... میدونی مثلِ تفاوتِ سعدی و حافظ میمونه، سعدی مینوشت که بمونه، زیاد و زیبا هم نوشت و موند؛ حافظ «بـود»، خاصیتِ بودنش این بود که با این کم جاودان بمونه!
صبح است و ژاله میچکد از ابر بهمنی
برگِ صبوح ساز و بده جام یک منی
در بحرِ مایی و منی افتادهام، بیـار
می تا خلاص بخشدم از مایی و منی
خونِ پیاله خور که حلال است خون او
در کارِ یـار باش که کاریست کردنی
ساقی بهدست باش که غم در کمین ماست
مطرب نگاهدار همین ره که میزنی
می ده که سر بهگوش من آورد چنگ و گفت:
خوش بگذران و بشنو از این پیـرِ منحنی
ساقی به بینیازیِ رندان که می بده
تا بشنوی ز صوتِ مغنی هوالـغـنـی
> بشنوید
