تبليغاتX
هـرچی ‌دلـم می‌خواد

هـرچی ‌دلـم می‌خواد

๑۩๑ خواستن چون بودن تنها یک اتفاق نیست ๑۩๑

به‌نظرم این روزها پرده‌یی از تاریخ ما کنار رفت. سال‌هاست که انواع نظریات در کتاب‌ها و مصاحبه‌های مختلف درباره‌ی کودتای 28 مرداد نقل و نوشته شده، وقتی در مجموع، بدونِ تعصب و جهت‌گیری به همه‌ی آن‌ها نگاه می‌کنی اولین نتیجه‌یی که می‌توانی بگیری کم‌حافظه‌بودنِ شدید یک ملت (جامعه) است، چرایی این فراموشی را شاید بشود در ترس، سرسپردگی یا کمبودِ رشدِ فرهنگ‌ِ فردیِ حوالی همان دوران جستجو کرد. نظریات و شنیده‌ها و مصاحبه‌های مختلف، این فاجعه‌ی عقب‌ماندگی تاریخی را به همه چیز نسبت می‌دهند: به چپی‌هایِ وابسته به شوروی آن زمان و ترس مردم مهاجر از قائله‌ی آذربایجان، به منافعِ ‌انگلیس و آمریکا، به عدم اعتمادِ مرحوم مصدق به نیروی جوان، به دار و دسته‌ی شعبان بی‌مخ واستفاده‌ی شاه از اراذل و اوباش، به ارتباط کاشانی و پناه‌ گرفتن عوامل کودتا به او و دست آخر به چند پارگی مردم و احزاب. حالا حداقل دولتِ آمریکا که در دو دوره، کژدار و مریز عذر خواهی کرده، و حکومت فعلی روسیه که نکرد و حتا در تلویزیون‌‌های دولتی‌اش این روزها اخبار ایران را حتا به‌عنوان آخرین خبر هم نقل نمی‌کند! امیدوارم آنان که دل‌خوش به عذر‌خواهیِ ینگه‌دنیا بودند، کَمَکی عطشِ کینه‌شان فروکش کرده باشد. از پسِ این‌ بی‌یاد و ویری‌یِ تاریخی، آن‌‌چه بی‌شک خودش را میانِ این‌همه نظریه‌ی مبهم به‌اثبات می‌رساند، همراهیِ تاریخی همیشگیِ اراذل و اوباشِ وطنی با کودتاست، آن‌هم از هر نوع، چه نظامی بی‌انتخابات، چه انتخاباتی با‌نظامی که عاقبتِ هر دو کاربریِ فراوانِ داغ و درفش است. آن‌چه‌ از این‌ میان خودش را نشان می‌دهد این است که جامعه‌ی متمدن و پُر از ابزارِ نوینِ فن‌آوریِ ما، از اس‌ام‌اس گرفته تا دارویِ ام‌اس، از مونتاژِ ماکسیما تا در مدار قرار دادنِ ماهواره‌ی وطنی با کلمات عربی؛ توانایی عجیبی در تولید اراذل و اوباش دارد که در برهه‌هایی از تاریخ، بازویِ سرکوبگرِ میلِ اکثریتِ مردم (به‌روایتی خس و خاشاک) برایِ تغییر می‌شود. مردمی که اتفاقاً برعکسِ همیشه از هر طیفی که باشند، این‌بار مجرب و هم‌دل و فرهیخته‌اند. می‌نشینیم و نظاره می‌کنیم تا ببینیم آیا بازهم قلیلِ اراذل می‌توانند با سلاح و باتومِ نه آمریکایی که روسی بر اکثریتِ این جامعه پیروز شوند یا نه؟! به‌باور من حداقل در دراز مدت، این امر غیر ممکن است و فکر می‌کنم روزی که تولیدِ ناخالصِ ملیِ اراذل و اوباش ما کاهش یابد نزدیک است. آتش، زیرِ خاکستر هم باشد آتش است و این‌بار نه برای سوزاندن و کینه‌کشی که برای روشن‌ کردن شعله‌ور شده و برعکسِ گفته‌ی آقایِ یک بزرگتر از سه، 22 خرداد نه ختمِ لیبرال دموکراسی، بلکه تولّدِ آزادی‌خواهیِ مردمی‌ست که در همان تاریخِ 28 مرداد نطفه‌اش بسته شد!

