تبليغاتX
هـرچی ‌دلـم می‌خواد

هـرچی ‌دلـم می‌خواد

๑۩๑ خواستن چون بودن تنها یک اتفاق نیست ๑۩๑

 من بهش می‌گم تفکر محفظه‌یی؛ هر آدمی وجوه واحساسات ناشناخته‌یِ بسیاری داره که به‌نظرم از شناخته‌هاش خیلی بزرگتره، " تفکر محفظه‌یی" یه راه حل برخورد با این قسمت بزرگ از خودشه که وجه بیرونیش خودشو به‌صورت تعصب نشون می‌ده. احساساتِ آدم به‌صورتِ خام، محصولِ طبیعته و برای این‌که بتونه احساسِ آرامش بکنه نیاز داره یه جوری اونارو به جریان بندازه حالا آگاهانه یا نا‌آگاهانه، جامعه و تربیتِ آدم به روش درست و نادرست بستری برای این‌کار فراهم می‌کنه. حقیقت اینه که برخورد با این‌همه ناشناخته بخصوص اگر خام هم باشه آدمو به جایی می‌رسونه که از روش‌های آماده استفاده کنه و به راحت‌ترین وجه حداقل به ظاهر بر ترس وجود این‌همه ناشناخته تو خودش غلبه کنه، البته این بیشتر می‌شه یه راه حلِ دفاعی تا راه رسیدن به آرامش؛ خب" تفکر محفظه‌یی" هم هیچ‌وقت آرامش نمی‌آره ولی آدم هم به امنیت نیاز داره هم به آرامش!  اول براش یه سری چیزها محکم تعریف می‌شن، تو این روند سعی می‌شه تمامِ راه‌هایِ برگشت به پیش از این تعریف‌ها، بسته بشه؛ تو سطح اجتماعی مثلاً با مقدس کردن‌شون و مجازات شدن، تو سطح فردی ملایمش مثلاً با ایجادِ احساسِ گناه یا حقارت. آدمی که " تفکر محفظه‌یی" داره یا به ایدئولوژیِ خاصی اعتقاد داره یا احساس می‌کنه به طبقه‌یِ خاصی از جامعه‌اش متصله که برتری بی‌چون و چرا نسبت به بقیه داره، خیلی هم پیشرفته باشه خودش رو بی‌بدیل می‌دونه!  خب شخص تو این روش می‌آد همه چیز رو جدا می‌کنه، تعریف می‌کنه و قسمت‌هایی که نمی‌تونه ببینه سانسور می‌کنه، می‌دونید نتیجه چی می‌شه؟ همه چیز تیکه تیکه می‌شه و هر تیکه یه label خاص می‌گیره ، انگیزه برای پیدا کردن چیزهایِ جدید، نگرشِ جدید، احساسات جدید از بین می‌ره چون پیوستگی از بین می‌ره؛ تو این رویه آدم‌ها هم تقسیم می‌شن، کسایی که شبیه ما نیستن، خارجی می‌شن و طبیعتاً خیلی دلیل میشه پیدا کرد که جالب نباشن، چون حتا اگر مثل ما " تفکر محفظه‌یی" داشته باشن، محفظه‌هاشون با ما فرق می‌کنه! خب شما بگید تو همچین حالتی چطور می‌شه آدم از زندگی لذت ببره بدون این‌که بتونه از محفظه خودش خارج بشه؟! چطور می‌تونه رشد کنه؟! هر آدم یا اتفاقی که این محفظه‌ها رو در خطر قرار بده یه جور تهدیده! اینجوری آدم نیاز به یه محیطِ امن‌تر از حدِّ معمول داره، خب برای ایجاد این امنیت نیاز به ابزار و صرف هزینه سنگین‌تری داریم  که در نهایت بازهم با بدست اُوردن  این‌هام تازه می‌رسیم به نقطه‌یی که می‌بینیم همه‌چیز تکراری و خسته کننده‌ست و ابزاری که این‌همه براش تلاش کردیم علی‌رغم این‌که می‌تونست چیزِ مفیدی باشه به‌عنوانِ ابزار ، صرفِ قطور کردن جداره‌هایِ محفظه‌ها و در نتیجه یأس و احساس تنهایی و ناکارآمدی شده!

در سطحِ اجتماعی هم مردمی با " تفکرِ محفظه‌یی" نمی‌تونن با‌هم هم‌آهنگ باشن و کارآمدی داشته باشن و چند‌وقت یه بار هم یه دیکتاتور تولید می‌کنن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 13:56  توسط آگالیلیان  | 

  یه نفر توی قسمت نظرات ازم پرسیده دینم چیه؟ خب چند تا توضیح لازمه، اول اینکه من اون مقاله در مورد کربلا رو اینجا نذاشتم که تبلیغ دین خاصی رو بکنم و بیشتر از همه ایده داخل اون برام جالب بود، به راحتی میشه اونو با یه دید عقلانی خوند، به نظرم مفهوم اون ربطی به دیـن نداره؛ نهایت میتونه از نظر  تاریخ ادیان جالب باشه.

 به نظر من با اینکه میگن تاریخ تکرار میشه و اینم حقیقتی توشه، مطالبی هست که نمیشه نادیده گرفت؛ بشرهم پیشرفت میکنه یا حداقل تغییر میکنه.گرچه شاید خیلی جوامع پیش از بقیه این اتفاق براشون بیفته و حتا دوباره به نقطه اولیه برگردند(شاید همون مفهوم تکرار تاریخ) اما اونچه که ازشون ثبت میشه کمک میکنه که بقیه یه مقدار جلو برند. نگاه کنید به تغییر مفاهیم از تخیلتون استفاده کنید.اگر الان کسی برده داشته باشه بنظر شما چه جور آدمیه؟الان  مردی که چندتا زن داره در نظر شما توی احساس شما چطور برآورد میشه؟ آیا بنظر شما اگر آدم حس کنه عقیده درستی داره راه نشرش جنگه؟ آیا اگر کسی در طی زندگیش چندین آدم با دست خودش با سلاح خودش کشته باشه الان میتونه از نظر شما مورد اطمینان باشه؟

خب میبینید چقدر همه چیز تغییر کرده؟ یه زمانی اونچه پیشگو معبد دلفی به یونانی ها میگفت حقیقت محسوب میشد اما الان احتمالا باید پیش یه روانکاو بره تا کمکش کنه اونچه میبینه براش معنی بده (البته حتما حقییقتی در اون هست) .

خب من از جنگ و خونریزی بدم میاد ، از ایده هایی  که اجازه میده مخالفت رو بکشی بدم میاد. از این که زن بودن رو پایینتر از مرد بودن بدونیم بدم میاد. از اینکه یه مرد یا زن همزمان چند تا زوج داشته باشه بدم میاد. از اینکه کسی خودشو منسوب کنه به یه فکر ثابت و بگه این آخرشه و فکر کردنو از آخر به اول شروع کنه هم بدم میاد. از آدمایی که میگن فقط فکر ما درسته  چه دین باور چه ضد دین بدم میاد.

این احساس و عقیده منه ؛ فکر میکنم پاسخ سوال شما.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 16:58  توسط آگالیلیان  |