تبليغاتX
آگالیلیان

آگالیلیان

 نمیدونی چقدر دلم می‌خواد بهت تلفن کنم یا ببینمت دوست من، اما سدی جلومه که می‌تونم برم اون طرفش و دوباره برگردم ولی نمی‌تونم بشکنمش. راستش از این‌همه بالا رفتن از این دیوار شیشه‌یی ضخیم، که تویِ هر بالا رفتنش چندتا سقوط رو تجربه کردم، خسته شدم. شکستن این دیوار و تحملِ صدایِ خرد شدنش کار من نیست چون این دیوار، دیوار من نیست. من دیوار شیشه‌یی خودم رو خیلی وقته شکستم و کسی صدای قشنگ شکستنش رو نشنید، از طرفی دیوارهایِ زیاد دیگه‌یی دارم که باید ببینمشون و پشت سر بگذارم. می‌دونی هیچ جور نمی‌شه کسی رو مجبور کرد که دیوارهای خودش رو بشکنه، می‌شه سال‌ها پشت اون‌ها نشست و دل به چیزها و آدم‌هایی خوش کرد که کمک‌مون می‌کنن به اون‌چه دیدیم نگاه نـکـنیـم ؛ مسکـنِ دردِ اشـتیاق! اما " همه می‌دانند که من و تو از آن روزنه‌ی سرد و عبوس باغ را دیدیم و از آن شاخه بازیگر دور از دست سیب را چیدیم..."  آره این شکستن دیوار یه باوره، باوری که من نمی‌تونم تغییرش بدم، باوری که آدم بین بودن و نبودن اون دختر کوچولویِ قشنگ تویِ خواب تصمیم بگیره، راستش من سال‌ها پیش به بودنش رأی دادم برای همین به دختری با چشم‌های سیاه براق برخوردم که خودش و آدم‌های دوروبرش اونو نمی‌بینن و فقط برق چیزهای دیگه رو تو چشم‌هاش تشخیص می‌دن. اگر برداشتنش کار من بود دوباره ازش بالا می‌رفتم و با دست‌هام شروع می‌کردم به ساییدن و کوتاه کردن این دیوار، اما دریغ که اختیارم تو قانون دنیایِ راهزن‌ها، محدوده و دل و باورم هنوز به قانون کهکشان‌ها خوشه و هنوز هم برام معجزه می‌کنه؛ فکر می‌کردم تو هم  توی این فضایِ تاریک و روشن باوری داری به این کهکشان. ای کاش پنجه‌هام مثل گربه بود و هر از گاهی می تونستم جستی بزنم و دوباره برگردم اما نمی‌شه چون داشتن پنجه‌های خودم رو برای حرکت و جذبه و گردش تو کهکشان‌ها لازم دارم، شاید همراهم رو برای همیشه توی یه سیاره با چراغ‌های نئون رنگارنگ جا بذارم اما عشق رو نه. من از دژم بیرون اومدم ولی فـرو ریختـن این دیوار فقط می‌تونه خواست تو باشه. همه این‌ها رو این‌جا نوشتم شاید که حریمت رو نشکسته باشم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 0:33  توسط آگالیلیان  | 

         

چون حجابِ ظاهر آمد در میان

نکـته‌یی خود لازم آمد در بیان

طنز گفتی تو با‌حلاوت، بی‌ریا

یارِ ما هم خوش بود، هـم دل‌ربا

لیک زین همه گفتن سود چیست

گر بدانی خنده‌ات مقصود نیست

گریه‌ها دیدم در پسِ یک خنده‌ات

چون بجسـتـم از درد، رنجیده دلت

درد را با عقـل می‌نیابی مرهـمی

مر تو را عشـق می‌سازد همدمی

لیک راهِ عشـق، راهِ رفته نیست

کارعاشق، گفتنِ سـر بسته نیست

مرعقـل را چون حساب‌ست و کتاب

می‌بـبنـدد خانه‌یِ دل، از هر‌دو باب

وزن شعرِ مطرب ار تنگ آمده

خود از میان خواب، منگ آمده

 

خدایی‌ش دوبیت این هم‌وزن نیست :)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 0:16  توسط آگالیلیان  | 

نمی‌دونم چرا تویِ غرب دنیا، خدا رو این‌همه خشن و عصبانی تصویر کرده‌اند، آدم رو از خاک درست می‌کنه با فرشته‌ش دعواش می‌شه بعد آدم رو از یه‌جای خوب پرت می‌کنه بیرون و چند‌ وقت یه بارم برای تنبیه بلایِ آسمونی سرش می‌آره؛ یه سلسله پیامبر می‌فرسته که پیام‌هاش ‌رو از یه‌جایی به آدم‌ها بفرسته و از گمراهی نجات‌شون بده، اولِ کار هم همیشه با جنگ و خونریزی شروع می‌شه که حتماً لازمه! بعد هم پیروهایِ اون بقیه رو پایین‌تر از خودشون می‌دونن و سعی می‌کنن همه رو هم‌فکر خودشون بکنن، در صورتی‌که اونورتر تویِ شرق چندان هم این‌طوری نیست ، تنها پیامبری هم که تویِ غرب جنگ راه ننداخت هم به شهادتِ کتابِ خودشون چندتا آدم شرقی سر گهواره‌ش حاضر شدن که بعداً پیروانش تلافی کردند و سال‌ها تفتیشِ عقاید و جنگِ صلیبی راه انداختند. یه تفاوت عمده هست بین شرق و غرب که شاید علتش این باشه: شرقی‌ها زودتر به تمدنِ انسانی و ارزش دادن به موجودات دیگه رسیدند.

راستی چرا هیچ کسی به همچین خدایِ بداخلاقی شکایت نمی‌کنه؟

 نظرتون چیه همه دسته جمعی  این‌ها رو به‌ش بگیم، شاید مجبور شه پاسخگویِ رفتارهایِ بد خودش هم باشه؟!


        * ضمناً اینها همه‌ش فکره،عقیده وعمل نیست؛ لطفاً تکـفـیـرم نکنید ، من زندگی رو دوست دارم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 13:1  توسط آگالیلیان  | 

اسارت یعنی وقتی با پدیده‌یی جدید مواجه می‌شی نتونی قبولش کنی، پس هیچ‌چیز نو نمی‌شه و همه چیز کهنه و کسالت‌بار می‌مونه.

اسارت یعنی وقتی می‌شه نگاه کرد، نگاه نکنی.

اسارت یعنی ترس. 

گاهی اون‌قدر به اسارت عادت کردیم که فراموش می‌کنیم مجبور نیستیم تصمیمِ بخصوصی بگیریم.

گاهی اونقدر به اسارت عادت کردیم که از کاری که حاضر نیستیم سختی‌ش رو قبول کنیم تا به دلخواه مون برسیم هم، احساسِ اسارت می‌کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 1:52  توسط آگالیلیان  |