در آغاز بگم اینجوری یهو نوشتنِ فکری که توی ذهن آدم میآد، بدون بررسی مجدد قطعاً خیلی پایهی استدلالی محکم نداره اما بههرحال:
« از کسی چیزی نخواه، اجازه نده کسی از تو چیزی بخواد و با مردم هم مهربون باش.» این جمله هرچهقدر هم احمقانه بهنظر برسه، سالها پیش بهنوعی باعث شد به رنج زیادی که از چیزی میکشیدم پایان بدم. این جمله رو من نساختم، حداقل آگاهانه نساختم؛ در حالی که چمباتمه زده بودم و داشتم به همهی اونچه رنجم میداد فکر میکردم، ناگهان خودش اومد توی مغزم، اهل فرمول سازی هم نیستم اما یه لحظه احساس کردم تمامِ رنجی که میکشم مربوط به این خواستن میشه، انتظاری که من از دیگران دارم و برآورده نمیشه و انتظاری که دیگران از من دارن، سعی میکنن بهزور برآوردهش کنن. دربارهی این انتظارها و تقابل و تعاملشون میشه ساعتها حرف زد و همینطور دربارهی علت اینکه رجحانِ مهربون بودن با آدمها چیه یا اینکه کجاها میشه بیتفاوت یا خشن بود. اون جمله علیرغم دستوری بودنش مثل هر جملهی دیگه برای اجرا کردن نیست بلکه برایِ فهمیدن چیزی بود که از تهِ ذهنم بیرون پریده بود و بعداً فهمیدم بودا هم چیزی شبیه همین یا پیشرفتهتر از این رو محتوایِ آموزههاش قرار داده و دچار این توهم شده که مشکلات کلِ دنیا رو حل کرده؛ حالا شاید شما بگید حل کرده، اونوقت من میگم آدمی که به نیروانا رسیده باشه ندیدم، بعد شاید دوباره شما بگید هر چیزی که ندیدی دلیل نمیشه وجود نداشته باشه، من میگم اون چیزی که میبینم برام وجود داره و اونچه که بهفکرم میرسه اینه که اینجوری حل نمیشه، بعد شما شاید بازهم بگید خُب شاید تو خوب آموزههای بودا رو نفهمیدی یا دیگران درست بهش عمل نکردن، اونوقت من بازی رو اینجوری تموم میکنم که میگم این حرف رو در مورد هر چیزی میشه زد که «تو خوب اون رو نفهمیدی یا درست بهش عمل نکردی» و اینکه بههرحال هر آدمی همون اندازه که درک میکنه، میفهمه و همون اندازه که میتونه، عمل میکنه؛ این رو دیگه نمیشه کاریش کرد، نمیتونید به یه آدم بگید اینجوری بفهم یا این تواناییها رو داشته باش، درنهایت همه چیز درمورد درک و توانایی به خودِ شخص مربوط میشه، نه به دیگران.
اما چیزی که خواستم بیشتر دربارهش حرف بزنم، نوع خاصی از ارتباط آدمهاست با دیگران و محیطشون، آدمهایی که به هر علتی فکر میکنن برای ارتباط باید دیگران توی قالبهای فکریشون جا بگیرن، منظورم همسلیقگی یا علاقهی مشترک داشتن نیست که شاید لازمهی ارتباطه. منظورم دقیقاً آدمهایی هست که مدام یه چیزهایی تویِ ذهنشون حمل میکنند که براشون بهصورت ارزشهای ثابت در اومده؛ چیزهایی که هیچوقت دربارهشون این دوتا سوال رو مطرح نکردن: این ارزشها کی و از کجا اومدن؟ عمل کردن بهشون به من چی میده؟ حالا اجازه بدید با جواب دادن به همین دوتا سوال، کیفیت رفتاری سنخ آدمهایی که منظورمه باز کنم.
سوال اول: این ارزشها کی و از کجا اومدن؟ جوابش خیلی سادهست، درست مثل همون مقدمهیی که در مورد خودم نوشتم، رنجِ زیاد از چیزی، باعث شده ذهنِ شخص به نتیجهگیری خاصی برسه که در وهلهی اول حداقل براش حکمِ مُسکن رو داشته؛ اما بعد از این نتیجهگیری میتونسته دوتا مسیر رو طی کنه: یکی اون رو بهعنوان یه فرمول قبول کنه و انجام بده و البته از تکرارش یه عادت بسازه. یا مسیر دوم اینکه ازش استفاده کنه و بعد در طی زمان چندبار برگرده بهش فکر کنه تا هم علت بهوجود اومدنش رو بفهمه و هم بررسی کنه هنوز کارآیی داره یا نه؟ حالا فرض کنید آدم موردِ نظر ما بنا بر شرایط محیطی خودش تویِ کودکی به همچین نتیجهگیری یا راهحلی برایِ خلاصی از رنجش دستپیدا کرده باشه. فکر میکنم توی این حالت تبدیلِ این نتیجهگیری به عادت و ارزش راحتتر، و امکانِ برگشتن و بررسییِ مجدد برایِ هر آدمی کمتر باشه. برای مثال به همین سادگی: کسی رو میشناسم که بنا به شرایط خاصش زمانِ کودکی نتیجه گرفته برای اینکه توی مدرسه راحتتر باشه باید بهترین نمرهها رو بگیره، تا امروز این عادتش رو ترک نکرده و دوست داره همهجا، هرطور شده اول باشه، بدون اینکه کیفیتِ عملش که منتهی به تایید دیگران میشه، براش اهمیت داشته باشه، الآن هم اگر ازش بپرسی نمیدونه چرا اینقدر شرایط مدرسه براش سخت بوده و اتفاقاً بهچشم من که از بیرون نگاه میکنم هنوز همون شرایطِ خاص رو حمل میکنه.