 

پی‌نوشت ۱: نامه‌ی آقای «بهمن فرمان‌آرا» فیلم‌ساز آزاده‌ را هم این‌جا بخوانید تا ببینیم ختم لیبرال دموکراسی اتفاق افتاده یا نه!

پی‌نوشت۲: می‌دانم حوصله‌ی خوانندگانِ لطیف طبع و همراهِ این وبلاگ را با نوشتن درباره‌ی این روزها سربرده‌ام، چه‌کنم که با «هر‌چی دلم می‌خواد» شروع کردم، اما فکر می‌کنم تا مدتی در این مورد صبر پیشه کنم و به‌جای حرافی در مورد وقایعِ اخیر به‌همان رویه‌ی سابق برگردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 2:43  توسط آگالیلیان  | 

در جستجویِ شرافتی گم‌گشته، در لباسی به‌رنگِ لجن

مردی فرو خورده، که من نمی‌نامم‌اش جز هم‌وطن!

به رنجِ زخمِ تحقیرِ سالیانی دور

نبودِ عشق، محبت، مهر و نور

ز بی‌رحمیِ روزگار، فرمانِ بند و گیر

گشته سوداگری در این ظلمتِ ناگزیر

های، بشنو، تو بشنو ای هم‌وطن!

ز درد او  هم بشنو تو ز من:

همه‌ هستیِ‌اش بفروخته او، همه

در این بازیِ احمقانه، داوِ جنون

که دستش نباشد تهی حتا ز خون!  

بر این ذرّه‌ی بیدادگر هم باید گریست

که سهمی نبُرد او، زین ستیز

خشکی خونِ من، خونِ تو

بر این دستِ آلوده

جُرمِ من، جُرمِ تو

که فریاد این خون بمانَد بر گُرده‌اش

بنالد سال‌ها این دَم، بر کرده‌اش

که زخمی فرو خورده، در لباسی به‌رنگِ لجن

که مردی گم‌گشته

 او هم نامش هم‌وطن!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 5:17  توسط آگالیلیان  | 

        Hotbird 8, 13°E

New frequency for VOA Persian: 12242.00MHz, pol.V (DVB-S SR:3700 FEC:3/4 SID:295 PID:1160/1120 Farsi- Clear).

اگر مشکلی در دریافت فرکانس بالا داشتید از فرکانس ۱۲۲۴۴ استفاده کنید و  بعد  تنظیم کمتر از ۱ دقیقه روی کانال ایجاد شده مکث کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 20:49  توسط آگالیلیان  | 

