدید شد.گرگه همینجور خسته دنبال دخترک رفت تویِ آبادی، وسطِ آبادی سرِ یه کوچه اومد که بپیچه یهو دید یه عده آدم با چوب و سنـگ تو دستهاشون دارند داد میزنند و طرفش میدوند، اول فکر کرد یه جور مراسمِ خوش آمد گویی چیزیه، اما وقتی چندتا از اون سنگها محکم خورد توی سـر و دستش بـه خودش گفت اینها عجب رسم و رسوم خشنی بـرای مهمونهاشون دارن! من اصلاً از خشونت خوشم نمیآد! این شد که شروع کرد به در رفتن و آدمهام داد و بیداد کنان پشتِ سرش، همینطور دوید و دوید تا بالاخره بـه دیوارِ قدیمیِ یه باغی رسید که وسطش بهاندازهی رد شدنش یه سوراخ بود، جستی زد و آدمها رو پشتِ سرش جا گذاشت، از باغ که گذشت تصمیم گرفت قیدِ مراسمِ خوش آمد گوییِ مردم آبادی رو کامل بزنه و راه بیابونِ خودش رو پیش بگیره. از نفس افتاده بود، هنوهن کنان همینطور که داشت زخم و زیلی از آبادی فاصله میگرفت از دور صدایِ چندتا دختر بچه رو شنید که داد میزدند :
گرگم و گله میبرم، چوپون داره نمیذارم ....
*آقا گرگه ما هنوز تو راهه، انگاری راه بیابونو هم گم کرده!
سفرنامه ی باران
آخرین برگ سفرنامه ی باران
این است
که زمین چرکین است
هر کوی و برزنی را
می جویند
هر مرد و هر زنی را
می بویند
بشنو
این زوزه ی سگان شکاری ست
در جست و جویش اکنون
و خاک
خاک تشنه
و قطره های خون
آن گرگ تیر خورده ی آزاد
در شهر شهرها
امشب کجا پناهی خواهد یافت
یا در خروش خشم گلوله
کی سوی بیشه راهی خواهد یافت
ـــ مرگ تنها مشاور با ارزشی است که ما داریم. هر بار که فکر میکنی – و در مورد تو دائمی است – که هیچچیز رو به راه نیست و تو در خطر نابودی هستی، بهطرف مرگ رو کن و از او بپرس که آیا حق با توست یا نه؟ مرگ به تو خواهد گفت که اشتباه میکنی و هیچچیز مهم نیست مگر تماس من با تو و سپس خواهد افزود : من هنوز به تو دست نزدهام.
ـــ در دنیایی که مرگ شکارچی آن است ، فرصتی برای تأسف و شک نیست؛ فقط برای تصمیم گرفتن وقت هست. مسؤولیت عملی را پذیرفتن، یعنی آماده بودن برای مردن در راه تصمیم.
ـــ ... ولی اگر باید بمیری برای بزدلی فرصت نداری، چون بزدلی موجب میشود که به چیزهایی چنگ بیندازی که فقط در اندیشهات وجود دارند. این چنگ انداختنها تو را تسلی میدهد ولی فقط تا هنگامیکه آرامش برقرار است. زیرا وقتی که دنیای ترسناک، دنیای اسرارآمیز دهانش را برای تو گشود ــ همانطور که برای هر یک از ما میگشاید ــ متوجه خواهی شد که طریقه رفتارت اصلاً قابل اطمینان نبوده است. بزدلی مانع میشود آنچه بهعنوان انسان برای ما مقدر شده بشناسیم و مورد بهرهبرداری قرار دهیم.
ـــ « دیدن» این است: پاسخ دادن به دعوتهای دریافت شده از دنیایی ورای آن دنیایی که ما طبق توصیفِ خود واقعیت مینامیم.
ـــ وقتی انسان میخواهد به دیگری چیزی بیاموزد باید در فکر باشد که چهگونه آنرا به جسم او عرضه کند. و این کاریست که من تا به حال با تو کردهام. من به جسم تو آموختم و برایم مهم نبوده که تو فهمیدهای یا نه.
میدونید یک نفر میگفت انگیزه خشم ترسه و انگیزه خیلی از آسیب هایی که به خودمون و دیگران هم میزنیم ترسه ، اما این ترس چیه واز کجا می یاد؟ فکرکنم ریشه همه ترسها دروغه ، دروغی که به خودمون میگیم چون حتا تمام دروغهایی که به دیگران میگیم هم با دروغی که به خودمون میگیم شروع میشه ! ما میترسیم دروغمون برای خودمون معلوم بشه، ترس اصلی مون همینه! چون حاضر نیستیم زحمت بکشیم خرابی های خودمون رو تعمیر کنیم، خرابی هایی که میتونن حتا کار خودمون نباشند بلکه تو روند رشد، تومون ایجاد شده باشند. راستش نکته این نیست چقدر کودکی بد یا خوبی داشتیم ، نکته اینه که چقدر حاضریم با خودمون با محیط اطرافمون صادق باشیم و بتونیم قبولش کنیم ، هر چقدر از خودمون و دیگران دورتر باشیم بیشتر به خودمون و اونا دروغ میگیم و بیشتر میترسیم و بیشتر خشونت میکنیم ، چه با خودمون چه با دیگران و پس آیند اون دوباره مجبوریم اینها رو نبینیم یعنی خودمون رو،اینجوری در واقع هر چه به گذشته دورتر نگاه میکنیم میبینیم کمتر با خودمون روراستیم (این همون حس معصومیت از دست رفته بچگیه). هیچ دقت کردید خیلی وقتها معنی کلمه آبرو در برابر دیگران چیزی جز دروغ نیست؛ یعنی من دو یا چندتا حالت دارم ، برای دو یا چند دسته از آدمها و رفتارم هم تو هر کدوم یکجوره و اگر اینها جابجا بشند آبروی من به خطر می افته! راستش به نظرم فقط یک چیز ارزش ترسیدن داره ، چیزی در ارتباط با مرگ – البته نه خود مرگ – اینکه آدم بمیره و تمام زندگیش رو صرف چیزهایی کرده باشه که یک جورایی میدونسته واقعیت ندارند، اینکه آدم وقتی پشت سرش رو نگاه کنه ببینه همه چیز رو به ترس باخته و هیچ چیز خوشحالش نمیکنه ، اینکه اینقدر خود قلابیش رو جدی گرفته که باورش شده وتمام عمر و انرژیش رو صرف اون کرده و لذت اینکه خودش باشه و آرامش داشته باشه رو ازدست داده ، این ترس آخر رو در برابر مرگ باید جدی گرفت. اینجاست که احساس آدم به خودش ودیگران مفهوم دیگه ای پیدا می کنه، مفهومی فراتر از روند روزمره زندگی، حقیقتی بالاتر از ترسها که در درون آدم قابل انکار نیست، چون نمیشه با دروغ باهاش کنار اومد ، شاید همین بوده که اون عاقل دیونه مطلب پیش نوشته: « برای دنیا می توانی هیچ ارزشی نداشته باشی ، آنچه ارزش دارد احساس توست، آنچه از دیگران و خودت حس می کنی واقعیت دارد، چون واقعیت دیگری نداری.»