عشقم را به آسمان فریاد میزنم
و داستان تشنگی وسراب را
سـرِ واپسین واحهیِ قلبم
بر این دشتِ بیباران
در راه میگذارم.
به امیدِ سرزمینی دورتر
در سویی که اگر باران میبارد
مرا کم دارد.
اینجا همه بیشتر و کمتر از دوستت دارم میخواهند!
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 0:39  توسط آگالیلیان
|