از قضای روزگار برای من پیش اومده که دوستی ناگهان آخرین لحظات عمرش رو تا آخرین نفس و آخرین ضربانِ قلب و آخرین لرزش، تک و تنها توی دست‌های من بگذرونه؛ اما باور کنید صحنه‌یی که دی‌شب از قتل وحشیانه‌ی «نــدا» دیدم بیشتر دگرگونم کرد، با این‌که اون‌جا نبودم و فقط از این دنیا‌ی مجازی نظاره‌گرش بودم. می‌دونید قتلِ «نــدا» تقصیر منه، تقصیر شماست، تقصیر حمـاقـت من و شماست! می‌شینیم انگشت‌مون رو می‌گیریم طرف اون ظالمی که بالا نشسته و داستان ضحاکِ مار بردوش تعریف می‌کنیم (که احتمالاً این داستان رو کامل نخوندیم)؛ اما یه لحظه صبر کنید! مگه نه این‌که ظالم کسی‌یه که قدرت بی‌حد و حصر داره و اون رو صرفِ ارضایِ بیماری و توهم‌هاش می‌کنه؟ مگه نه این که ظالم این‌قدر قدرتش از حد می‌گذره که پر از توهم می‌شه و حتا ذره‌یی از واقعیت رو نمی‌بینه؟ اما این قدرتِ بی‌حد و حصر و توهمی رو از کجا اُورده؟ کی به‌ش داده؟ خودش از کجا اومده؟ نکنه شما هم می‌خواید بگید این قدرت رو خـدا تفویض کرده، خدا انتخابش کرده یا نایب خداست؟! این توهم رو که یه انسان می‌تونه انسانیت رو زیرِ پا بذاره و برتر از دیـگـران باشه کی به‌ش داده؟! مقصر اصلی به‌وجود اومدن این توهم توی کله‌یِ این انسان که یه‌روزی یه طفلِ معصوم و قشنگ بوده کیه؟ این باور توی جامعه‌ی ما هست، نیست؟ مگه نمی‌گید خالق، همه‌ی آدم‌ها و کل جهان رو خلق کرده؟ آهای، خدای شما هم اهل پارتی‌بازی‌یه؟ برای تماس با خدا باید بالا رو نگاه کنیم؟ باید متوسل بشیم به یه انسان دیگه؟! خدا من و شما رو آفریده، بعد خودش رفته عرشِ اعلاء نشسته که فاصله‌ش رو حفظ کنه، که شأن‌ خودش رو نگه داره و بعد یه‌عده آدم رو انتخاب کنه که نسبت به مخلوقات دیگه‌ش علم لَدُنی داشته باشند؟ اصلاً ماشه‌ی تفنگی که گلوی «نـدا» رو شکافت کی فشار داد؟ آره قاتی کردم، این‌بار باکی هم نیست که زبان سرخ سر سبز رو به‌باد بده. این‌همه آدم که برای اعتقادات‌شون متوسل می‌شن کجا زندگی می‌کنن، همه‌شون که تویِ بلاد فرنگ نیستند، هستند؟! می‌خوام این‌رو بگم کدوم شما اگه این همه قدرت و ثروت به‌ش بدند از انسانیت خروج نمی‌کنه؟ من همین الآن به خودم یکی شک دارم و مطمئنم اکثریتِ قریب به اتفاق آدم‌ها هم اگه در این جایگاه قرار بگیرند بهتر از این رفتار نمی‌کنند! پس علتِ اصلی، اون که اون‌جا نشسته نیست، دلیل اصلی جایگاهی‌یه که ساخته می‌شه که از آسمون نمی‌آد، این بت رو من و شما می‌سازیم، علت اصلی بت‌سازی، من و شماایم! بله این حقیقت وحشتناک و خون‌ریز تویِ تک‌تک ماست! این اصلاً عجیب نیست که همیشه یک‌نفر پیدا بشه و روی چنین تختی جلوس کنه و وقتی با هزار بدبختی رسید، حوصله‌ش از این‌همه قدرت سر بره، متفرعن‌تر بشه و بیشتر بخواد، که چه بخوایم چه نخوایم طبیعتِ انسان خواستنه؛ و طبیعی‌یه که در نهایت این انسان بعد از کلی خون‌ریزی، بابت زیاده‌خواهی‌هاش با کلّه محکم‌تر از همه بخوره زمین (درواقع اون ‌هم اولین قربانی‌ِ بت‌ِ بعدیِ ما می‌شه)و این که اصلاً تاریخ قرونِ متمادی این سرزمینه! اما خُب قرن‌هاست که این آدم‌ها می‌آن و می‌رن (یکی از خودمون چون هیچ‌وقت مستعمره نبودیم) و این نشونه‌ی چه چیز می‌تونه باشه جز حماقت مکرر نسل در نسل ما؟ همون‌طوری که گفتم من یکی هم در این مورد به‌خودم شک دارم که اگه پرتاب بشم توی همچین جایی به‌عدالت رفتار کنم یا اصلاً خواه ناخواه دستم به‌خون آلوده نشه! اما با خودم و شما هستم، کِی می‌خوایم به ساختِ چنین موقعیتی از طرف خودمون شک کنیم؟ کی می‌خوایم گرهِ اصلی رو باز کنیم و باور کنیم که چیزی از آسمون نمی‌آد (کسی که مثل هیچ‌کس نیست!) ؟ کی می‌خوایم باور کنیم خدا همین جاست، بین تک‌تک سلول‌های بدن‌ِ خودمون نه فقط تو آسمون‌ها یا توی فلان بقعه و معبد یا پشتِ سر فلان آدم! بله، قاتل اصلیِ «نـدا» من و شماایم! علتِ ظلم هم من و شما‌ایم! ریشه این‌جاست از جایِ دیگه نمی‌شه کَندش، شاخه رو هر چی بزنید، ریشه که باشه باز هم این سرطان جای دیگه متاستاز می‌کنه، ریشه رو توی خودمون بزنیم اگه می‌خوایم آزاد باشیم و خونی ریخته نشه!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 3:53  توسط آگالیلیان  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 20:57  توسط آگالیلیان  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 20:56  توسط آگالیلیان  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 4:50  توسط آگالیلیان  | 