حالا فکر کنید وقتی یه جامعه نابسامانه و مدام داره برای بچههایی که تولید میکنه، شرایط تحمیلی و رنجآور میسازه، بازده تولید نسلی با این ساختار چهقدر توش زیاده!
سوال دوم: عمل کردن بهشون به من چی میده؟ جوابِ این یکی رو میخوام مفصلتر بدم چون فکر میکنم مهمتره: تنهایی و دلزدگی از آدمها و رو اُوردن به رفتارهای نمایشی و استفاده از نقابها و شخصیتهای غیر واقعی مختلف (در یک کلام ریاکاری) برای جبران همون تنهایی و کمبود لذت. لذت بهنظرم چیزی جز دادن و گرفتن نیست، حالا وقتی کیفیت این تبادل با آدمها واقعی نباشه، قاعدتاً خود لذت هم واقعی نمیشه و حتماً این جملات رو شنیدید « هیچوقت واقعاً خوشحال نمیشم یا هیچ وقت خندهم واقعی نیست». اما در عمل چه اتفاقی میافته که اونچیزی که من اسمش رو گذاشتم ارتباط واقعی قطع میشه؟ این آدمها ارزشهاشون رو مطلق قبول کردن و ناگزیر سعی میکنن دیگران رو توش بگنجونند که البته چنین کاری ممکن نیست. یا در حالت دوم اگر کسی در کنارشون وجود داره، مدام سعی میکنن با ارزشهاشون طرف مقابل رو بهصورتِ قالبی که دارن تراش بدند که البته این منتهی میشه به یه رفتار سادیسمی با آدم دیگه ( مثلِ همون اتفاقی که الآن داره بین حکومت و مردم میافته) که البته آدم مقابل یا فاصله میگیره یا نفی میکنه یا اون هم شرایط سادیسمی مازوخیسمی رو قبول میکنه؛ پس راهحل سوم با اینکه واقعی نیست از همه کارآمدتر میشه یا در واقع چارهیی غیر از این نمیمونه که شخص نقشهای مختلف بازی کنه تا ارتباطش رو با آدمهای دیگه از دست نده و شما اگر کسی باشید که بتونید در شرایط مختلف اون رو ببینید و اونقدر درکش هم بکنید که نگید ریاکاری میکنه، میفهمید که برای فرار از تنهایی، سرما، کمبودِ لذت هست که چندتا شخصیت مختلف یا حتا متضاد ارائه میده ( بهنظرم خیلی وقتها تعدد روابط جنسی دلیلی غیر از این نداره). اما در این موقعیت برای اینکه بتونه با خودش کنار بیاد باید هربار که تویِ یکی از نقشهاش قرار میگیره، نقش دیگه رو فراموش کنه و اینجوری شما با آدمی مواجه میشید که مدام میخواد خاطرات، گذشته و اونچه بوده و هست رو فراموش کنه، یه آدم چندپاره، خب توی این شرایط واقعاً لذت بردن واقعی حتا بهمقدار کم از زندگی چهطور میتونه امکان پذیر بشه! خاطرات و زمانِ گذشته انکار میشه، چون باید فراموش بشه و پر از تضاده و شخص مدام در شتابه که از این گذشته فرار کنه. زمانِ حال هزینهی بازی کردنِ نقشی میشه که خودِ شخص میدونه واقعی نیست، پس لذتی واقعی هم توش اتفاق نمیاُفته. پس این آدم برای ارتباط و لذت تنها آینده براش میمونه ولی بدون ساختار محکمِ احساسی پیشین، به قول میلان کوندرا «ترس ریشه در آینده دارد و کسی که از آینده رهاست، لازم نیست از چیزی بترسد.»* اما بدون دریافتِ لذتی واقعی از زمان حال هم نمیتونه لحظهیی از آینده رها باشه، پس زندگیش پر میشه از ترس و اضطراب که مهار کردن خودِ این ترس و اضطراب چیز رنجآورییه.
تمام این رودهدرازی که کردم هم میتونه نمایی باشه از خودمون و هم جامعهی فعلیمون که اینجوری درگیر گسیختگی و استبداد شده و افسردگی توش بیداد میکنه.
* این ترجمه از آهستگیِ «میلان کوندرا» بدون سانسوره و فکر میکنم از اونچه الآن تو بازار موجوده، بهتره.