نقشی از گلرخ نفیسی به‌نقل از سایت مسعود بهنود

          نقشی از «گلرخ نفیسی» به‌نقل از سایت «مسعود بهنود»

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 3:20  توسط آگالیلیان  | 

این دو تصویر کنار هم را به نقل از وبلاگ خرداد سبز ببینید، تصویر سمتِ چپ، جشنِ مردمیِ پیروزی انتخابات که در صدا و سیما و رسانه‌های خارجی پخش شد و احتمالاً دیدید، تصویر سمت راست همان هوادار مردمی به همراه قداره‌کشِ حافظ امنیت مردم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 2:18  توسط آگالیلیان  | 

از انتخابم می‌پرسی؟! من شترگاوپلنگ را انتخاب می‌کنم، چون از پلنگ زیبایی، از گاو گیاه‌خواری و از شتر صبرش را به‌عاریت گرفته و گردنی آن‌چنان دراز دارد که اگر بخواهد حرفی بزند تا شروع نوسانِ تارهایِ صوتی‌اش حتماً فرصتِ فکر کردن پیدا می‌کند!

 

پی‌نوشتِ شنبه‌ بیست‌وسوم خرداد: می‌دونم حوصله‌ی شوخی ندارید اما از انتخابم پشیمون نیستم، البته موجودِ منتخبِ من می‌تونست از پلنگ خشونت، از گاو بی‌تفاوتی و از شتر کینه رو به‌عاریت بگیره، اما این‌کار رو نکرد و به‌زودی تارهای صوتی‌ش به نوسان در می‌آد چون قطعاً تا‌حالا فرصتِ فکر کردن پیدا کرده!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 3:51  توسط آگالیلیان  | 

گله‌یی از ملخ‌هایِ بومیِ سبز رنگ دارند به بقایایِ مزرعه حمله می‌کنند، ایرادی نمی‌شود گرفت، ملخ‌ها حافظه ندارند، ملخ‌ها  گرسنه‌اند، ملخ‌ها نه باهم، در پیِ هم حرکت می‌کنند!

 

پی‌نوشت: و البته با این خداحافظی به سلامی دیگر هم نمی‌توان ایراد گرفت!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 3:45  توسط آگالیلیان  | 

در مرتفع‌ترین نقطه‌ی وجودم گاه زوزه می‌کشد تندبادی، از کجا؟ نمی‌دانم! و تمامِ تیره‌ی پشتم می‌لرزد، همان خطِ باریکِ نادیدنی که ترسیم شده: بودن، مرگ؛ زندگی نه، زنده بودن. بیش از تماسِ سرانگشت با نوسانِ سیمی موزون در جستجویِ صدایی دیگر. برایِ یک لحظه، تماماً لرزیدن! نیمه‌شب وقتی تگرگ، زمین را سپید کرده و خواب‌شان را آشفته، این بیداریِ من است که آشفته می‌شود در رویایی که صورتش را می‌بینم.

 

پی‌نوشت: فقط خواستم بگم شاید تا اول تیرماه نتونم مطلبی اضافه کنم، از محبت دوستانی که این‌جا سر می‌زنند و با به روز نشدن صفحه مواجه می‌شند، متشکرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:47  توسط آگالیلیان  | 

سکه‌ی عرب - ساسانی زمانِ حکمرانی معاویه‌بن‌ابی‌سفیان، در کنار تصویرِخسرو با خط پهلوی عبارت «معاویه امیر با ایمان» درج شده و در حاشیه سکه عبارت «بسم الله» به عربی. پشتِ سکه تصویر آتشدان. محل ضرب: دارابگرد، سال ۴۳ هجری؛ منبع: Islamic Awareness

این مطلب در سایت فارسی ‌‌BBC برام جالب بود، لینک رو توی پیوندهای روزانه گذاشتم ولی از اون‌جایی که مشمولِ رحمت سانسور شده (اونم این روزها که مخابرات هم بعد از ISP مضاعف فیلتر می‌کنه) فایل صوتی رو می‌تونید این‌جا دانلود کنید. جالبیِ مطلب فراموشی و انکار تاریخی‌فرهنگی ماست از اون چه خودمون می‌کنیم.

 

پی‌نوشتِ طولانی‌تر از متن: نمی‌دونم تا کی می‌خوایم بازی من نبودم دسم بود، تقصیر آستینم بود رو ادامه بدیم! اگر این تحقیق درست باشه نشون می‌ده ما قرن‌هاست که داریم این بازی رو تکرار می‌کنیم. قصدم نوشتن مطلب سیاسی نیست، اتفاقاً برخلافِ مردمی که تا توی تاکسی و اتوبوس و کوچه و خیابون کنارشون قرار می‌گیری، اولین چیزی که برای باز کردن سر‌صحبت می‌گن، شکایت از حکومته، می‌خوام بگم من شکایتی از حکومت ندارم! برعکس از اکثریت همین مردم و جامعه‌یی که دارم توشون زندگی می‌کنم شاکی‌ام! مردمی که «اخراجی‌ها» براشون جذاب‌ترین فیلمه و از صبح تا شب هزارتا رنگ عوض می‌کنند، مردمی که افتخارشون داشتن مدرکه، بعد برای «کردان» جُک تولید می‌کنند، مردمی که حالا که اکثرشون توانایی خرید ماشین رو پیدا کردند، هویت‌شون توی رانندگی‌شون نمود پیدا کرده، مردمی که حالا می‌گن ما به فلانی رای ندادیم ولی تو یادته که دادن، مردمی که با تویِ این نهاد و اون نهاد بودن پولدار شدن، بعد یهو جلد عوض کردن، مدرن شدن، می‌گن اون موقع اشتباه کردیم، یادشون رفته آدم فروختند و .... به‌نظرتون واقعاً مبتذل نیست وقتی به‌هم برسیم بازم از حکومت بد بگیم؟ می‌دونم حرف‌های قشنگی نیست، شاید فکر کنید خودم رو تافته‌ی جدا بافته از اکثریت جامعه‌ی خودم می‌دونم، اما به‌هرحال سخت به اون‌چه گفتم باور دارم؛ ما همیشه چیزی تولید می‌کنیم، بعد ازش لولو خورخوره درست می‌کنیم تا قسمت تاریکِ خودمون رو نبینیم، به‌نظرم اکثر این آقایونی که الآن بارِ کلمه‌ی حکومتی رو به‌دوش می‌کشند، کسانی هستند که اگر کنار ما بودند، همسایه‌مون بودند و ما به این قسمتِ جامعه‌ پرتاب‌شون نکرده بودیم، چه‌بسا در این موقعیت اجتماعیِ فرضی، رفتارشون از آدم‌های دور و برِ فعلی‌مون بهتر بود. بله به‌نظرم ما شدیداً دچار فراموشی فرهنگی هستیم و مدام بت‌واره درست می‌کنیم و خودمون رو سلاخی می‌کنیم.

تصویر: سکه‌ی عرب - ساسانی زمانِ حکمرانی معاویه‌بن‌ابی‌سفیان، در کنار تصویرِ خسرو با خط پهلوی عبارت «‌معاویه امیر با ایمان‌» درج شده و در حاشیه سکه عبارت «بسم الله» به عربی. پشتِ سکه تصویر آتشدان. محل ضرب: دارابگرد، سال ۴۳ هجری.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 4:2  توسط آگالیلیان  | 

صبح یک روز سرد زمستانی به‌همان سادگی‌ِ مسیحایی در یک طویله به‌دنیا آمدم، «طویله» از این‌جهت که راهروی طویلی بود در بیمارستان، چون مادرم چندان زن صبوری نبود، همان‌جا درمیانِ جیغ و داد او دستی گرم کمکم کرد به این دنیایِ خالی و سرد وارد شوم، ازطرفی هم دختری هستم درازبالا (همان‌طور که در لغت‌نامه‌ی دهخدا در معنای طویله نوشته شده) با احساساتی نوع‌دوستانه که مدام نگرانِ انسان‌های دور و برم هستم. همیشه فکر می‌کنم دو دلیل باعث شد تا من مسیح موعود نشوم، یکی این‌که دختر بودم و از بخت بد کرموزوم XX را حمل می‌کردم که البته XXY را ترجیح می‌دادم (به‌همین دلیل گاهی متهمم می‌کنند که از نوعی عقده‌ی احلیلی رنج می‌برم!) و دوم این‌که آن‌طور که مادرم می‌گفت نتیجه‌ی یک آمیزش ناخواسته بودم، گرچه این‌یکی شباهتم را بیشتر می‌کرد با این‌حال مشکل این‌جا بود که یک‌سال پیش از ولادتم، پدرم رسماً با مادرم ازدواج کرده بود و مادرم با خوشحالی همان دفعه‌ی اول که نه دوم، گفته بود بـهلــه! از طرفی هم همیشه یک‌نفر زرنگ‌تر از بقیه هست که کار را تمام ‌کند و موعود بودن را بیندازد به آخرین روزِ دنیا تا نوبت به‌دیگری نرسد یا اصلاً یکهو ختمش ‌کند برود پیِ کارش، خدا را چه دیدی شاید یک‌نفر اطراف دریاچه‌ی «هامون» پیدا شد کارِ «سوشیانس» را هم تمام کرد، به‌هر حال از قدیم گفته‌اند کار آن کرد که تمام کرد.

از کودکی خاطرات خوشی دارم، دایه‌ و مادربزرگی نازنین از نسلِ قجر که مدام قربان صدقه‌ام می‌رفتند و وقتی دار فانی را وداع گفتند و تنهایم گذاشتند، سخت دلتنگِ قربان صدقه‌های‌شان ‌شدم، چون مادرم این صفت نیکو را از مادرش به‌ارث نبرده بود و تنها چیزی که از او یاد گرفته بود امر و نهی کردن به کلفت‌ها و نوکرها بود و از آن‌جایی‌که دیگر ستم‌شاهی در زمان او برافتاده بود، گه‌گاهی این رسم را رویِ من اجرا می‌کرد اما خوش‌بختانه همیشه پناهگاهی به اسمِ پدر داشتم که ذهنش پُر بود از برابری و برداریِ انسان‌ها، البته نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد خواهری یا حداقل خواهر‌ـ‌برادری هم، وجود دارد؛ بگذریم، کمی که بزرگتر شدم از کودکی به جوانی پریدم، مدام در بالاترین اتاقِ خانه، خودم را حبس می‌کردم و هرچه کتاب پیدا می‌کردم می‌خواندم تا جایی که می‌توانستم 300 صفحه را در 3 ساعت بخوانم، فکرش را بکنید ساعتی 100 صفحه کلمات را می‌بلعیدم، درواقع شاید در خاورمیانه به نوعی رکورد دست پیدا کرده بودم اما کسی استعدادم را کشف نکرد و تنها عکس‌العمل مادرم این بود که در ازایِ هر رفتاری که می‌کردم بی‌رحمانه به من بگوید «حماری، بارش کتابی چند». بعدها حادثه‌یی در مدرسه باعث شد مسیر درست زندگی‌ام را پیدا کنم، جریان از این قرار بود، معلم مهربانی داشتیم که جایِ دانش‌آموزان رویِ نیمکت‌های کلاس را هر هفته بنابر نمره‌ی امتحانِ هفتگی تغییر می‌داد و من اتفاقاً یک‌روز به نیمکت اول دست پیدا کردم و علی‌رغم قد بلندم و اعتراض سایرین که تخته‌سیاه را نمی‌دیدند هیچ‌وقت آن‌را رها نکردم، لذتی که از تشویق این معلمِ فهیم بردم باعث شد که بفهمم نباید دایره‌یِ استعدادم را به محیطِ تنگ خانواده محدود کنم و از آن به‌بعد سعی کردم به مراتبِ ممتاز اجتماعی دست‌پیدا کنم؛ شاگرد اول مدرسه، شاگرد اول دانشگاه و  شاگرد اولِ ... این یکی را سعی کردم در زندگی مشترکم با همسرم پیدا کنم، تحصیل‌کرده، بلند‌قد با چشمانی لوچ و مهربان که روزها مثلِ من برای زندگی‌یی هرچه ممتازتر، سخت مشغول کار بود و شب‌ها هم حضورش رنگی نداشت، اگر هم داشت همه‌اش 2 دقیقه بود و صبحِ روز‌های جمعه هم که به‌امید دیدارش چشم‌باز می‌کردم، سحرخیزتر بود و صبحانه‌ را در خانه‌ی مادرش صرف می‌کرد و بدین‌صورت من با اولین درس زندگیِ اجتماعی‌ام مواجه شدم: «هیچ مردی قدر مرا نمی‌داند»، سرتان درد نیاورم، خلاصه مصمم شدم و زندگی‌ام را در این دنیا‌یِ خراب و سرد، تنها پی گرفتم و دوباره برگشتم به همان دورانِ خوشِ جوانی و شادابی؛ احساس می‌کنم در برجی زیبا و بلند، منتظر لاله‌رخی هستم تا گیسوانِ انبوه‌م را برایش باز کنم تا بتواند از آن بالا بیاید و به تنها پنجره‌ی اتاق‌خوابم دست پیدا کند اما نمی‌دانم چرا هنوز باوجود پنجره، هرچندوقت یک‌بار متجاوزی پیدا می‌شود که از در وارد ‌شود، شاید علتش‌ این‌ باشد که متاسفانه هنوز گیسوانم آن‌قدر بلند نشده تا به پایین برج برسد، به‌امید آن روز!

 

پی‌نوشت: خواستم بگم راوی می‌تونست یه مرد باشه، فرقی در زن یا مرد بودنِ راوی نمی‌کنه، بنابر اون‌چه دیده بودم و تخیلم این‌طور اومد توی ذهنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 3:45  توسط آگالیلیان  |